تاریخ : 1405,یکشنبه 01 شهريور15:57
کد خبر : 126599 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

با روضه «علی‌اکبر» فهمیدم پسرم شهید شده است



فاش نیوز - مادر شهید علیرضا جعفری گفت: وقتی خبر حمله به تور ایست و بازرسی را دادند، گفتند که چند تا از بچه‌ها شهید شدند و علیرضا پایش تیر خورده. من گفتم تحمل شهادت همسرم رامین را ندارم، اما اگر پسرهایم شهید شدند، به من بگوئید؛ وقتی همسایه‌مان روضه علی اکبر خواند و گریه کرد فهمیدم که پسرانم شهید شدند.

دفاع‌پرس _ علیرضا جلالیان؛ ماجرای همسر شهید «رامین جعفری» و مادر شهید «علیرضا جعفری» را به این جمله از رجز خانم «صدف منفرد» متصل کردیم که گفت «من هنوز برای مادر شهید شدن خیلی جوانم» بانویی که پدرش جانباز ۳۰ درصد دفاع مقدس اول، همسر و پسر بزرگش شهید دفاع مقدس سوم و پسر دومش جانباز این جنگ است و جالب است که بدانید شهید علیرضا جعفری کوچکترین رزمنده شهید این جنگ و جانباز متین جعفری کوچکترین رزمنده جانباز این جنگ محسوب می‌شوند که در میدان نبرد و در تور ایست و بازرسی توسط ارتش‌های تروریستی آمریکایی و صهیونیستی در کنار پدرشان به شهادت و مجروحیت رسیدند.

صدف منفرد

بخش اول این گفت‌وگو را اینجا بخوانید

در ادامه بخش دوم گفت‌وگوی دفاع‌پرس با خانم صدف منفرد را در ادامه می‌خوانید:

دفاع‌پرس: شما اشار‌ه‌ای کردید به این‌که بچه‌ها به‌ویژه دخترهای همسایه شما خیلی از شهادت همسرتان ناراحت شدند و دلنوشته‌های زیادی برایش نوشتند و به شما دادند، می‌توانید چند نمونه از رفتارهای همسرتان را بگویید که باعث این نگاه ویژه شده است.

واقعا به همسایه‌ها خدمت می‌کرد. وقتی که مثلا پدر بچه‌های همسایه چند روزی ماموریت بود هوای بچه‌ها را داشت و مثل فرزندان خودش برایشان پدری می‌کرد. همراه با بچه‌های خودمان آن‌ها را می‌برد تفریح و... خیلی غیرتی هم بود. یادم می‌آید تاسوعا و عاشورای پارسال هندوانه پخش می‌کردیم. هلنا دختر یکی از همسایه‌ها آمد منزل ما. همسرم بیرون بود و سینی به دست داشت و داشت کارها را انجام می‌داد. وقتی هلنا داخل منزل بود، خب بدون چادر و روسری داشت کمک می‌کرد چون نامحرم داخل خانه نبود، آقا رامین آمد پشت در تا هندوانه ببرد و در زد، هلنا با تصور اینکه خواهر کوچکترش است رفت سمت در و رامین وقتی صدای هلنا را شنید که فکر می‌کرد خواهرش هست و ممکن است بدون حجاب پشت در باشد فوری در را محکم گرفت و که هلنا نتواند در را باز کند و رامین او را بی‌حجاب ببیند. هر وقت هلنا این قضیه را تعریف می‌کند، گریه‌اش می‌گیرد.

خیلی جا‌ها آقا رامین نمی‌گذاشت خانم‌ها و دخترهای همسایه به زحمت بیافتند و حتما همیشه وقتی آقایان همسایه نیاز به کمک داشتند دریغ نمی‌کرد. جدای از کارهای درمانی در امور دیگر هم دریغ نداشت.

دفاع‌پرس: برای تولد شما یا بچه‌ها چطور رفتار می‌کرد؟

همسرم همیشه به تولدها اهمیت می‌داد؛ تولد من، سالگرد عقد، سالگرد عروسی، تولد بچه‌ها، حتی تولد ماه قمری‌شان. سال آخر، برای تولد علیرضا من را برد کیک‌فروشی و کیکی برای او گرفت. آخرین کیکی بود که برای بچه شهیدم گرفتیم.

