
فاش نیوز - شب که میشود، شهر آرامآرام چراغهایش را روشن میکند؛ یکی، دو تا صدها پنجره...
از دور، همه شبیه هماند؛ مربعهایی روشن در دل تاریکی. اما اگر میتوانستیم از شیشههایشان عبور کنیم، میفهمیدیم هیچکدام شبیه دیگری نیست. پشت یک پنجره، پیرمردی نشسته و چای سردش را هم زده است؛ نه برایآنکه بنوشد، فقط برای اینکه دستهایش کاری داشته باشند.
پشت پنجرهای دیگر، زنی لباس کودکی را تا میکند و دوباره در کشو میگذارد؛ بعضی لباسها را نمیشود دور انداخت، حتی وقتی صاحبشان سالهاست آنها را نمیپوشد.
پنجرهای دیگر، اتاق پسری را روشن کرده که امشب برای اولینبار خبر قبولیاش را با کسی قسمت نکرده است و آنطرفتر، مردی پشت میز نشسته و به تلفنی خیره شده که مدتهاست زنگ نمیخورد.
ما از کنار این پنجرهها عبور میکنیم؛ بیخبر از آنکه چند قدم آنسوتر، قلبی شاید آرامآرام دارد چیزی را تحمل میکند که نامی برایش پیدا نکرده است. شهر پر از آدمهایی است که فقط سایهشان را میبینیم.
صبح، مردی را میبینیم که نان میخرد؛ نمیدانیم شب گذشته تا صبح کنار تخت همسر بیمارش نشسته است. رانندهای را میبینیم که پشت چراغقرمز بیحوصله به جلو نگاه میکند؛ نمیدانیم چند ساعت پیش از خانهای بیرونآمده که خبر بدی در آن جامانده است. زنی را میبینیم که در اتوبوس، سرش را به شیشه تکیه داده؛ نمیدانیم در ذهنش چند بار با کسی خداحافظی کرده است.
آدمها را از چنددقیقهای که در قاب نگاه ما قرار میگیرند، قضاوت میکنیم؛ غافل از اینکه زندگی آنها، فیلمی چندساعته نیست که ما خلاصهاش را دیده باشیم. هر انسان، اتاقهایی دارد که کلیدشان دست هیچکس نیست.
اتاقی برای خاطرات. اتاقی برای ترسها. اتاقی برای کسانی که رفتهاند و اتاقی که شاید خودش هم جرئت باز کردن درش را ندارد.
شاید بههمین دلیل است که گاهی یک آدم آرام، بیش از آنچه تصور میکنیم خسته است و یک لبخند، بیش از آنکه نشانه شادی باشد، پردهای است که کسی پشت آن ایستاده است.
ما از کنار پنجرهها رد میشویم و فقط نورشان را میبینیم. اما نور، همیشه نشانه روشنایی نیست.
گاهی چراغی روشن است تا صاحبخانه کمتر احساس کند تاریکی بزرگ شده است.
گاهی تلویزیون روشن میماند تا سکوت، صدای بیشتری نداشته باشد. گاهی پنجره باز است، اما صاحبخانه مدتهاست هوای بیرون را نفس نکشیده است.
شاید اگر میدانستیم پشت هر پنجره چه میگذرد، هنگام عبور کمی آهستهتر راه میرفتیم. کمتر قضاوت میکردیم. کمتر بهظاهر آدمها اعتماد میکردیم.
و شاید میفهمیدیم آدمی که هر روز از کنار ما میگذرد، ممکن است شبها در اتاقی بنشیند که هیچکس از اندوهش خبر ندارد.
شهر، مجموعهای از ساختمانها نیست. شهر، مجموعهای از زندگیهاست و پشت هر پنجره، کسی دارد بخشی از زندگیاش را زندگی میکند؛ بخشی که شاید هیچگاه در خیابان دیده نشود. پس دفعه بعد که شب، از کنار پنجرهای روشن گذشتی، فقط به چراغ نگاه نکن.
شاید آنسوی شیشه، کسی نشسته باشد که تمام آرزویش این است که یک نفر، فقط یک نفر، روزی از او بپرسد: «این روزها واقعاً چه میگذرد؟»
شاید پشت هر پنجره، داستانی هست که هیچ کتابی آن را ننوشته است و شاید ما، بیشتر از آنچه فکر میکنیم، در شهری زندگی میکنیم که پر از قصههای نخوانده است.
|| داود گودرزی(آزاده جانباز)