
فاش نیوز - چفیه سبز سیدالشهدا، روایت سفری است که برای من از یکی از سختترین روزهای زندگیام آغاز شد؛ سفری که قرار بود مقصدش مشهد باشد، اما در نهایت به کربلا ختم شد.
سفری که برای من فقط یک سفر زیارتی نبود و هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، احساس میکنم تکتک اتفاقاتش کنار هم قرار گرفتند تا من به جایی برسم که مدتها دلم برای دیدنش میتپید.
روزهایی که پشت سر گذاشتنشان آسان نبود
روزهای خوبی را پشت سر نمیگذاشتم، غم و ناامیدی در همه چیز، در وجودم رخنه کرده بود. خسته بودم؛ از همهچیز. از زندگی شخصیام گرفته تا کار، خانواده و مشکلاتی که یکی پس از دیگری سر راهم قرار گرفته بودند. گاهی با خودم فکر میکردم منی که یک روز همهچیز داشتم و شاید مایه حسرت خیلیها بودم، حالا کارم به جایی رسیده که حتی یک ریال در جیبم و آرامش در وجودم ندارم.
از طرفی نمیخواستم به خاطر انتخابهای اشتباه خودم دستم را جلوی خانوادهام دراز کنم. برای همین ناچار شدم بخشی از طلاهایم را بفروشم تا بتوانم از پس هزینههای زندگیام بربیایم.
تصمیم خودم را گرفتم و به طلافروشی رفتم و انگشتری را که خیلی دوستش داشتم، فروختم و پولش را گرفتم. حس پوچی خاصی داشتم و حالم اصلا خوب نبود...
گاهیوقتها که به آن روزها فکر میکنم، با خودم میگویم، شاید اگر از همان ابتدا خانوادهام را در جریان مشکلاتم میگذاشتم، کار به اینجا نمیرسید. اما آن روز هنوز به حرفهای امروز نرسیده بودم؛ فقط خسته بودم و دنبال راهی برای ادامهدادن به جریان زندگی بودم.
از طلافروشی بیرون آمدم. کمی باران زده بود و آسمان انگار دل پری داشت و دوباره شروع به باریدن کرد. سرم را رو به آسمان بلند کردم؛ انگارنهانگار که مردم در پیادهرو بودند و نگاهم میکردند.
خستهترین آدم دنیا بودم
شروع کردم در دلم با خدا درد دل کردن. اشکهایم بیاختیار پایین میآمدند. یکدفعه به خودم آمدم و دیدم همه دارند نگاهم میکنند؛ اما در آن لحظه یک حس عجیب در وجودم بود؛ نمیدانم چطور توضیح دهم، اما مدام احساس میکردم خدا پشت سرم ایستاده و انگار در گوشم میگوید: «برو جلو. حواسم به همهچیز هست. خودت را به من بسپار.»
در دلم گفتم: «خدایا، دلم یه زیارت امام رضا میخواد. چرا دو ساله هر بار میخوام برم، یک ماجرایی پیش میاد و قسمت نمیشه؟ قطعا با زیارت آقا امام رضا سبک میشم و حالم بهتر میشه.»
بعد با خودم گفتم: «یعنی من اینقدر بدم که زیارت نصیبم نمیشه؟» بعد خودم را دلداری دادم که «ای بابا، چقدر غر میزنی دختر! حالا که طلایت را فروختی و پول دستت اومده، برو برای خودت یه چیزی بخر حالت خوب بشه.» ما خانمها هم که انگار با خرید، دنیا را به ما میدهند!
دیداری که همهچیز را تغییر داد
وارد مغازۀ روسریفروشی در طبقه دوم پاساژی در خیابان محل سکونتم شدم. من بودم و خانم فروشنده و یک خانم محجبه که پشتش به من بود و صورتش را نمیدیدم.
داشتم با فروشنده صحبت میکردم که ناگهان کسی از پشت سرم گفت: «خانم، ببینم، شما رو میگم!»