حتی برای تولد همسایه‌مان هم برنامه می‌گرفت. یک‌بار گفتم می‌خواهم برای آسیه سادات تولد بگیرم و سورپرایزش کنم. خودش رفت کادو، کیک، بادکنک و ظرف آجیل خرید. خلاصه برای همه اهمیت خاصی قائل بود.

همسرم شب و نصف شب از کمک دریغ نداشت، بحث تزریق سرم و تزریق مخصوصا در دوران کرونا به کنار، پیگیر وقت پزشک گرفتن برای بیماران، معرفی پزشک و خدمات اینچنینی هم کار روزانه‌اش بود. شاید بعضی اوقات در روز ۲۰ نفر به ما زنگ می‌زدند و کارشان را راه می‌انداخت. بیمار می‌آمد و ایشان کارش را انجام می‌داد بدون اینکه فرقی بکند دوست، رفیق یا آشنا باشد. یادم می‌آید خانمی از دوستان همسایه ما دوقلو باردار بود که وقت سونوگرافی نزدیک به او نمی‌دادند. من به رامین گفتم. گفت: «بدو بدو صداش کن، من می‌برمش.» خودش از ظرفیت‌های بیمارستان استفاده کرد و همانجا کار آن خانم را انجام داد. حتی یادم می‌آید یک‌بار رفتم پیشش در درمانگاه قلب نشستم و بیمارهایی که از پیشش می‌آمدند، وقتی متوجه می‌شدند من همسر رامین هستم دست به سینه جلوی من دولا می‌شدند.

دفاع‌پرس: از ایام کرونا بگویید، زمانی که بیمارستان بقیه الله قطب درمانی این بیماری شده بود.

همسرم در کرونا خیلی زحمت کشید. در آی‌سی‌یو کرونا کار می‌کرد. همیشه می‌گفت: «دعا کن من در کرونا شهید نشوم.» می‌گفت در کرونا هم شهید شدن خوب است، اما من دوست دارم با لباس بسیج و رزم شهید شوم، نه با لباس کار. بعداً دیدیم که پسرم متین که دقایقی روحش جدا شد و همراه دو شهید بوده و رفته آن طرف تعریف می‌کند که علیرضا و همسرم با همان لباس خادم‌الحسینی در صحنه حضور داشتند.

رامین در دوران کرونا نه تنها در بیمارستان بلکه در محل و شهرک هم در خدمت همسایه‌ها بود، از تامین دارو تا تزریق و کارهای دیگر و همه را رایگان انجام می‌داد و معتقد بود برای خدا کار کردن مزد دنیایی نمی‌خواهد، خود خدا جبران می‌کند.

دفاع‌پرس: اشاره‌هایی هم به موکب درمانی و سفرهای اربعین داشتید...

ایشان از سال ۱۳۸۸، زمانی که پیاده‌روی اربعین باب نبود، به این سفر می‌رفت. فقط ۱۸ سالش بود. مسئولیت دانشجویی دانشگاه‌ها را داشت. دخترانی که بعدا از شهادت رامین در فضای مجازی نامه‌های تشکر برایم می‌فرستادند، از چشم پاکی و مسئولیت‌پذیری‌اش می‌گفتند. واقعا خیلی روی خانم‌ها حساس بود، یعنی نه فقط بعد از ازدواج دنبال این باشد که من به زحمت نیافتم، بلکه در آن اردوها هم همیشه این دغدغه را داشت که خانم‌ها اذیت نشوند، خیلی جدی و سر به زیر بود، من بعد از شهادتش زیر پست‌های اینستاگرام اعضای بسیج دانشجویی و موکب که از قدیم بودند را دیدم که پست گذاشتند و درباره این خصلت آقا رامین گفتند، مثلا یکی گفت «یادتان هست آقای جعفری ۱۴، ۱۵ تا کوله دخترها را با هم می‌آورد؟»

همسرم خیلی قد بلند و هیکلی و قوی بود و هیچ‌وقت غر نمی‌زد. ورزشکار هم بود و همین امر باعث می‌شد بار سفر را به دوش بکشد. خیلی هم مسئولیت‌پذیر بود. یادم می‌آید یکی از دخترهای اردو دو شبانه‌روز گم شده بود و ظاهرا این دو روز در داخل حرم امیرالمومنین جا پیدا کرده بود، اما رامین دو روز تمام پا به‌ پا در گرما و شلوغی می‌گشت، می‌رفت و برمی‌گشت تا او را پیدا کند و در نهایت پیدا کرد. شاید سه برابر مسیر پیاده روی رفت و برگشت تا پیدایش کرد.

