تاریخ : 1405,چهارشنبه 28 مرداد16:30
کد خبر : 126524 - سرویس خبری : شهدا

«سیدقاسم» ۱۴ ساله از مسجد تا شهادت



فاش نیوز - خواهر شهید گفت: مادرم یک‌بار تعریف می‌کرد: «من خواب دیدم یکی از بچه‌هایم شهید می‌شود.» یهویی سیدقاسم پرید وسط حرف مادرم و گفت: «مامان آن بچه‌ات من هستم که شهید می‌شوم.»

دفاع‌پرس، ایران اسلامی از بدو پیروزی انقلاب و در جریان حملات تروریستی متعدد، بسیاری از چهره‌ها و جوانان انقلابی خود را از دست داده است. طی این سال‌ها، تروریست‌ها با روش‌های مستقیم و بمب‌گذاری، تعداد کثیری از روحانیون و عناصر اندیشه‌ساز کشورمان را به شهادت رسانده یا مجروح کرده‌اند. در این میان، سازمان منافقین شنیع‌ترین جنایات را در اوایل انقلاب تا سال ۶۱ انجام داد.

شهید سیدقاسم یاسینی

شهید سیدقاسم یاسینی یکی از شهدای شرارت سازمان منافقین است؛ نوجوانی که همانند حضرت قاسم (ع)، هنوز به سن بلوغ نرسیده بود که در ۱۴ سالگی به دست گروهک نفاق به شهادت رسید. او که تا دوم راهنمایی تحصیل کرده بود، سپس به عنوان بسیجی در جبهه داخلی، برای کمک به رزمندگان در مساجد حضور و فعالیت می‌کرد. سیدقاسم سرانجام دوم مهرماه ۱۳۶۴، مصادف با تاسوعای حسینی، در مسجد ولیعصر (عج) محله ابوذر تهران بر اثر اصابت گلوله منافقین به شهادت رسید و پیکرش در قطعه ۲۷، ردیف ۱۳۰، شماره الف بهشت زهرا (س) تهران به خاک سپرده شد.

برادری با یک سال فاصله سنی

لیلا سادات یاسینی، خواهر بزرگ‌تر شهید، درباره برادرش می‌گوید: «من متولد دی‌۱۳۴۹ هستم و برادرم متولد ۱۹ اسفند ۱۳۵۰ بود. تقریباً یک سال و دو ماه با هم فاصله سنی داشتیم.»

او ادامه می‌دهد: «سیدقاسم در یک خانواده مذهبی در محله خاوران تهران که یکی از محلات جنوب شهری است متولد شد. پدرم سیدمحمود آن موقع که جوان بود فعالیت مستمر در پایگاه بسیج داشت و از فعالان حوزه بسیج در بلوار ابوذر بود. برادرم هم پیرو کار پدرم در بسیج بود و در جمع‌آوری کمک به پشت جبهه بسیار فعالیت می‌کرد. حتی در آماده‌سازی فضای مسجد برای نمایشگاه‌های هفته دفاع‌مقدس و مراسم ۲۲ بهمن و ... فعالیت مستمر داشت.»

خانواده شهید یاسینی، خانواده‌ای پرجمعیت بود؛ شش دختر و دو پسر. سیدقاسم یکی از دو پسر خانواده بود که در نوجوانی به شهادت رسید.

خواهر شهید درباره ویژگی‌های اخلاقی او می‌گوید: «برادرم سیدقاسم خیلی پسر پر شور و با انرژی، با محبت و متین و مأخوذ به حیا و سر به زیر بود. در کار‌های بیرون از خانه خیلی به پدرمان کمک می‌کرد. بابا کارش آزاد بود و کارگاه لوستر‌سازی برنجی داشت. ما خانواده پر جمعیتی داشتیم و با پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمو‌ها در یک ساختمان زندگی می‌کردیم.»

