تاریخ : 1405,چهارشنبه 25 شهريور14:15
کد خبر : 127186 - سرویس خبری : گزارش و گفت و گو

راز رفیق شهیدم



فاش نیوز - گاهی برای پیدا کردن شهدا، نباید سراغ قاب عکس‌ها رفت؛ کافی است درِ خانه‌شان را زد و پای حرف مادر، همسر یا فرزندشان نشست. آنجا از شهیدی می‌شنوی که هنوز دست مادرها را می‌گیرد، زندگی‌ها را نجات می‌دهد و حتی سال‌ها پس از رفتنش، راه و رسم رفاقت را ادامه می‌دهد.

«وقتی شهید حامد هوایی پایش را در قبر مادرم گذاشت، تاریکی رفت و همه‌جا نورانی شد.» این روایت یکی از اعضای گروه «راز رفیق شهیدم» در مورد خوابی است که یک نفر در خانه مادر شهید حامد هوایی، تعریف کرد .
گروه «راز رفیق شهیدم» یک سال و نیم است که کار خود را با دیدار خانواده شهدا شروع کرده است. این گروه با پرچم متبرک از حرم ائمه اطهار به خانه شهدا می رود، پای حرف مادر و همسر و فرزند شهید می‌نشیند و دنبال چیزهایی می‌گردد که شاید در روایت‌های رسمی کمتر دیده شده باشد؛ زندگی خصوصی شهید، اخلاقش، شوخی‌هایش، عصبانیت‌هایش، رابطه‌اش با خانواده و حتی کارهایی که در سکوت انجام داده است.
محمد طوفانی از اعضای این گروه می‌گوید: ما در این بازدیدها کراماتی از شهدا می‌بینیم که زندگی‌مان را تحت تأثیر قرار می‌دهد مثل خانواده شهید حامد هوایی، از شهدای پلاسکو. شهادت حضرت زهرا (س) بود که خانواده شهید هوایی را دعوت کردیم. عروس خانواده شهید خاطره‌ای تعریف کرد که در ذهن ما ماندگار شد. عروس خانواده گفت: بعد از شهادت آقا حامد گروهی به نام «بانوی بی‌نشان»به دیدن مادر شهید آمدند. قبل از چهلم حامد، مادر شهید همان گروه را به خانه‌شان دعوت کرد.
هنوز مراسم شروع نشده بود که یکی از آنها، درحالی‌که به‌شدت گریه می‌کرد، از خوابی که شب قبل دیده بود، گفت: «من دیشب خواب پسر شما، شهید حامد هوایی را دیدم. در خواب دیدم که مادرم از دنیا رفته بود، من مادرم را داخل قبر گذاشته بودم. قبر مادرم تاریک و پر از موریانه و حشرات بود. حامد هوایی از دور آرام‌آرام به‌طرف ما آمد و به قبر مادرم نزدیک می‌شد. وقتی پایش را در قبر مادرم گذاشت، دیگر خبری از تاریکی نبود و نور سرتاسر قبر را گرفته بود. به حامد گفتم : شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟ جواب داد: شما در دنیا به دیدن مادر من رفتید و به او احترام گذاشتید؛ حالا وظیفه من است که بیایم دست مادرت را بگیرم.
این فقط یکی از روایت‌هایی است که اعضای «راز رفیق شهیدم» در دیدار با خانواده شهدا شنیده‌اند؛ گروهی که تلاش می‌کند با حضور در خانه شهدا، زندگی و شخصیت آن‌ها را از زاویه‌ای متفاوت روایت کند.اما این دیدارها فقط به گفت‌وگو با مادران و همسران شهدا محدود نمی‌شود. اعضای گروه، پرچم‌های متبرک حرم ائمه اطهار را نیز با خود به خانه خانواده شهدا می‌برند.