یادم می‌آید یکی دوبار رامین در فاضلاب‌های نجف رفت و خودش با دست راه فاضلاب را باز کرد که مشکلی برای زائران پیش نیاید. تمام سر و پایش کثیف و یا نجس می‌شد اما دغدغه این را داشت که کار زائران دچار مشکل نباشد. 

دفاع‌پرس: شما هم در سفر اربعین حضور داشتید، با این مشغله به شما هم رسیدگی می‌کرد؟

در سفرهای اربعین، من عین یک ملکه راه می‌رفتم. اما رامین یک کوله عقب، یک کوله جلو، یک ساک کج و یک کالسکه می‌آورد با کلی بار. هیچ باری را نمی‌گذاشت من بلند کنم. در سفرها زمان مخصوص خرید هم داشت. در اربعین هر روز یک‌تا دو ساعت من را می‌برد خرید. می‌گفت باید از مغازه‌های آنجا خرید کنیم چون «این‌ها نانشان این‌جوری در می‌آید و دارند برای ما خرج می‌کنند»، راضی به مغازه‌های عادی هم نبود، باید ما را به مراکز خرید ویژند و خاص عراق می‌برد. یک‌بار دوستم در خرید مانده بود و بچه‌هایش اذیت می‌کردند. رامین گفت شما هم با ما بیایید من خودم کار شما را هم پیگیری می‌کنم و واقعا هم پا به پای من و آن خانم آمد و حتی پول خرید او را هم حساب کرد که دغدغه‌ای نداشته باشد.

دفاع‌پرس: می‌خواهم از فرزند شهیدتان هم برایمان دقایقی حرف بزنید.

علیرضا جانم متولد ۲۳ شهریور ۱۳۹۴ است. من دوران بارداری علیرضا، سختی بسیاری داشتم. بچه خیلی کوچکی بود، ۲ کیلو و ۴۰۰ گرم. نامش را خودم گذاشتم. با خودم گفتم هر خانه‌ای باید یک علی داشته باشد و هر خانه‌ای یک رضا. امام رضا (ع) امام کشور ماست و علی (ع) هم که در خانه هر شیعه‌ای باید باشد. آن موقع نمی‌دانستم که بالاخره سه تا پسر خواهم داشت. الآن می‌گویم اسمش را رضا گذاشتم تا راضی شوم به رفتنش.

علیرضا از بدو تولد دو تا چاله لپ خیلی خوشگل داشت. بچه خیلی خوشگلی بود. پدرش خیلی به او علاقه داشت. تنها بچه‌ای که همسرم برایش شعر گفت، علیرضا بود. برای سه تای دیگر من شعر گفتم. در کل ما دوست داشتیم که برای هر فرزندی که به دنیا می‌آید شعری بگوییم. برای علیرضا خود همسرم شعر می‌گفت برای مابقی من. هنوز زیر چهل روزش بود که همسرم او را با خودش به هیئت می‌برد. یک اعتقادی داشت که این‌ها باید مرد بار بیایند و مصداقش همین بود که در کشاکش جنگ هر دو را با خود با وجود سن کن برد تور ایست و بازرسی.

علیرضا بچه خاصی بود. یادم می‌آید جمعه‌هایی که با برادرش می‌رفت دعای ندبه، نان می‌گرفتند و می‌آمدند صبحانه درست می‌کردند. با بوسیدن دست پدرش بیدارش می‌کرد و می‌آمد پاهای بابایش را اول می‌مالید، بعد می‌بوسید. کلاس سوم دبستان بود که نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد. کلاس چهارم گفت می‌خواهد اعتکاف برود و من ثبت‌نامش نکردم. کلاس پنجم راضی نمی‌شدم. امسال رفت هر چه پول داشت آورد جلوی پای من، شروع کرد دستانم را بوسید و گفت: «مامان، تو رو خدا اجازه بده من برم.» من قلبم حالت خاصی پیدا کرد، به همسرم زنگ زدم او هم راضی شد. گفت خودت قسمت مردانه نرو، زنگ می‌زنم به آقای همسایه و از او می‌خواهم که زحمت ثبت‌نام علیرضا را انجام دهد. شب دوم اعتکاف بود، همسایه‌مان زنگ زد که علیرضا رفته زیر میزها گریه می‌کند. گوشی را به او داد، گفت: «مامان، همه مامان‌هایشان اینجا هستند، جز من.» فدایش شوم، دلش برای من تنگ شده بود. اما بعد از شهادتش بارها به او گفتم: «مامان، الآن من هر شب زانوهایم تو بغلم است و دلم برات تنگ می‌شود».