او اضافه می‌کند: «سیدقاسم، چون بچه با محبتی بود، حواسش به دو خواهر بزرگ‌تر از خودش بود. در هر کاری که می‌توانست به ما کمک می‌کرد. شهید با روحیه فداکاری و مهربانی که داشت، پیگیر احوال همه در هر کجا بود و همین حسن اخلاقش یکی از ویژگی‌های شاخص سیدقاسم محسوب می‌شد.»

تاسوعای حسینی و گلوله‌ای که بر قلب نوجوان نشست

اما شهادت سیدقاسم چگونه رقم خورد؟ خواهر شهید در این‌باره روایت می‌کند: «برادرم زمان شهادتش در مقطع دوم راهنمایی تحصیل می‌کرد. دوم مهر ۱۳۶۴ مصادف با تاسوعای حسینی، سیدقاسم طبق معمول برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی برای جبهه و برپایی نمایشگاه دفاع‌مقدس به مسجد ولیعصر (عج) در محله ابوذر (منطقه ۱۵) رفته بود. آنجا در حال انجام فعالیت بود که ناگهان با تیر مستقیمی که منافقین به قلبش می‌زنند، به شهادت می‌رسد.»

به گفته او، «آن زمان منافقین از این ترور‌های کور زیاد انجام می‌دادند. سیدقاسم بعد از شهادتش در قطعه ۲۷ بهشت زهرا (س) ردیف ۱۳۰ شماره الف خاکسپاری شد.»

خبر شهادت با جمله‌ای برای پنهان کردن حقیقت

خانواده، اما در لحظات نخست نمی‌دانستند چه اتفاقی برای سیدقاسم افتاده است. یکی از دوستان او از طرف مسجد خود را هراسان به منزل خانواده رساند و خبر را این‌گونه اعلام کرد که سیدقاسم با دوچرخه تصادف کرده است.

لیلا سادات یاسینی می‌گوید: «بعد از ترور سیدقاسم از سوی منافقین، یکی از دوستانش از طرف مسجد هراسان به سمت منزل‌مان آمد و به ما اطلاع داد سید با دوچرخه تصادف کرده است. سریع بیایید.»

او ادامه می‌دهد: «مادرم به همراه عمویم هراسان از منزل بیرون زدند و برادر کوچکم که چهار ساله بود، پشت مادرم می‌دوید و همگی به طرف مسجد رفتند. من هم دنبال آنها رفتم که جلوی برادر کوچک‌ترم را بگیرم تا در مسیر آسیبی نبیند.»

مسجد درست سر کوچه خانه آنها بود. وقتی مادر و عموی شهید به مسجد رسیدند، مردم گفتند سیدقاسم را به بیمارستان منتقل کرده‌اند. آنها سراسیمه خود را به بیمارستان رساندند.

«آنجا از مادرم پرسیده بودند چه نسبتی با سیدقاسم دارید؟ مادرم در جواب گفته بود من همسایه‌شان هستم. اینطور گفته بود تا اگر قرار است خبری بدهند، راستش را به او بگویند. پرستار‌ها هم به مادرم گفته بودند: «آن نوجوانی که تیر خورده بود تمام کرده است و پیکرش را به سردخانه بیمارستان منتقل کرده‌اند.»»

با شنیدن این خبر، حال مادر شهید دگرگون می‌شود و خانواده با واقعیت تلخ شهادت سیدقاسم روبه‌رو می‌شوند.

خواهر شهید می‌گوید: «از همان سال تا الان هر سال در تاسوعا و عاشورای حسینی این صحنه برای‌مان تکرار می‌شود و یاد سیدقاسم نوجوان به یاد حضرت قاسم (ع) در ذهن‌مان مرور می‌شود. برادرم ۱۴ سال سن داشت که به دست شقی‌ترین آدم‌های این دنیای خاکی در سن نوجوانی چشم از جهان فرو بست.»

