
دفاعپرس- زینب ابوالحسنی؛ جایی که هیچوقت نمینشستیم، نشستیم. حوالی ساعت یازده صبح بود. پاهایم را درون بدنم جمع کردم و دستهایم را دورشان گره زدم. بغض، درون گلویم جا خوش کرده بود.

هوا گرم بود. اما گرمای وجود آتشگرفتهمان در نبود آقا خیلی بیشتر از این حرفها الو گرفته بود. هرکس که خسته میشد، کنار پیادهروها و روی زمین مینشست.
در روزهای عادی اگر کسی به ما بگوید اینجا روی زمین بنشین، بهمان برمیخورد و حرفی نثارش میکنیم. کسی روی آسفالت کنار جدول خیابان، روی پیادهروها، حتی کنار سطلهای بزرگ زباله نمینشیند.
آنقدر جمعیت در تهران زیاد بود که جای مناسبی برای استراحت و نشستن پیدا نمیشد. خسته بودیم. پاهایمان توان راه رفتن نداشت. بیشتر این ناتوانی به خاطر غم فراق آقا بود. به همین خاطر در بین مسیر تشییع، جسم خستهمان را استراحت میدادیم تا نکند روحمان قالب تهی کند. به خودم نگاه کردم. چادرم خاکی بود. یاد حضرت زینب (س) افتادم، زمانی که پدر از دست دادند. یتیمی بیشتر از آنچه فکرش را میکردم، طاقت فرساست. بالاخره بغض درون گلویم ترکید و اشک از چشمانم سرخورد پایین.
همانطور که نشسته بودم به خیابان نگاه میکردم. مردم بیقرار بودند. تمام توانشان در مشتهای گرهکرده و صدای برخاسته از گلویشان بود. پشتسر هم شعار میدادند. آنقدر داد میزدند که قطعا صدایشان به آسمان هفتم هم میرسید. همه پرچمهای سرخ یالثاراتالحسین به دوش داشتند. مثل دریایی از خون، در خروش بودند.
مراسم تشییع فقط آن چیزی نبود که در خیابان اصلی در حال رقم خوردن بود. مردم عزادار و در خروش هم فقط آنهایی نبودند که در مسیر اصلی قدم برمیداشتند. در اینجا و در گوشه و کنار این شهر، در پیادهروها، کوچه پسکوچهها، قصه و روایتی از انسانهای مبعوث شده در جریان بود.
آقای تقریبا میانسالی با موها و ریشهای بلند جوگندمی، دوربین به دست، وارد پیادهرو شد. اولین نفر جلوی من ایستاد تا عکس بگیرد.
میخواستم تصویر خوبی ثبت کند. کمی خودم را مرتب کردم. نوار پرچم ایران را که به دست چپم بسته بودم صاف کردم. همانطور که گوشیام دستم بود، بالاتر گرفتم تا پرتره آقای شهیدمان که به قاب گوشی چسباندهام در عکس بیفتد. با همان چهره غرق در اندوه به صفحه گوشیام نگاه میکردم. میخواستم در عکس مشخص باشد که اگر اینجا هستم، برای آقا، کشورم و مسیر حق است.
در آن چند دقیقه که او در حال عکاسی بود، به یاد چند شب گذشته افتادم. رفته بودم گلستان شهدایمان، بلکه چند ساعتی حال و هوایم عوض شود. سر مزار شهید محمدتقی طاهرزاده که رسیدم، داغ دلم تازه شد. اشکهایم تندتند روی سنگ مزارش میچکید. به شهید طاهرزاده گفتم: «شمردهای چند بار آمدم سر مزارت؟ تو آنقدر عزیزی که زمانی که در بستر بودی، آقا آمد به دیدنت. گفته بودم برایم دعا کنی بروم بیت رهبری برای دیدار آقا. چرا دعا نکردی به آرزویم برسم؟»
اشکهایم را پاک کردم و از سر مزارش بلند شدم. چند قدم آنطرفتر خانمی صدایم زد: دختر خانوم، این عکس از طرف شهدا، هدیه به شما.
عکس ۳ در ۴ آقای شهیدمان بود، همان پرتره سیاهوسفید دوران جوانیشان که فنجان کوچکی به دست دارند. به خود که آمدم، اشکهام باز راه افتاده بودند.
آن عکاس رفته بود سراغ خانم کناریام. گوشیام را پایین آوردم. همچنان نگاهش میکردم.
از مادری که به فرزند خردسالش خوراکی میداد و بچه پرچم ایران کوچکی سفت در دستش بود عکس میگرفت. از پیرزنی با چادر سرمهای گلگلی که در حال دعا خواندن و اشک ریختن بود. از جوان لاغر اندامی که در حال سینهزدن بود و با صدای آرامی نوحه میخواند و آقای مسن کناری اش که درحال گریهکردن بود.
آن عکاس درست انتخاب کرده بود. انسانهای بهظاهر نشسته در اینجا، قلبشان کنار پیکر آقا میتپید. هرکدامشان قصهای برای روایت داشتند. قصهای که تنها بخشی از آن در عکسها در حال ثبت شدن بود.
آنجا روی پیادهروی خیابان انقلاب بود که تازه فهمیدم، فقط آقای شهیدمان نیست که بدرقه میشود، مردم از شهرهای دور و نزدیک کشور آمدهاند تا یکدیگر را بدرقه کنند و قوتی باشند برای قلب رهبر جدیدمان.
حالا که خوب فکر میکنم ما اینجا حاشیهای نداریم؛ و این مردم هم قصهای برای روایت ندارند بلکه هرکدامشان خودِ روایتاند.