از نظر هیکل هم علیرضا مثل بابایش قد بلند بود. شماره پایش ۳۸ و ۳۹ بود و اصلاً شبیه بچه کلاس پنجمی نبود. چهارشانه بود، برعکس متین که ریزه است.

دفاع‌پرس: از مهمترین وقایع این ده بیست سال اخیر شاید همان اتفاق آغاز جنگ، یعنی شهادت حضرت آقا بود، وقایع این اتفاق و نحوه برخودتان با این خبر چگونه بود؟

شهادت حضرت آقا را حدود ساعت ۲ و ۳ شب فهمیدیم، همسر یکی از دوستان آقا رامین این قضیه را به من گفت، اما باور نکردم، خیلی نگران بودم، وقتی خبر را گفتند من آن شب خیلی جیغ کشیدم و گریه کردم، خیلی برایمان سنگین بود. رامین و علیرضا و متین هم وضعیت خوبی نداشتند. شهادت آقا خیلی خیلی سنگین بود، من وقتی خبر شهادت شوهر و پسرم را شنیدم، این‌طور واکنش نشان ندادم. صبح اعلام خبر رفتیم میدان انقلاب. همسرم لباس مشکی نپوشید و می‌گفت: «مشکی مال عزا است. ما الان فقط باید انتقام بگیریم.»

آقا رامین از بعد از شهادت آقا کلاً عوض شد. دیگر رامین قبل نبود. فعالیت‌هایش بیشتر شد. روز انتخاب رهبرمان، امام سید مجتبی خامنه‌ای، رفتیم میدان انقلاب برای بیعت. همانجا یک ادعایی کردیم، دستمان را گرفتیم و گفتیم: «آقا، ما با رگ گردنمون آمدیم با شما بیعت کنیم.» اتفاقی که برای ما افتاد این بود که علیرضای من از رگ گردن شهید شد. من همه جا گفتم: ما به آنچه که ادعا کردیم، امتحان شدیم.

دفاع‌پرس: از حال و هوای شب قدر و روزهای آخر بگویید.

شب اول قدر، رفتیم مسجد جامع پردیس. مسجد خیلی بزرگ بود، شاید ۲۰۰۰ نفر. یک‌دفعه یک نفر داد زد: «ابوالفضل علمدار خامنه‌ای نگهدار!» همسرم بلند شد و فریاد زد. بعد از مسجد که برگشتیم، باران گرفت و با هم پیاده برگشتیم خانه پدرم. گفتم: «رامین تو هم خوشحال شدی آقا سید مجتبی انتخاب شد؟» گفت: «جونم فداش، ولی می‌ترسم مردم به اضطرار ظهور رسیده باشند. مردم حالت اولیه را ندارند و یگسری نگرانی اینطوری داشت.»

فردایش برای بیعت میدان انقلاب رفتیم. خواهرم و مامانم همراهمان بودند. بیعت کردیم. موقع خداحافظی، علیرضا مادرم را صدا کرد و رفت بغلش کرد. ارتباط خیلی خاصی بین علیرضا و مادرم بود. بعد با خاله‌اش خداحافظی کرد و گفت خاله به امیرحسین (پسر خاله‌اش) بگو یادش نره از عکس مسی پرینت بگیره می‌خوایم بریم بسوزونیم.»