نوجوانی که نماز اول وقت و روزه را جدی می‌گرفت

سیدقاسم با وجود سن کم، به انجام فرایض دینی اهتمام ویژه‌ای داشت. خواهرش می‌گوید: «برادرم با آنکه سن کمی داشت، ولی به خواندن نماز اول وقت توجه داشت. با آنکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، مقید به گرفتن روزه‌های ماه مبارک رمضان بود و در انجام دادن این فرایض اعمال دینی زبانزد همه بود.»

به گفته او، سیدقاسم حتی به دلیل کسالت پدرش، به فکر کمک به او بود: «چون پدرم کمی کسالت داشت، سیدقاسم به ایشان می‌گفت: «پدر من به جای شما روزه می‌گیرم.»»

او در مسجد نیز تنها یک نمازگزار ساده نبود و در امور مختلف کمک می‌کرد: «در مسجد هم خیلی کمک حال خادم مسجد بود و هر کاری از دستش بر می‌آمد از انجام دادن آن دریغ نمی‌کرد و پیگیر کار‌های خادم مسجد بود تا ایشان با کهولت سنی که داشت، اذیت نشود.»

 دغدغه حجاب حتی در میان همسالان

یکی دیگر از ویژگی‌های شهید نوجوان، توجه جدی او به مسئله حجاب و امر به معروف بود.

خواهر شهید می‌گوید: «در بحث حجاب سیدقاسم خیلی به من و دیگر خواهرمان که از ایشان بزرگ‌تر بودیم و آن موقع ۱۵ و ۱۶ سال بودیم، خیلی تأکید داشت. حتی پی‌گیر حجاب خواهران کوچک‌تر از خودش هم بود.»

این توصیه‌ها تنها به اعضای خانواده محدود نمی‌شد. «به همسایگانی که در کوچه بودند توصیه به رعایت حجاب می‌کرد و در امر به معروف در زمینه حجاب بسیار فعال بود. اگر بی‌حجابی را در محله می‌دیدند، خیلی راحت از این قضیه عبور نمی‌کرد.»

او ادامه می‌دهد: «برخلاف این روز‌ها که متأسفانه الان می‌بینیم خیلی باب و زمینه بی‌حجابی رواج داده می‌شود، آن روز‌ها امر به معروف در این زمینه زیاد صورت می‌گرفت. شهید با آنکه سنی نداشت، ولی از لحاظ معنوی خیلی پخته‌تر و عاقل‌تر از هم‌سن‌وسال‌هایش بود.»

به گفته خواهر شهید، سیدقاسم درباره حجاب جمله‌ای داشت که همواره در ذهن خانواده مانده است: «این امانت (حجاب) حضرت زهرا (س) باید بر سرتان حفظ شود و رعایت کنید که خدای نکرده خون شهدا پایمال نشود.»

«من شهید می‌شوم»

سیدقاسم با وجود اینکه نوجوانی ۱۴ ساله بود و حتی به جبهه نیز نرفته بود، از شهادت سخن می‌گفت؛ آن هم با اطمینانی که بعد‌ها برای خانواده معنای دیگری پیدا کرد.

خواهرش می‌گوید: «به یاد دارم برادرم با آنکه سن کمی داشت، ولی همیشه می‌گفت: «من شهید می‌شوم.» این حرف را با اعتماد می‌گفت: «من خودم می‌دانم که نهایتاً شهید می‌شوم.» با آنکه جبهه هم نرفته بود و سنی نداشت، اینقدر از شهادتش مطمئن بود.»

او خاطره‌ای از مادرش نقل می‌کند: «مادرم یک‌بار تعریف می‌کرد: «من خواب دیدم یکی از بچه‌هایم شهید می‌شود.» یهویی سیدقاسم پرید وسط حرف مادرم و گفت: «مامان آن بچه‌ات من هستم که شهید می‌شوم.»»