از طوفانی می‌پرسم که این دیدارها چه تأثیری در زندگی شخصی خودتان داشته است؟طوفانی جواب می‌دهد: من در این مدت دنبال پرورش خودم از نکات زیبای زندگی شهدا بودم؛ اینکه چطور زندگی کرده‌اند و رفتارشان الگوی زندگی‌ام باشد. ما تلاش می‌کنیم وجوه کمتر دیده‌شده زندگی شهدا را پیدا کنیم؛ همان ویژگی‌هایی که می‌تواند الگوی زندگی‌مان باشد.شهدا عجیب‌وغریب نبودند؛ عصبانی می‌شدند، شیطنت داشتند، شوخی داشتند. اما برای مهم این بود که چطور این‌ها را مدیریت می‌کردند.دیدار با خانواده شهدا برای اعضای «راز رفیق شهیدم» فرصتی است برای پیداکردن همین جزئیات؛ جزئیاتی که شاید در روایت‌های رسمی کمتر دیده شوند. خودشان می‌گویند بسیاری از شهدا کارهای پنهانی زیادی انجام می‌دادند؛ کمک‌هایی که کسی از آن خبر نداشت و رفتارهایی که در سکوت انجام می‌شد.
از طوفانی سؤال می‌کنم در این دیدارها روایتی شنیدید که متأثرتان کرده باشد؟ جواب می‌دهد: یکی از تأثیرگذارترین روایت‌ها مربوط به دختری است که در مقطعی از زندگی، تصمیم به خودکشی گرفته بود. مشکلات زندگی آن‌قدر به او فشار آورده بود که تصمیم گرفته بود قرص برنج تهیه کرده و خودکشی کند.در مسیر، چشمش به‌عکس یک شهید افتاد. با عکس شهید صحبت کرده و با گلایه گفته بود: اگر واقعاً زنده‌اید، کاری کنید مشکل من حل شود. بعد از آن به خانه رفت، وسایلش را جمع کرد و چون خسته بود، تصمیم گرفت کمی بخوابد و بعد به تصمیمش عمل کند. اما در خواب، همان شهید را دید.او در خواب به دختر گفته بود به مزارش برود. دختر پس از بیدارشدن، به مزار شهید رفت و مدتی بعد مشکلش حل شد.طوفانی درباره سرنوشت امروز آن خانم می‌گوید: این دخترخانم الان متحول شده، مسیر زندگی‌اش عوض شده است. حالا معلم قرآن است و کلی شاگرد تربیت‌کرده است.
برای اعضای «راز رفیق شهیدم»، چنین روایت‌هایی بخشی از همان چیزی است که در دیدار با خانواده شهدا دنبالش هستند؛ پیداکردن ردپای شهید در زندگی آدم‌هایی که هنوز با یاد او زندگی می‌کنند. از طوفانی می‌پرسم: این دیدارها در سبک زندگی شما چه تغییری ایجاد کرده است؟ طوفانی جواب می‌دهد:یکی دیگر از موضوعاتی که در این دیدارها برای اعضای گروه ما اهمیت دارد، رابطه شهدا با خانواده و به‌ویژه همسرانشان است. در روایت‌های خانواده‌ها، گاهی از وابستگی عاطفی شدید شهدا به همسرانشان گفته می‌شود. مثلاً من از وقتی شنیده‌ام همسر شهید تقی کاکو هر روز دست او را می‌بوسید ، هر روز دست همسرم را می‌بوسم. همسرم نیز سعی می‌کند نکاتی که همسران شهدا در زندگی رعایت می‌کردند را در زندگی خودمان اجرا کند.

شاید برای همین است که طوفانی و هم‌گروهی‌هایش هنوز درِ خانه شهدا را می‌زنند؛ آن‌ها فقط دنبال شنیدن خاطره نیستند، دنبال چیزی هستند که با خودشان به خانه ببرند. چیزی که فردا در زندگی‌شان دیده شود؛ مثل دستی که به احترام بوسیده می‌شود، محبتی که فراموش نمی‌شود و رفتاری که از شهیدی به یک زندگی دیگر می‌رسد. شاید «راز رفیق شهیدم» همین باشد؛ بعضی رفیق‌ها می‌روند، اما دست از رفاقت برنمی‌دارند.گفت‌وگوی ما با طوفانی تمام می‌شود، اما قصه رفاقت او با شهدا نه؛ او از هر دیدار چیزی با خودش برده که حالا بخشی از زندگی‌اش شده است. شاید همین، معنای واقعی رفیق باشد؛ کسی که حتی بعد از رفتنش، هنوز می‌توانی شبیه او زندگی کنی.

|| لعیا بغدادی


منبع : خبرگزاری فارس