دفاع‌پرس: جریان آخرین روز و آخرین دیدارتان چگونه بود؟

من خوشحالم که حداقل ما شب آخری که با هم بودیم در خانه خودمان و همه خانواده در کنار هم بودیم. همسر من در ابتدای ازدواج از من قولی گرفته بود. در مزار شهدا به من گفت: «برای من همسر ظهیر باش، هیچ‌وقت جلوی من را نگیر.» تنها روزی که در زندگی به ایشان گفتم نرو، روز ۲۰ اسفند، روز شهادت امیرالمؤمنین (ع) بود. چهار تا از دوستان ما شهید شده بودند؛ زینب تیموریان، همسرش حسین مرادی و فرزندانشان. قرار بود برویم برای وداع با آنها. گفتم: «فردا قرار است بچه‌ها را خاک کنند، من می‌خواهم بروم با زینب وداع کنم.» شیفت بیمارستانشان را با کسی جابجا کرد و گفت: «باشه، من تو ایست بازرسی هم نمی‌روم.»

صبحش رفتیم تشییع سرداران شهید. اتفاقاتی در مسیر افتاد و مجبور شدیم برگردیم خانه. آمدم من بالا و گفتم شما بمانید تا من بروم از خانه وسایل و لباس بیاروم. دیدم همسرم با سرعت آمد بالا و لباس‌هایش را عوض کرد و علیرضا هم بود به او گفت «لباس‌هاتو عوض کن، می‌خوایم بریم ایست بازرسی.» گفتم: «قول دادی.» گفت: «نه خانم، الان نیرو نیست، باید بریم.» متین پشتش گریه کرد و گفت من را هم ببرید، رامین هم گفت اگر میایی باید کمک کنی و بعد قبول کرد و رامین و علیرضا و متین با بچه‌های مسجد راهی ایست و بازرسی شدند.

دم رفتن، یک نیم‌نگاهی به من کرد و با لبخند گفت: «خانم من قول داده بودم تو را ببرم، لباس‌هاتو عوض کنی! من می‌آیم.» چند دقیقه قبل از شهادتش هم تلفنی صحبت کردیم، من چون اینجا شهر مسکونی نظامی است و صدای انفجار، پهپاد و تیراندازی شدید پدافند بود، با دو تا بچه‌ام رفتیم بیرون در فضای سبز، زیر یکی از درخت‌ها. و با مادرم تماس گرفتم. قبلش با رامین چند دقیقه قبل از شهادت حرف زدم، گفت: «نمی‌ترسی؟» گفتم: «نه، نمی‌ترسم.» گفت: «الان شیفتم تموم میشه، میام.» دوباره تکرار کرد: «من میام.» این آخرین مکالمه‌ای بود که با همسرم داشتم.

دفاع‌پرس: از لحظه شهادت و اتفاقاتی که افتاد بگویید.

وقتی جنگ شروع شد، من در اتاق خواب بودم. ساعت ۱۱ بود و صدای انفجارهای پشت سر هم آمد. ماه رمضان بود و خواب بودم. اولین بار بود در زندگیم بلند شدم جیغ می‌کشیدم: «مدرسه رو زدن! مدرسه رو زدن!» همسایه‌ها آمدند گفتند نترس، بچه‌ها دارند می‌روند. همسرم موتورش خراب بود و همه داشتند شهرک را تخلیه می‌کردند. رامین ایستاد و موتور را درست کرد. حاج آقای اسدی و آقای غضنفری که بچه‌هاب بسیج و مسجد هستند، گفتند رامین اولین نفری بود که برای کارهای جنگ اعلام آمادگی کرد. توی بیمارستان می‌رفت، ایست بازرسی می‌رفت و برای خون‌گیری هم می‌رفت. اولین کسی را که برای کمک در خونگیری معرفی کرد من بودم؛ کسی که نمی‌گذاشت من یک ظرف بلند کنم، در جنگ اولین نفر من را معرفی کرد! ولی قبول نکردند خانم بیاید. یکی از دوستانش که شهید شده بود، ۶ ماه قبل از شهادتش به من گفت: «ما با رامین با هم شهید می‌شویم.» و عکسی با همسر من در حرم حضرت عبدالعظیم گرفت و گفت «این عکس برای بعد شهادتمان است». واقعاً هم شد؛ هر دو با فاصله کمی شهید شدند ولی تقریبا همزمان خاکسپاری شدند.

من بعد از تماس با رامین با مادرم تلفنی حرف می‌زدم و داشت یادم می‌رفت که افطار است. قبل از بیرون رفتن چند تا خوراکی ریختم تو کیسه. صدای جنگنده و پهپاد، پدافند و نور قرمز آسمان واقعا خیلی ترسناک بود، یک پتو برداشتم و با بچه‌ها در تاریکی مطلق رفتم پایین.