با خودم گفتم: «خدایا، من دیگه حوصله این یکی رو ندارم! چیکارم داره یعنی»
برگشتم و ناگهان دیدم ایدلغافل! دخترعمویم مریم است؛ دخترعموی بزرگم.
گفتم: مریم، تویی؟ او هم مرا بغل کرد و داخل مغازه حسابی خوشوبش کردیم و خندیدیم و از دیدار هم بسیار خشنود بودیم؛ آنقدر که خانم فروشنده هم تعجب کرد و گفت: «چه عجیب که شما بعد از مدتها اینجا همدیگه رو دیدید.»
واقعاً نزدیک دو سال بود که مریم را ندیده بودم، دورادور از او خبر داشتم، اما قسمت نشده بود که یکدیگر را ببینیم. من و مریم با نظر هم خرید خود را انجام دادیم. بعد از خرید، از مغازه بیرون آمدیم و همچنان مشغول صحبت بودیم.
مریم ناگهان گفت: «مهدیه، امشب بیا خونه ما. فردا جمعهست و تعطیله؛ تا صبح با هم حرف میزنیم.» دلم گرفته بود و دلم میخواست با کسی مثل مریم که آدم پخته و فهمیدهای بود حرف بزنم. دست رد به دعوتش نزدم و گفتم: «باشه.»
با هم به خانهشان رفتیم. سرمان گرم حرفزدن شد. از زندگی گفتیم، از مشکلات و از چیزهایی که مدتها در دلمان مانده بود. در میان همان گفتوگوها، به مریم گفتم: «مریم، میای هفته بعد بریم مشهد؟ دلم زیارت امام رضا میخواد.»
مریم گفت: «من از خدامه؛ ولی مهدیه، من دارم هفته بعد سهشنبه میرم کربلا.» یکدفعه دلم لرزید. بدون هیچ حرف اضافهای گفتم: «میشه منم باهات بیام کربلا؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «واقعاً میخوای بیای کربلا؟»
گفتم: «آره. میشه منم بیام؟» گفت: «دست من نیست عزیزم. اگر آقا طلبیده باشه، حتماً میرسی پابوسشون، بذار با صاحب کاروان صحبت کنم.» به حاجآقا زنگ زد. پاسخ غیرمنتظره بود. فقط یک نفر جا داشت و مشکلی برای اضافهشدن من وجود نداشت.
مریم گفت: «مهدیه، یک هفته باید مرخصی بگیری، پاسپورتت آماده باشه و باقی مسائل؛ از پول و بقیه چیزها گرفته تا کارهای سفر.» جور شدن همه اینها برای من سخت بود. شاید حتی فکر میکردم اصلاً نتوانم همه را آماده کنم.
اما در دلم گفتم: «توکل به خدا، من دوست دارم بیام پیشت آقاجان؛ پس بطلب این عاشق خسته و حقیر تو...
چرا مشهد نشد؛ ولی زیارت کربلا شد؟
آن شب در خانه مریم، طوری برنامهریزی کردیم که انگار صددرصد قرار است به کربلا برویم و حتی یک درصد هم احتمال نمیدادیم که سفر انجام نشود. من و مریم حدود هجده، نوزده سال در یک ساختمان با پدربزرگم زندگی کرده بودیم؛ آنها طبقه اول بودند، ما طبقه دوم و پدربزرگم طبقه سوم. به همین دلیل به مریم حس دوستانه و نزدیکتری داشتم.
مریم به من گفت: «آقا تو رو طلبیده. وقتی نتونستی بری امام رضا میری کربلا. بعد با هم میریم مشهد و برای نامهای که آقا برای کربلا رفتن ما داده، تشکر میکنیم» او برایم توضیح داد که در باور زائران، کسانی که قسمتشان میشود به کربلا بروند، گویی با اذن و عنایت امام رضا راهی این سفر میشوند.
