
فاش نیوز - بسمالله الرحمن الرحیم؛ «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لَا یُبْصِرُونَ» (پیشروی آنان حائلی و سدی و پشت سرشان نیز حائلی و سدی قرار دادیم، و آنان را پوشاندیم؛ پس نمیبینند.)
یادم هست سالهای جنگ بود، سالهایی که این آیه، برای بسیاری از بچههای رزمنده فقط یک آیه نبود، ذکر بود، پناه بود، امید بود و تکیهگاه دلهای کوچک اما بزرگمردانی بود که قدم در میدانهای پرخطر میگذاشتند.
شبهای عملیات، وقتی بچهها میخواستند به مواضع دشمن نزدیک شوند، گاهی با دیدن آن همه مانع، با خودشان میگفتند
خدایا! از کجا باید عبور کنیم؟ از سنگرهای کمین و سیمهای خاردار گرفته تا میدانهای مین و موانع متعدد و پیچیدهای که دشمن ایجاد کرده بود، همه چیز حکایت از یک مسیر دشوار و خطرناک داشت.
اما درست در همان لحظات، زمزمهای در تاریکی شب میپیچید، «وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً... »؛ دلها آرام میشد، نگاهها به آسمان میرفت و قدمها محکمتر میشد.
شاید برای کسی که آن شبها را ندیده، باور این حرفها آسان نباشد، اما ما آن روزها را با تمام وجود زندگی کردیم. ما بارها شاهد اتفاقاتی بودیم که در محاسبات معمول نمیگنجید. موانعی که تصور میکردیم عبور از آنها غیرممکن است، به شکلی پشت سر گذاشته میشد و بچههای تخریب، در میان همان تاریکی و خطر، راهی برای گشودن مسیر پیدا میکردند.
آیه دیگری که با جانودل زمزمه میکردیم، «فَلَم تَقتُلوهُم وَلٰکِنَّاللَّهَ قَتَلَهُم ۚ وَ ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَ لٰکِنَّاللَّهَ رَمیٰ... »
آن روزها به این حقیقت باور داشتیم که قدرت واقعی از آنِ خداست و انسان، هرچه دارد، از اوست. تیر میانداختیم و تمام تلاشمان را میکردیم که تیر به هدف اصابت کند، اما دلمان به این باور گرم بود که اگر خدا نخواهد، هیچ سلاحی اثرگذار نیست و اگر اراده او بر تحقق امری قرار گیرد، کوچکترین وسیله هم میتواند بزرگترین نتیجه را رقم بزند.
ما در جبهه فقط با سلاح نمیجنگیدیم؛ باایمان میجنگیدیم با توکل، با توسل، با دعای مادران، با اشک پدران و با ذکرهایی که زیر لب زمزمه میکردیم.
امدادهای غیبی برای ما فقط یک واژه در کتابها نبود. در بسیاری از لحظات سخت، آن را در قالب اتفاقاتی میدیدیم که برای خودمان معنایی فراتر از محاسبات عادی داشت.
ما اسب سفید ندیدیم؛ اما دست خدا را در لحظات سخت احساس کردیم.
ما فرشتهای را ندیدیم که از آسمان فرود بیاید، اما گاهی گرههایی باز میشد که با حسابهای زمینی، بازشدنشان غیرممکن یا دشوار به نظر میرسید.
ما معجزه را لزوماً در اتفاقات عجیب و خارقالعاده جستوجو نمیکردیم. گاهی معجزه، همان دل آرام رزمندهای بود که در میان آتش و خطر، هنوز به خدا توکل داشت.
گاهی امداد غیبی، همان ارادهای بود که در وجود یک جوان و نوجوان شکل میگرفت و او را در سختترین لحظهها استوار نگه میداشت و شاید بزرگترین امداد، همین بود که در آن روزهای سخت، دلهایمان نلرزید.
امروز که سالها از آن روزها گذشته است، وقتی به پشت سر نگاه میکنیم، بیشازپیش میفهمیم که آنچه ما را در آن مسیر نگه داشت، فقط امکانات و تجهیزات نبود، ایمان و امید بود. البته که ایمان جای تدبیر و تلاش را نمیگرفت. بچهها آموزش میدیدند، برنامهریزی میکردند، شجاعانه میجنگیدند، مینها را خنثی میکردند و با تمام توان از میهن دفاع میکردند؛ اما در کنار همه اینها، دلشان به خدا قرص بود.
آن نسل به ما آموخت که توکل یعنی دست از تلاش نکشیدن و دل از خدا نبریدن؛ توسل یعنی در سختترین لحظهها امید را زنده نگهداشتن و ایمان یعنی حتی وقتی راه را نمیبینی باور داشته باشی که خدا راه را میبیند.
ما اسب سفید ندیدیم، اما ردّ پای امداد الهی را در بسیاری از شبهای عملیات، در دلهای خودمان و در خاطراتی که هنوز بعد از سالها زندهاند، دیدهایم. اینها خاطرات نسلی است که رفت تا ایران بماند؛ نسلی که در تاریکی شبهای عملیات، چراغ دلش روشن بود و چه زیباست اگر نسل امروز بداند، آنچه آن روزها ما را از میان میدانهای مین عبور داد، فقط قدرت بازو نبود؛ ترکیبی از ایمان، شجاعت، تدبیر، وحدت، توکل و توسل بود و هنوز هم باور داریم که هرجا دل به خدا سپرده شود و دست از تلاش کشیده نشود در سختترین بنبستها نیز میتواند وزنهای از امید پیدا کرد. یا حق!
جاماندهای از آن روزها...
|| علیرضا ضابطی سیستان