چند دقیقه نگذشت که دیدم ۱۵ تا مأمور فریاد می‌زنند «یا حسین» و می‌دوند. در جایی که ظلمات بود و انگار کسی نیست دیدن این تعداد نیرو برایم تعجب برانگیز بود. من اصلاً شک نکردم. یکی از بچه‌های مسجد آمد و پرسید آقا رامین کجاست و من گفتم با بچه‌های مسجد رفته است ایست و بازرسی و چیزی نگفت و رفت. بعد حاج آقای مسجد آمد و شک کردم.

حاج آقا گفت، نگران نباش یکی از بچه‌هایی که مجروح شده فرزند شماست. حاضر بشید که برویم بیمارستان، من درباره رامین پرسیدم و گفت حالش خوب است. خیلی نگرانی‌ام بیشتر شد و چند بار هم با رامین تماس گرفتم جوابگو نبود. به من گفتند «علیرضا به پایش یک تیر خورده». وقتی حرف از شهادت تعدادی از نیروها را شنیده بودم با نگرانی بیشتر گفتم: به من بگویید، من تحمل شهادت رامین را ندارم ولی اگر پسرم شهید شده به من بگوئید، تحمل من زیاد است.

در مسیر بیمارستان که همراه همسایه‌مان و همسرش بودیم، همسایه‌مان روضه حضرت علی اکبر (ع) می‌خواند. من آنجا فهمیدم که بچه‌هایم شهید شده‌اند. اول فکر می‌کردند که هر دو بچه شهید شده‌اند، اما بعد مشخص شد متین زنده است اما در شرایط خیلی سخت از لحاظ موج انفجار و ترکش قراردارد. طوری که دست متین باید قطع می‌شد؛ عصب قطع شده بود و نبض نداشت. دکتر نبی از دوستان صمیمی خود همسرم بود و دکتر بهرامی‌فرد هم از دوستانش بودند. ۶ مرتبه این دست عمل شد و خدا یاری کرد. حالا تازه خوب شده است.

ما را بین بیمارستان نیکان و بقیه الله چند بار بلا تکلیف گذاشتند تا این که در نهایت رفتیم بیمارستان بقیه الله. 

دفاع‌پرس: از نحوه شهادت علیرضا و وداع با او بگویید.

علیرضا را از ناحیه رگ گردن شهید شد. سالم‌ترین جایش صورتش بود که کبود و چروکیده بود. پیشانی‌اش شکافته و سیاه شده بود، یک طرف صورتش کلاً نبود. از بدنش هیچ‌کس هیچ‌وقت به من توضیح نداد. از هرکسی پرسیدم کسی جواب نداد. کسانی که او را شستند، هیچ‌کس را راه ندادند. من از این جهت واقعا در شوک بودم و الآن هم اصلا یادم نمی‌آید که چه اتفاقاتی افتاد، اما بر اساس روایت افرادی که بودند و بعد برایم تعریف کردند این را می‌گویم که ظاهرا من بین اتاق بستری و جراحی و متین و دنبال پیکر دو شهیدم مانده بودم و وقتی دکتر ابوالقاسمی رئیس دانشگاه بقیه الله آمده بود و گفته بود الآن برای من چه کارکنند که آرام شوم، من گفتم فقط پیکر علیرضا را ببینم، من می‌خواهم با پسرم وداع کنم.

ایشان هم گفت الآن پیگیری می‌کنم پیکر را از بیمارستان نیکان بیاورند اینجا داخل یک اتاق و شما چند ساعتی با پیکر تنها باشید. اما ساعت‌ها گذشت و کسی به من چیزی نگفت. من آن موقع فرزندم را ندیدم و دیدار من با پیکرش تنها موکول شد به معراج شهدا و دقایقی قبل از دفنش، و من فقط صورت علیرضای شهیدم را دیدم، اما از هجوم مردم نگذاشت خوب وداع کنم و کسی هم از وضعیت بدنش چیزی به من نگفت، البته من چون متین را با آن وضع دیده بودم می‌دانستم بدن علیرضا جانم هم احتمالا سالم نیست و به همین خاطر نگذاشتند که من خوب با پسرم وداع کنم. از این هم ناراحت هستم که هجوم مردم نگذاشت آخرین لحظات قبل از دفن در معراج شهدا بتوانم با پیکرهای پسرم و همسرم خوب وداع کنم.

