تاریخ : 1405,سه شنبه 03 شهريور18:26
کد خبر : 126669 - سرویس خبری : مسائل و مشکلات ایثارگران

از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...


از دغدغه اعزام به تهران تا پیدا کردن دارو...

 داستان پمپ باکلوفن برای جانبازان شهرستانی خودش حکایتی است، پمپ باید در تهران شارژ و تنظیم شود، یعنی جانباز ویلچری و زمین‌گیر باید صدها کیلومتر، از زابل تا تهران، با درد، اسپاسم، زخم بستر و نیاز دائمی به همراه طی مسیر کند...

علیرضا ضابطی‌ سیستان

 فاش نیوز - به نام خدا؛ تا همین چند وقت پیش، منِ جانباز شهرستانی فقط یک دغدغه بزرگ داشتم: چطور خودم را از زابل به تهران برسانم؟ اما ظاهراً زندگی جانبازی هم مثل بعضی سامانه‌های اداری است، هر بار فکر می‌کنی به آخر خط رسیده‌ای، ناگهان روی صفحه ظاهر می‌شود.

مرحله جدید فعال شد! ما که با هزار درد و رنج و اسپاسم، مرحله «اعزام به تهران» را پشت سر گذاشته بودیم، حالا وارد مرحله جدید شده‌ایم: 
 دارو را از کجا پیدا کنم؟! 
 داستان پمپ باکلوفن برای جانبازان شهرستانی خودش حکایتی است، پمپ باید در تهران شارژ و تنظیم شود، یعنی جانباز ویلچری و زمین‌گیر باید صدها کیلومتر، از زابل تا تهران، با درد، اسپاسم، زخم بستر و نیاز دائمی به همراه طی مسیر کند.
 تا امروز دست‌کم یک دلخوشی داشتیم: 
 دارو هست!
 اما حالا ظاهراً مرحله بعدی هم فعال شده: 
 دارو را خودت پیدا کن!
 یعنی جانباز ویلچری پس از پیمودن صدها کیلومتر، تازه باید در تهران از این داروخانه به آن داروخانه برود و بپرسد: 
 ببخشید، داروی پمپ باکلوفن دارید؟ 
 و پاسخ احتمالی: نه آقا، نداریم! ولی اگر سردرد دارید، برای آن دارو داریم! 
 البته یک سؤال کاملاً کارشناسی هم وجود دارد: چه کسی قرار است ویلچر مرا هدایت کند؟!
 برای یک فرد سالم، «برو یک داروخانه دیگر» شاید ساده باشد، اما برای جانبازی که حتی برای جابه‌جایی نیازمند همراه است، یعنی درد، ترافیک، رمپ، آسانسور، سوار و پیاده‌شدن، اسپاسم، خستگی و ده‌ها مشکل دیگر.
 پس برای پیداکردن یک دارو، ظاهراً باید یک «ستاد عملیات ویژه تأمین داروی پمپ باکلوفن» تشکیل دهیم!
 مدیرعامل: جانباز! 
 مسئول خرید: جانباز! 
 مسئول جست‌وجوی دارو: جانباز! 
 مسئول حمل‌ونقل: جانباز و همراه! 
 و اگر دارو پیدا نشد، لابد مسئول پاسخگویی هم باز خود جانباز است! 
 واقعاً چه مدیریتی از این بهتر؟! 
 اما طنز ماجرا آنجایی تلخ می‌شود که پمپ باکلوفن یک وسیله معمولی نیست که تحویل بیمار بدهند و بگویند: 
 مبارک باشد، از اینجا به بعد با خودتان!
 پمپ، داخل بدن جانباز قرار دارد و داروی آن مستقیماً با وضعیت جسمانی بیمار ارتباط دارد؛ بنابراین تأمین دارو، هماهنگی برای شارژ، تنظیم و سایر خدمات مرتبط، باید بخشی از یک خدمات پس از فروش واقعی، مستمر و تضمین شده باشد، تا زمانی که این وسیله در بدن بیمار قرار دارد.
 اگر شرکت واردکننده مسئول واردات چنین وسیله‌ای است، انتظار منطقی این است که با نظارت و هماهنگی دستگاه‌های مسئول، برای تأمین داروی موردنیاز و خدمات پس از فروش آن نیز سازوکاری روشن و دائمی وجود داشته باشد، نه اینکه بعد از کاشت پمپ، جانباز برای تهیه داروی ضروری آن سرگردان شود.
 به زبان طنز، پمپ را شرکت وارد می‌کند، بیمه هزینه‌اش را می‌دهد پزشک آن را در بدن جانباز قرار می‌دهد؛ اما وقتی نوبت دارو می‌رسد ناگهان جانباز می‌شود مدیرعامل «شرکت تأمین داروی پمپ باکلوفن»!
 شرح وظایف هم روشن است: 
 مدیرعامل: جانباز
 مدیر تدارکات: جانباز
 مسئول خرید: جانباز
 مسئول جست‌وجو: جانباز و همراه
 و اگر دارو پیدا نشد: احتمالاً باز هم مقصر، خود جانباز!
 اما لازم می‌دانم با صراحت عرض کنم که هدف از این نوشته، به‌هیچ‌عنوان نادیده‌گرفتن خدمات ارزشمند عزیزان و مجموعه‌هایی که سال‌ها در کنار جامعه شاهد و ایثارگر بوده‌اند نیست. 
 اکنون که سال‌هاست با این درد و رنج دست‌وپنجه نرم می‌کنم و حتی بیش از گذشته به فکر آماده‌کردن توشه آخرت هستم، دلیلی ندارم خلاف حقیقتی را که دیده‌ام بیان کنم. 
 از معاونت محترم بهداشت و درمان بنیاد شهید و امور ایثارگران، بیمه دی، پزشکان، پرستاران و کادر درمان بیمارستان خاتم‌الانبیا (ص) خدمات آمبولانس کوثر و همه عزیزانی که در مسیر درمان و خدمت‌رسانی به جانبازان و خانواده‌های معظم شهدا تلاش می‌کنند صمیمانه تشکر و قدردانی می‌کنم.
 اگر امروز گلایه‌ای دارم، گلایه از فرایندها، ناهماهنگی‌ها و خلأهایی است که گاهی حتی زحمات همین عزیزان را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
 پزشک وظیفه‌اش درمان است، پرستار، مراقبت و جانباز نیز حق دارد وقتی برای درمان به بیمارستان می‌آید دغدغه‌اش درمان باشد، نه پیداکردن دارو و سرگردانی در شهر! 
 من توقع فرش قرمز ندارم، امتیاز ویژه هم نمی‌خواهم؛ فقط می‌خواهم وقتی یک جانباز ویلچری از زابل راهی تهران می‌شود پس از صدها کیلومتر سفر، مجبور نباشد وارد مرحله تازه‌ای از «مسابقه استقامت و بقا» شود! 
 ما برای درمان می‌آییم نه برای پیداکردن دارو در تهران! 
 و با همه این گلایه‌ها شاید بد نباشد یک حقیقت دیگر را هم بگویم، حقیقتی که شاید تلخ‌تر از همه این ماجراها باشد. 
 بدنم قفل کرده...
 اسپاسم امانم را بریده...
 زخم بستر شده قوز بالای قوز...
 ویلچر شده پاهایم...
 و همراه، شده دست‌وپای من برای جابه‌جایی... اما با تمام اینها، سال‌هاست شوقی دیگر هم در دل دارم، شوق دیدار پدر شهیدم و هم‌رزمان شهیدم...
 کیف کفن من سال‌هاست کنار تختم آماده است، نه از سر ناامیدی، بلکه از این باور که شاید هر لحظه نوبت رفتن باشد و باید توشه رفتن را آماده داشت. 
 گاهی با خودم می‌گویم شاید به همین دلیل است که دیگر آدم دلش نمی‌آید برای بعضی چیزها بیش از اندازه گلایه کند؛ چون مقصدی در پیش است که نه ویلچر می‌خواهد نه آمبولانس، نه داروخانه، نه نسخه و نه هماهنگی اداری! فقط یک توشه می‌خواهد و دلی آرام.