آن لحظه برای اولینبار با خودم فکر کردم شاید دلیل اینکه دو سال قسمت نمیشد به زیارت امام رضا بروم، این بوده که قرار بوده ابتدا به زیارت جد بزرگوارشان، امام حسین(ع)، برسم.
گذرنامهای که باید همان روز آماده میشد
شنبه رفتم سرکار و به مهندس گفتم که یک هفته مرخصی میخواهم، او هم بههیچوجه قبول نمیکرد.
میگفت: «باید از چند هفته قبل، یا حداقل یک ماه قبل، هماهنگ میکردی.» توضیح دادم که سفر ناگهانی پیش آمده است. مهندس آدم مذهبی و علاقهمند به امام حسین(ع) بود، اما درهرصورت مرخصی دادن برایش آسان نبود. در همان گیرودار التماسکردن برای مرخصی، تلفنم زنگ خورد. حاجآقا بود.
گفت: «دخترم، مهلت پاسپورتت تموم شده. سریع برو اداره گذرنامه و پاسپورت زیارتی بگیر. باید امروز بگیری؛ وگرنه نمیتونیم برات بلیت بگیریم.»
حال بدی داشتم، اشک در چشمهایم جمع شد و حتی پایین آمد. مهندس حال مرا دید. ساعت حدود یازدهونیم بود. گفت: «پاشو برو اداره گذرنامه. بعید میدونم امروز بتونی کارت رو انجام بدی، چون ساعت کاریشون هم داره تموم میشه ولی حالا برو اگر انجام شد یه فکری برای مرخصیت میکنیم.»
از محل کارم با اسنپ به سمت اداره گذرنامه در ستارخان رفتم. وقتی رسیدم، کارها را انجام دادم. برخلاف انتظار، پاسپورت خیلی سریع آماده شد؛ آنقدر سریع که باعث تعجب همه شده بود. حداقل یک ساعت زمان لازم بود و اداره هم در آستانه تعطیلی بود، اما پاسپورت آماده شد.
از اداره بیرون آمدم و سریع عکس پاسپورتم را برای حاجی فرستادم. باور نمیکرد و با تعجب گفت: «ساداتخانم، دخترم، آقا شما را طلبیدهها»
به شرکت برگشتم، مهندس با لبخند گفت: «چی شد؟ بهت ندادن؟ کنسل شد؟ میدونستم!» حتی اجازه نداد حرفم را کامل بزنم. رفتم جلو، پاسپورتم را روی میز گذاشتم و گفتم: «اینم پاسپورت، مهندس! لطفاً با مرخصی بنده موافقت کنید.»
با تعجب نگاهم کرد و خندید. گفت: «خانم موسوی، شما رو آقا طلبیده؛ من دیگه چی میتونم بگم؟» قرار شد مرخصی بدون حقوق به من بدهد؛ آن هم با سختی. اما خودش گفت: «دیگه آقا طلبیده، من نمیتونم بگم نه نرو.»
در دلم سرخوشی عجیبی داشتم. انگار دنیا را به من داده بودند. از گوشه چشمم اشک میآمد و نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. سریع به مریم زنگ زدم و همه خبرها را به او دادم. او هم شروع به گریه کرد و گفت: «خوش به سعادتت؛ آقا اینطوری تو رو طلبیده.»
خانواده هنوز چیزی نمیدانستند
تا آن لحظه خانوادهام چیزی نمیدانستند و وقتی همه چیز قطعی شد، به خانه آمدم و به مادرم گفتم: «من سهشنبه دارم میرم کربلا.» پدر و مادر و خواهرم با تعجب نگاهم کردند و گفتند: «جدی میگی یا داری اذیتمون میکنی!»
گفتم: «به خدا همه کارها رو کردم. دارم میرم پیش آقا.» پدرم شروع به گریه کرد و گفت: «خیلی خوشحالم که اهلبیت حواسشون به بچههای من هست.» همه گریه میکردیم و درعینحال خوشحال بودیم.