دفاع‌پرس:خواب یا رویایی از شهید بعد از شهادتش دیده‌اید؟

بله. چند روز بعد از شهادتشان، در یک رویای صادقه، همسرم را دیدم. من از نوع جراحت ایشان خبر نداشتم. دیدم جلوی حرم امام حسین (ع) در بین‌الحرمین است. خیلی شلوغ بود. از بالا نگاه می‌کردم. دیدم همسرم از همه آدم‌های آنجا خیلی بلندتر است. دستش به این حالت روی شانه‌اش افتاده بود، معلوم بود دست سر جایش نیست. سینه‌اش برهنه و پر از ترکش بود، بدنش پر از دوده. همان حالت‌هایی که متین را می‌دیدم. چهره او ناراحت بود. دوستانش آمدند خانه ما و یک روضه‌ای گرفتند.

من خواب را تعریف کردم. گفتم: «نمی‌دانم چرا پاهای رامین آنقدر بلند بود، چرا دستش به این حالت بود، تمام بدنش مثل آبکش سوراخ سوراخ بود.» دوستانش گریه می‌کردند و گفتند: «بله، پای رامین از ران قطع شده بود، یک پای دیگرش از زانو قطع شده بود و این دستی که شما دیدید، قطع شده بود.» آنجا فهمیدم جراحاتش را در عالم رویا به من نشان داد.

زمانی که پهپاد حمله کرده بود، ظاهرا رامین و علیرضا کنار هم بودند و متین با کمی فاصله آنجا بود، عمده دیگر نیروها هم داخل چادر بودند که اصابت صورت می‌گیرد و به شهادت می‌رسند.

دفاع‌پرس: چه توصیه‌ای به مردم در قبال خانواده‌های شهدا دارید؟

بعد از شهادت، یک مشکل بزرگ این است که شهید صد هزار صاحب پیدا می‌کند. از هر جایی، هر کسی این شهید را به خودش نسبت می‌دهد. خیلی از کسانی که ادعا می‌کنند با همسر من بودند، همسر من در عالم دنیا با این‌ها کاری نداشت، اصلا با روش و منش این‌ها مخالف بود. انگار می‌خواهند از شهید برای خودشان کسب اعتبار و آبرو کنند.

کاری که با همسر شهید حججی کردند، باعث شد بعد از ۱۰ سال تازه بتواند بیاید صحبت کند. مادر شهید هم می‌تواند توضیح دهد، اما آن چیزی که همسر شهید می‌تواند بگوید، قطعاً مادر شهید نمی‌تواند بگوید. از همه تقاضا می‌کنم، اگر می‌خواهند برای شهید کاری کنند، حتما از همه خانواده شهید اجازه بگیرند. خیلی از کارهایی که ممکن است فکر کنید در حق شهید خوبی است گاهی دشمنی با شهید و خانواده‌اش است. خیلی چیزهایی که می‌گویید با واقعیت وجودی شهید یکی نیست.

نکته دیگر که شاید دغدغه بسیاری از همسران شهدا و مادران و یتیمان شهدا است، موضوعات قانونی مربوطه است که مثلا حضانت فرزند با جد پدری است و این برای عمده خانواده‌ها مشکل‌ساز شده است، عملا خودش بعد از شهادت شهید عامل فروپاشی بنیان خانواده‌ها شده است. درست است که پدر و مادر شهید نسبت به شهید حق دارند، اما فرزند با مادرش زندگی می‌کند و جگر گوشه مادر است، به‌نظر در این مورد باید در قانون بازنگری کنند.

موضوع دیگر که همه خانواده شهدای نظامی با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، مسئله حقوق پایین همسران شهید است، که وقتی همسرهای ما بودند با شغل دوم و سوم این کم بودن حقوق را جبران می‌کردند، اما حالا فقط همان حقوق جاری بنیاد است و هزینه‌های سنگین زندگی، تازه با قانون جدید ما از بیمه و خدمات نیروهای مسلح منفک می‌شویم و ذیل بنیاد شهید تعریف خواهیم شد که مشکل ما را دو چندان کرده است.