دفاعپرس از گیلان، در روزهای سخت جنگ آمریکایی ـ صهیونیستی علیه ایران، مردانی از جنس ایمان و ایثار بیآنکه نامشان در هیاهوی رسانهها شنیده شود، پای دفاع از امنیت و آرامش این سرزمین ایستادند.
شهید صادق زرین از شهدای گیلانی این نبرد بود که در تهران به شهادت رسید؛ مردی که رهبر شهید ایران نیز بر یاد و معرفی او تأکید کردند و از او به عنوان یکی از دوستان و همرزمان نزدیک خود یاد شد.
اکنون پای روایت پدری مینشینیم که از کودکی، جوانی، مجاهدتها و روزهای زندگی فرزندش میگوید؛ روایتی از مردی که رفت، اما نام و راهش در حافظه خانواده و ملت باقی ماند
جناب آقای زرین، از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم. اگر اجازه بدهید، از مسیر زندگی شهید صادق زرین برایمان بگویید. چه چیزی از زندگی صادق میتوانید برای ما بیان کنید.
بسم الله الرحمن الرحیم
چیزی که از زندگی صادق میتوانم برای شما بیان کنم این است که مسیر زندگی صادق در یک سبک زندگی ایرانی اسلامی شکل گرفته و یک فرایندی دارد که به آن هدف نهایی ختم میشود. من آن فرایند را اینگونه ترسیم کردهام، از ایمان شروع میشود، به بصیرت و ولایت میرسد، از آنجا بحث جهاد شکل میگیرد و انتهای جهاد هم شهادت است. یعنی این مسیر در زندگی صادق طی شد تا به اینجا رسید.
حالا بعضیها میگویند بهشت را به بها بدهند نه به بهانه، اما به هر حال شرایطی لازم است برای این امر مهم. بر اساس فرمایش سردار عزیزمان سردار سلیمانی که میفرماید «تا شهید زندگی نکنیم، شهید نمیشویم»، اگر بخواهیم مسیر زندگی صادق را کندوکاو کنیم، همین شرایط از طفولیت فراهم بود.
از دوران کودکی صادق برایمان بگویید. چهطور بود؟
صادق مثل بچههای دیگر بازی میکرد و در کنار بازیهای کودکانه، گعدههای بچه گانه داشت؛ برای ایام محرم برای خودشان تکیه میزدند و مراسم برای عزای اباعبدالله الحسین علیه السلام میگرفتند؛ چه در داخل خانه، چه مثلاً سر کوچه با دوستانش تکیهای میزدند و مداحی میکردند.
تا برسیم به حضورش در مدرسه در قالب دبستان و دبیرستان که هم درس و کسب تحصیل داشت و هم فعالیتهای بسیج دانشآموزی و فعالیتهای فرهنگی، خواندن سرود، تواشیح و فعالیت در این حوزهها، یعنی خوراک صادق اینها بود.
شما بهعنوان پدر، چه رویکردی در تربیت فرزندانتان داشتید؟
من به عنوان پدری که خداوند چهار فرزند به من اعطا کرد، برای هیچکدام از فرزندانم هیچ وقت در مسیر کسب علم نمره بیست نخواستم بیست امتیاز خوبی است، اما اگر فرزندم بیست بیاورد ولی تفکرش تفکر درستی نباشد، برای من ارزشی ندارد. در کنار کسب علم، برای من شکلگیری اندیشه اسلامی خیلی مهم بود؛ و این هم نه با زور و اجبار، بلکه شرایطی را فراهم میکردم که خودشان به این جمعبندی برسند. بچهها معمولاً به این جمعبندی میرسیدند و علتش هم این بود که تمام تلاشم را میکردم رفتارم در خانه با رفتارم در بیرون متفاوت نباشد.
یکی از دلایلی که بعضاً بچهها گریزان میشوند این است که مثلاً پدر در خانه یک رفتاری دارد و در بیرون رفتار دیگری دارد. بچه میماند که چرا بابای من در خانه این جور رفتار میکند و بیرون جور دیگر و این دوگانگی بچهها را به ناکجا آباد میکشاند.
سعی میکردم رفتاری که در خانه دارم در بیرون هم داشته باشم و رفتاری که در بیرون دارم در خانه هم داشته باشم. مشکلات بیرون و مشکلات شغلم را وارد خانه نمیکردم تا دغدغه بچهها اضافه نشود. این باعث میشد بچهها راحتتر بتوانند ارتباطگیری با من داشته باشند.