کادویی که هفتمین روز شهادت به مقصد رسید

در تابستانی که مدرسه‌ها تعطیل بود، سیدقاسم سه ماه در کارگاه پدرش کار کرده بود و حقوقی گرفته بود. او این درآمد را برای کودکی که در شکم خواهر بزرگ‌ترش بود، صرف کرد.

خواهر شهید روایت می‌کند: «حقوقی که بابت کار گرفته بود، برای بچه‌ای که داخل شکم خواهرم بود کادو گرفته بود. آن را به مادرم داده بود که بعد‌ها از طرف دایی بزرگه به خواهر بزرگم که زایمان کرده هدیه بدهند.»

مادر به سیدقاسم پیشنهاد کرده بود کادو را نگه دارد تا خودش پس از تولد نوزاد آن را به خواهرش بدهد، اما سیدقاسم پاسخ داده بود: «نه شما بدهید بهتر است.»

خواهر شهید ادامه می‌دهد: «بچه خواهرم روز هفتم شهادت برادرم به دنیا آمد. مادرم کادو را از طرف سیدقاسم داد و بعد از گذشت ۴۱ سال هنوز این کادو از طرف دایی سیدقاسم به یادگار مانده است.»

او این خاطره را «بهترین خاطره» از برادرش می‌داند و می‌گوید: «بعد‌ها که فکرش را می‌کردیم، می‌دیدیم واقعاً با حرف‌هایی که داداش می‌زد، به ایشان الهام شده بود شهید می‌شود. به ما اثبات شد داداش انتظار شهادت را داشت و از قبل می‌دانست که این عمر کمش به شهادت ختم می‌شود.»

داغی که خانواده را با خود برد

شهادت سیدقاسم، به‌ویژه برای خواهر بزرگ‌ترش که تنها حدود یک سال با او فاصله سنی داشت، بسیار سنگین بود.

لیلا سادات یاسینی می‌گوید: «تولد من و داداش پشت‌سر هم بود، برای همین خیلی به هم علاقه داشتیم. من بعد از شهادت داداش خیلی اذیت شدم. حتی بعد از چهلم برادرم یک مدت مریض شدم.»

او برای اینکه مادرش بیش از این داغدار نشود، تلاش می‌کرد گریه نکند: «سعی می‌کردم جلوی مامانم گریه نکنم که مادرم بیشتر اذیت نشود.»

در همان روزها، مادر شهید نیز شرایط دشواری داشت. «بچه خواهرم کوچک بود و شیر می‌خورد و مراقب او هم بودم. مادرم بچه شیرده هم داشت. شیرش تبدیل به خون شد و شیرش خشک شد. دیگر نتوانست خواهر کوچکم را شیر بدهد. این مسئله کار ما را سخت کرده بود.»

خوابی که آرامش را به خواهر شهید بازگرداند

پس از چهلم، خواهر شهید خوابی درباره برادرش دید که به گفته خودش تأثیر زیادی بر وضعیت روحی‌اش گذاشت.

«یک شب در خواب دیدم داداش شهیدم پیشم آمد و من را جایی برد و هرچه از او پرسیدم کجا می‌رویم، جواب نمی‌داد. نمی‌گفت مکانش کجاست. نهایتاً من را به یک خانه بزرگ ویلایی برد که پله می‌خورد.»

او ادامه می‌دهد: «داخل ساختمان که شدیم، به اندازه یک متر فقط جای کلید برق برای روشن کردن اتاق‌های خانه داشت. با زدن کلید‌ها خانه روشن شد. از برادرم پرسیدم اینجا کجاست؟ در جواب گفت قرار است همگی اینجا با همدیگر جمع شویم و زندگی کنیم.»

خواهر شهید می‌گوید از این سخن بسیار خوشحال شده و به سمت خانه خودشان دویده است، اما هنگام بازگشت، سیدقاسم را دیگر در کنار خود ندیده است.