من همچنان برای درمان تلاش می‌کنم و تا زمانی که خداوند اراده فرموده، دست از درمان نمی‌کشم؛ اما شوق دیدار پدر شهید و دوستان و هم‌رزمان شهیدم نیز سال‌هاست در گوشه قلبم زنده است. 
 شاید طنز تلخ زندگی ما همین باشد: 
 ما سال‌ها با درد کنار آمده‌ایم، 
 با ویلچر، اسپاسم، زخم بستر، دوری راه و وابستگی به همراه ساخته‌ایم، اما کاش مجبور نباشیم با دردسرهایی که با یک هماهنگی ساده قابل‌پیشگیری هستند هم کنار بیاییم. 
 امروز دغدغه‌مان این است که چگونه به تهران برسیم، فردا دارو را از کجا پیدا کنیم و پس‌فردا شاید چه کسی ما را سالم از این هفت‌خوان به بیمارستان برگرداند؟! واقعاً نمی‌دانم به این ماجرا بخندم یا گریه کنم!

فقط امیدوارم مسئولان محترم بنیاد، معاونت بهداشت و درمان، بیمارستان خاتم‌الانبیا ص، شرکت واردکننده و سایر دستگاه‌های مرتبط، برای تأمین مستمر داروی پمپ و خدمات پس از فروش آن، سازوکاری روشن و دائمی ایجاد کنند تا جانبازان شهرستانی، به‌ویژه جانبازان ویلچری و دارای شرایط خاص، هر بار مجبور نباشند همه مسیر را از صفر آغاز کنند. 
 ما توقع کار خارق‌العاده نداریم؛ فقط می‌خواهیم مسیر درمان، خودش تبدیل به یک بیماری جدید نشود! 
 از همه پزشکان، پرستاران، کادر درمان، بنیاد شهید و امور ایثارگران، بیمه دی، خدمات آمبولانس کوثر و تمامی عزیزانی که صادقانه برای ایثارگران زحمت می‌کشند سپاسگزارم. 
 اجرتان با شهدا، ان‌شاءالله.
موفق و پایدار باشید

|| علیرضا ضابطی سیستانی