پدرم پرسید هزینه سفر چی؟ پرداخت کردی؟ بابا گفت اگر لازم باشد برایم پول میزند، اما من گفتم پسانداز دارم، درحالیکه هنوز پول سفر را پرداخت نکرده بودم و باید تا غروب با حاجی(مسئول کاروان) تسویه میکردم. اما یک مانع دیگر باقی مانده بود؛ پول.
فروش گردنبند؛ این بار با یک دل خوش
جلوی آینه ایستادم و به گردنبند طلایی که به گردنم بود نگاه کردم. با خودم گفتم: «باید با تو هم خداحافظی کنم» اما این بار حس بدی از فروختن طلا نداشتم. برعکس، با ذوق این کار را کردم. دو ساعت بعد به طلافروشی آشنایی رفتم؛ همان مغازهای که گردنبند را از آن خریده بودم. گفتم: «اومدم بفروشم.»
طلافروش گفت: «خانم موسوی، هشت تومن ضرر میکنی.» گفتم: «مهم نیست. میخوام برم جایی که ارزشش خیلی بیشتر از این حرفاست.» کنجکاو شد و پرسید: «کجا؟» گفتم: «کربلا.» دیگر نتوانست چیزی بگوید. بغض در گلویش جمع شد و گفت: «خوش به سعادتت. خوش به حال این حالت خانم موسوی»
تا جایی که توانست با قیمت بالاتر از من خرید و من هم مستقیم شماره شبای حاجی را دادم و پول را به حسابش واریز کرد، بعد از مغازه بیرون آمدم و با حاجآقا تماس گرفتم.
گفتم: «حاجآقا، پول مسافرت رو براتون واریز کردم.» گفت: «خدا بهت برکت بده دخترم، انشاءالله بلیتت آماده میشه و سهشنبه همدیگه رو توی فرودگاه میبینیم.» حالا دیگر همهچیز آماده بود؛ مرخصی، پاسپورت، هزینه سفر و رضایت خانواده.
روزهای انتظار تا حرکت
در روزهای باقیمانده، وسایل سفر را آماده کردم. یکی دو روز مانده به حرکت، چمدانها را بستم و هر چیزی را که لازم داشتم خریداری کردم.
در این چند روز، مداحیهای کربلا و امام حسین(ع) را دانلود کرده بودم و هر روز گوش میدادم و گریه میکردم. با حالی که داشتم، احساس میکردم به خدا نزدیکتر شدهام. احساس میکردم امام حسین(ع) نگاه ویژهای به من کرده است.
و بالاخره روز موعود رسید
روز حرکت، وقتی همه کارها انجام شده بود و همراه مریم و کاروان در فرودگاه منتظر پرواز بودیم، ناگهان یاد یکی از دوستانم افتادم؛ دوستی که چند سال قبل حرفی به من زده بود که آن زمان شاید معنای واقعیاش را نمیفهمیدم. او یک روز به من گفته بود: «مهدیه، یکی از آرزوهای من برای تو اینه که یک روزی بین دو تا حرم، یعنی بین حرم حضرت عباس و امام حسین، وایستی و ندونی کدوم حرم رو انتخاب کنی و بری!» بعد گفته بود: «یکی از آرزوهای من اینه که تو یهجوری دلبسته امام حسین بشی که خودت بعداً بفهمی آقا کیه؛ بفهمی چرا هر کسی که امام حسین رو شناخت عاشق و دلباخته آقا شد.»
این حرفها در آن لحظات مدام در ذهنم تکرار میشد. با خودم گفتم: «انگار دعای دوستم برآورده شده.» چند سال قبل، او برای من آرزو کرده بود که روزی بین دو حرم بایستم و ندانم کدام را برای رفتن انتخاب کنم؛ و حالا من در فرودگاه نشسته بودم، درحالیکه مقصد واقعیام کربلا بود. هنوز نرسیده بودم، اما احساس میکردم بخشی از آن آرزو دارد به حقیقت تبدیل میشود.
