تاریخ : 1405,شنبه 07 شهريور18:54
کد خبر : 126753 - سرویس خبری : دفاع مقدس

 امروز وقت بازنشر این خاطره تکراری‌ست...


 امروز وقت بازنشر این خاطره تکراری‌ست...

فاش نیوز - سال ۶۹ یک هم‌کلاسی داشتم که دو تا از عموهایش شهید شده بودند و پدرش از عملیات کربلای چهار مفقودالاثر شده بود. به این فکر می‌کردم که فرزند شهید بودن سخت‌تر است یا بی‌خبری از سرنوشت پدر...

یک روز چند دختربچه از دبستان شاهد آمدند و برای پدران شهیدشان شعر و دکلمه خواندند. بین آن‌ها خواهر هم‌کلاسی ما هم برای پدر مفقودش چیزی خواند.

روز‌های آزادی اُسرا، تمام شهر در جوش‌وخروش و هیجان بود. هر روز صبح با مادرم می‌نشستیم و اسامی اعلام شده را با دقت از رادیو می‌شنیدیم... مادرم منتظر اعلام اسم برادرش بود که از سال ۶۱ اسیر شده بود. لابلای اسامی ناگهان اسم پدر مفقودالاثر همکلاسی‌ام را شنیدم... پدرش را چند روز بعد با تنی نحیف آوردند؛ پس از پنج سال بی‌خبری...
حتماً آن دختربچه هم خیلی به‌هم ریخته بود. او هنگام اسارت پدرش دو سال بیشتر نداشت...

۱۲ سال بعد، آن دختر بچه را در دانشکدۀ حقوق دانشگاه شهید بهشتی پیدا کردم... الان ۲۴ سال از ازدواج‌مان می‌گذرد.
دایی هم مدتی بعد، پس از ۸ سال اسارت آزاد شد‌.

|| وحید یامین‌پور