«پشت سرم را نگاه کردم دیدم داداشم دارد می‌رود. هر چه فریاد زدم داداش کجا می‌روی؟ جوابم را نداد و رفت. من با گریه از خواب بیدار شدم.»

او خواب را برای مادرش تعریف می‌کند و مادر پاسخ می‌دهد که منظور سیدقاسم از آن خانه، دنیای آخرت بوده است؛ جایی که قرار است همه اعضای خانواده در آنجا با یکدیگر زندگی کنند.

خواهر شهید می‌گوید: «دیدن این خواب خیلی برای من تأثیرگذار بود و باعث آرام شدن وضعیت روحی و جسمی من شد.»

«من تنها نیستم، داداش با من توپ بازی می‌کنه»

برادر کوچک سیدقاسم هنگام شهادت او تنها چهار سال داشت، اما علاقه زیادی به برادر شهیدش داشت. لیلا سادات یاسینی یکی از خاطرات ماندگار آن روز‌ها را این‌گونه روایت می‌کند:

«برادر کوچکم موقع شهادت سیدقاسم چهار ساله بود و خیلی علاقه به داداش شهیدم داشت. با توپش می‌رفت اتاق پذیرایی و در را روی خودش می‌بست و با عکس‌های قدی سیدقاسم که بنیاد شهید می‌زد و به خانواده شهدا هدیه می‌داد، توپ بازی می‌کرد.»

وقتی از او پرسیده می‌شد چرا تنهایی در اتاق توپ بازی می‌کنی، پاسخ کودکانه‌اش این بود: «من تنها نیستم، داداش با من توپ بازی می‌کنه.»

خواهر شهید می‌گوید: «ما فکر می‌کردیم در عالم بچگی‌اش حتماً داداش را می‌بیند که این حرف را می‌زند. حتی وقتی از اتاق خارج می‌شد می‌گفت: «داداش با من بازی کرد و رفت.»»

همکلاسی‌ها در مراسم تشییع

به گفته خواهر شهید، سیدقاسم در میان همکلاسی‌ها و اهالی محل نیز جایگاه خاصی داشت و روز تدفین او، همه همکلاسی‌هایش در مراسم حضور پیدا کردند.

«شهید بچه خاصی بود. شب‌ها برایش تشک می‌انداختیم. روی تشک نمی‌خوابید و آن را کنار می‌گذاشت و روی زمین می‌خوابید.»

روحیه بخشندگی سیدقاسم نیز از دیگر ویژگی‌هایی بود که خانواده به یاد دارند؛ «زمانی که مسجد یک خوراکی می‌داد، عادت نداشت به تنهایی خودش بخورد. آن را خانه می‌آورد و بین اعضای خانه تقسیم می‌کرد. حتی اگر آن خوراکی بسیار کوچک بود.»

نوجوانی که مسجد، خانه دومش بود

سیدقاسم علاوه بر فعالیت در بسیج و کمک به پشت جبهه، ارتباط ویژه‌ای با مسجد داشت. خواهرش در پایان می‌گوید: «شهید نماز اول وقتش ترک نمی‌شد و خیلی تأکید داشت نماز‌های یومیه‌اش را در داخل مسجد بخواند و خودش را به نماز جماعت می‌رساند.»

او همچنین در برنامه‌های مذهبی مسجد و هیئت‌ها حضور فعال داشت: «تکبیرگوی مسجد بود، در هیئت‌ها سنج می‌زد.»

سیدقاسم یاسینی در ۱۴ سالگی و در حالی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، در مسجد ولیعصر (عج) محله ابوذر تهران هدف گلوله منافقین قرار گرفت و به شهادت رسید؛ نوجوانی که به روایت خواهرش، پیش از شهادت از فداکاری، عبادت، کمک به دیگران و انتظار شهادت سخن می‌گفت و نام و خاطره‌اش پس از ۴۱ سال همچنان در خانواده زنده است.