از فرودگاه تا نخستین قدمهای سفر
پیش از رفتن، با خانواده خداحافظی کردم و مرا بدرقه کردند و همراه دخترعمویم راهی فرودگاه شدیم. در فرودگاه چند ساعت منتظر ماندیم؛ شاید سه - چهار ساعت و حتی بیشتر. دقیقاً یادم نیست. حتی به ما گفته بودند احتمال دارد بلیتها کنسل شود.
در تمام آن مدت فقط صلوات میفرستادم و ذکر میگفتم و از خدا میخواستم این سفر کنسل نشود. بعد از مدتی خبر رسید که پرواز اوکی شده و باید برای انجام مراحل اولیه به سمت گیت خروجی برویم. وقتی بلیت را تحویل دادم، وارد مسیری شدم که به هواپیما ختم میشد؛ درحالیکه احساس خلسه عجیبی داشتم. انگار از دنیا، از آدمها و از تمام مشکلاتی که داشتم رها شده بودم.

نجف، سامرا، کاظمین و سرانجام کربلا
پس از ورود به عراق، ابتدا یک روز در نجف بودیم، سپس به سمت سامرا و کاظمین رفتیم و سرانجام به کربلا رسیدیم و شب جمعه و حالوهوای شهر کاملاً متفاوت بود.
کربلا شلوغ بود. شنیده بودم شبهای جمعه، خانوادههای زیادی از شهرهای مختلف عراق به کربلا میآیند و زائران ایرانی نیز حضور پررنگی دارند. اما برای من، مهمترین لحظه سفر تازه داشت آغاز میشد.
وقتی برای اولینبار چشمم به ضریح امام حسین(ع) افتاد، برای ورود به بینالحرمین، طبق برنامه قرار بود ابتدا از حضرت ابوالفضل(ع) اجازه بگیریم و بعد وارد مسیر شویم. اما در مسیری که حرکت میکردیم، ناگهان از ورودیای که به سمت حرم امام حسین(ع) میرفت، چشمم به ضریح آقا افتاد. نمیدانستم حرم امام حسین(ع) است، فقط یکلحظه ایستادم و به ضریح نگاه کردم.
مریم گفت: «چی شده مهدیه؟ باید بریم پیش عمو عباس.» گفتم: «این حرم امام حسینه؟» گفت: «آره.»
گفتم: من نمیتونم جای دیگه برم، میخوام اول برم پیش امام حسین! او هم که حال مرا دیده بود مخالفتی نکرد و هر دو وارد حرم شدیم. مسیر به سمت محل شهادت امام حسین(ع) حالتی سراشیبی داشت. از آن مسیر پایین رفتم و هرچه جلوتر میرفتم، به یاد حرفهایی میافتادم که زمانی درباره امام حسین(ع) زده بودم. دلم شکسته بود و گریه میکردم. اما درعینحال، داخل حرم احساس عجیبی داشتم؛ نوعی آرامش و خلسه. احساس میکردم کسی دارد از من مهماننوازی میکند. یهو گفتم: «آقا، من خیلی دلشکستهام»
وقتی به ششگوشه ضریح آقا رسیدم، روبهروی ضریح ایستادم. مریم گفت کسانی که برای اولینبار به کربلا میآیند، اگر حاجتی دارند، زیر قبه دعا کنند. گفت: «مهدیه، حتماً زیر قبه دعا کن. اول هم برای فرج امامزمان (عج) دعا کن.» مریم رفت نماز بخواند و زیارت کند. اما من محو تماشای ضریح بودم و خیلی شرمنده، طوری که نمیتوانستم خیلی نزدیک شوم. انگار چیزی در ذهنم زمزمه میکرد: «بیا نزدیکتر.»
قدمبهقدم جلو رفتم. اشکم بند نمیآمد. هقهق گریه میکردم. در دلم گفتم: «آقاجان سلام، من آمدم منه دلشکسته.» اما یک حس درونی به من گفت: «از من دلشکستهتر، بیا جلو.» جلوتر رفتم، دیگر جمعیت را نمیدیدم، آدمها را نمیدیدم. انگار فقط من بودم و امام حسین(ع) و آن ضریح ششگوشه.
ضریح را در آغوش گرفتم. دستم را به سمت قبه بلند کردم و برای لحظهای به قبه نگاه کردم و محو زیبایی آن شدم. بعد به داخل ضریح نگاه کردم و درحالیکه صورتم از اشک خیس شده بود، با آقا درد و دل کردم.
چفیۀ سبز و اتفاقی که هنوز باورم نمیشود
دستم بالا بود و زیر قبه، با امام حسین(ع) حرف میزدم که ناگهان چیزی از روی ضریح روی سرم افتاد. اول فکر کردم چادر یکی از خانمهایی است که اطرافم بودند و شاید بهطور اتفاقی روی سرم کشیده شده است. اما وقتی بیشتر دقت کردم، دیدم چیزی که روی سرم افتاده، چفیه است.
چفیۀ سبزرنگ آقا
دستهایی را میدیدم که به سمت سرم میآمدند و افرادی تلاش میکردند چفیه را از من بگیرند. در همان لحظه، خادمی که آنجا بود، مرا نگاه میکرد و با زبان عربی صحبت میکرد؛ ولی من متوجه صحبتهایش نمیشدم. مریم که کمی به زبان عربی مسلط بود جلو آمد و متوجه موضوع شد.
خادم وقتی فهمید من از سادات هستم، گفت: «آقا مهماننواز؛ آقا خیلی مهماننواز.» برای من، آن چفیه فقط یکتکه پارچه نبود. عطر چفیه، عطر ضریح، گنبد، آن حال عجیب و احساسی که در آن لحظه داشتم، همه در دل و جانم ماند.اینکه چفیهای که خیلیها آرزو داشتند روی سرشان بیفتد، در آن لحظه روی سر من قرار گرفته بود، برایم معنای خاصی داشت.

وقتی به زمان عقبتر نگاه میکردم، همه اتفاقات قبل از سفر برایم کنار هم قرار گرفتند؛ طلبیده شدن، آمادهشدن گذرنامه در آخرین لحظه، نداشتن پول، فروش طلا، سختی مرخصیگرفتن ، احتمال لغو پرواز و تمام موانعی که یکییکی از سر راهم کنار رفته بودند. احساس میکردم تمام این اتفاقات مقدمه یک دیدار بوده است. دیدار من و امام حسین(ع).
روزهایی که هر روز یک اتفاق تازه داشت
روزهایی که در کربلا بودم، هر روز برایم با معجزه و اتفاق تازهای همراه بود. از حرم حضرت عباس(ع) که برایم بسیار عجیب آرامشبخش بود گرفته تا بینالحرمین و حرم امام حسین(ع). در حرم حضرت عباس(ع) آرامش خاصی احساس میکردم گویی در این دنیا نبودم و نیستم.
چند روز در کربلا ماندیم و در این مدت من بهشدت بیمار شدم، اما حتی باوجود بیماری هم دوست نداشتم یک ساعت در هتل بمانم. در هتل فقط برای خوابوخوراک میرفتیم و دوباره راهی حرم میشدیم. انگار حالم در حرمین بهتر میشد و نمیخواستم حتی یکلحظه از آن فضا دور باشم.
چفیه سبزرنگ را یکی دو روز روی سرم گذاشتم و با همان چفیه به حرم میرفتم. حتی وقتی دوباره به نجف برگشتیم و به مسجد کوفه و حرم حضرت علی(ع) رفتیم، چفیه را همراه خودم بردم و طواف دادم.
برای من، آن چفیه یادگار آن دیدار بود.
وداعی در کار نبود
بالاخره روز آخر فرا رسید؛ روزی که باید کربلا را ترک میکردیم. اما من هیچوقت با امام حسین(ع) خداحافظی نکردم.
در دلم گفتم: «آقاجان، مطمئنم دوباره برمیگردم پیش شما؛ البته اگر شما من را بطلبید.»
کارهایمان را انجام دادیم و راهی فرودگاه نجف شدیم، پس از چند ساعت از گیت عبور کردیم و سوار هواپیما شدیم و به ایران برگشتیم.
بازگشت به ایران؛ خانوادهای که هنوز چیزی از آن یادگار شیرین نمیدانست
وقتی به فرودگاه امام خمینی رسیدیم، خانوادهام با دستهگل منتظرم بودند. پدر، مادر و خواهرم آن طرف شیشهها ایستاده بودند و نگاهم میکردند. اما من هنوز هیچکدام از اتفاقات حرم و ماجرای چفیه را برایشان تعریف نکرده بودم.
وقتی به سمتشان رفتم، با تعجب نگاهم میکردند؛ دختری با حجاب کامل و چفیه سبزرنگی که روی سرش بود.
مادرم مرا بوسید و گفت: «چه بوی خوبی میدی»، عطر چفیه هنوز همراه من بود؛ عطری که حتی مادرم هم متوجه آن شد. یکی دو روز بعد، وقتی داستان را برای پدرم تعریف کردم، اشک از چشمانش بند نمیآمد.
مادرم گفت: «خوش به سعادتت که آقا اینطور بهت نظر کرده»
بازگشت به مشهد برای تشکر
این سفر آغاز آشنایی عمیقترم با امام حسین(ع) و نقطهای بود که احساس کردم نگاه من به زندگی تغییر کرده است. بعد از آن، همیشه در دلم میگفتم: «اول خود خدا، بعد امام حسین و اهلبیت، بعد پدر و مادرم و خواهرم.» اما یک تشکر دیگر هم باقی مانده بود؛ تشکر از امام رضا(ع)، به دلیل شرایط کاری نتوانسته بودم به زیارت امام رضا(ع) بروم. تا اینکه بالاخره یک روز راهی مشهد شدم.
به حرم امام رضا(ع) رفتم؛ این بار نهفقط برای زیارت، بلکه برای تشکر. برای تشکر از امامی که در ذهن و باور من، آن نامه را نوشته بود؛ نامهای که مسیرم را از مشهد به کربلا رساند. آمده بودم بگویم: «آقاجان، ممنونم که مرا فرستادی پیش جد بزرگوارت.»
پایان یک سفر، آغاز یک دلبستگی
این، روایت سفری بود که از روزهایی پر از غم، ناامیدی، مشکلات مالی و خستگی آغاز شد و به کربلا رسید.
سفری که در ابتدا حتی قرار نبود کربلا باشد و فقط دلم زیارت امام رضا(ع) را میخواست؛ اما در نهایت، مسیری پیش پایم باز شد که مرا به کربلا رساند.
شاید برای خیلیها این اتفاقات فقط مجموعهای از تصادفها و اتفاقات ساده باشد؛ اما برای من، هر کدام از آنها معنایی داشت. از فروش انگشتر و گردنبند گرفته تا گذرنامهای که در آخرین ساعت آماده شد، مرخصیای که با سختی گرفته شد، پولی که درست در آخرین لحظه فراهم شد، پروازی که احتمال لغوش وجود داشت، حرفی که سالها قبل دوستم به من زده بود و در نهایت آن لحظه در حرم امام حسین(ع) و چفیه سبزی که بر سرم افتاد.
من نمیخواهم درباره این تجربه شخصی، حکم قطعی بدهم؛ فقط میتوانم همان چیزی را بگویم که خودم احساس کردم؛ احساس کردم طلبیده شدهام. احساس کردم کسی در تمام آن روزهای سخت دستم را گرفته و قدمبهقدم جلو آورده است و شاید برای همین است که هنوز هم وقتی از آن سفر حرف میزنم، دلم میلرزد و اشک در چشمانم جمع میشود.
کربلا برای من فقط یک مقصد نبود؛ کربلا برای من، آرامش یک دلشکسته بود.