نکته دیگری هم در تربیت فرزندانتان بود که بخواهید اشاره کنید؟
بله، موضوع دیگری که رعایت میکردم و الان هم در کلاسهای مختلف چه در دانشگاه و جاهای دیگر مطرح میکنم و تأکید دارم این است که ما پدرها در کنار آن نقش پدری، باید نقش رفیق بچهها را هم بازی کنیم. من و شما اگر رفیق بچههایمان نباشیم، چه کسی دیگر میخواهد رفیقش باشد؟ در زمان سختی، آن رفیق معلوم نیست چه خوراکی به این بچه بدهد. اما اگر من با بچهام رفیق باشم، هر مشکلی برایش پیش بیاید میآید به من میگوید: «بابا اینجوری شده، مدرسه بابا دانشگاه آنجوری شده، بابا من یک خانمی را دیدهام و دوست دارم با او ازدواج کنم.»

جالب این بود که صادق وقتی در دانشگاه قبول شد، ثبتنام کردیم. من خودم در محیط دانشگاه بودم، ولی آن روز که محیط دانشگاه را دیدم با گفتم: «خدایا چه میخواهد بشود؟ بعد در راه یک جملهای به او گفتم و او این را در ذهنش نگه داشت و به موقع هم به من پس داد. در راه گفتم: «صادق ثبتنام کردی، انشاءالله که موفق باشی، اما من میدانم یک روزی یک اتفاقی میافتد و طبیعی هم هست که تو بخواهی به سمت یک دختری گرایش پیدا کنی. میخواهم یک قولی به من بدهی. گفت: «چیه بابا؟ من الان آمدهام درس بخوانم، حالا زن چیه، فلان چیه» گفتم: «صادق فقط یک قول به من بده: اینکه قبل از اینکه دل به کسی ببندی، به من بگویی.» و همین کار را کرد. یعنی بعد از چهار سال پایانی دانشجویی بود، آمد و گفت: «یک همچین اتفاقی افتاده، نظرت چیه؟ گفتم مشخصاتش را بده، من یک بررسی بکنم ببینم چطور است و من در خدمت تو هستم. اگر گزینه مناسبی باشد، کمکت میکنم.»
رفتم بررسی کردم، دیدم بله، یک خانواده مذهبی خوب و انقلابی هستند. علیرغم اینکه هنوز شغل نداشت، من تمام کارهایش را انجام دادم و خانه برایش اجاره کردم و شرایط زندگی مشترک را فراهم کردم.
از مراسم عقد و عروسی صادق برایمان بگویید؟
زمانی که مراسم عقدش را انجام داده بودم، برگشته بود به عاقد گفته بود: «دعا میکنم که شهید بشم.» یعنی این تفکر شهادت همراهش بود؛ و جالب این است که حدوداً یک ماه بعد از عقد قرار بود ما بحث عروسی اش را داشته باشیم، حتی رفته بودم سالن هم اجاره کردم، قرار بود مثلاً آن سال «هشتاد و شش» میلاد امام رضا (ع) برایش مراسم عروسی بگیرم دو ماه قبل از عروسی آمد به من گفت: «بابا، یک پیشنهادی دارم.» گفتم: «چیه؟» گفت: «اگر اجازه بدید ما به جای عروسی بریم حج عمره.»
خب من یک لحظه ذهنم همهجا رفت. سکوت کردم ولی ذهنم همهجا بود. از یک طرف خانواده بودند، بستگان بودند، که «آقا چرا عروسی نگرفتی؟» از یک طرف دیگر با خودم گفتم چه پیشنهادی از این بهتر که شروع زندگی پسرم با زیارت خانه خدا باشد و برکتی که آن میآورد یک چیز دیگر است. گفتم هیچ اشکال ندارم.
رفتم بیانهای که به سالن داده بودم را پس گرفتیم آن زمان حج عمره تا پیشثبتنام، چهار ماه طول میکشید و من یک ایام خاصی با خانواده خانمش هماهنگ کردم. گفتم بچهها باید زندگیشان را شروع کنند» یک شبی اینها را بردیم رستوران در همین رشت، یک دورهمی، یک شام خوردیم، یک جشن کوچکی گرفتیم، اینها را بردیم خانهشان، مستقر کردیم، رفتن زندگیشان را شروع کردند؛ و بعد از سه چهار ماه به سفر خانه خدا رفتن.
بعد از این ماجرا، صادق چه مسیری را ادامه داد؟
بعد رفت کردستان با توجه به نوع شغلی که داشت، حدود ده سال در کردستان مشغول به کار بود.
صادق با توجه به اینکه هم دوره کارشناسیاش و هم دوره کارشناسی ارشدش و بعدها دوره دکترا را در حوزه علوم سیاسی گرفته بود، یک تخصص ویژهای در حوزه تجزیه و تحلیل اخبار و اطلاعات استراتژیک پیدا میکند. علیرغم اینکه ده سال در کردستان مشغول بود، اما موقعی که میخواست برگردد، خیلی با مقاومت آنجا مواجه شدیم. با توجه به این تبحری که برایش ایجاد شده بود، مایل نبودند ایشان برگردد.
سه سالی آمد رشت و بعد انتقالش دادند به تهران، پنج سال آخر کاریاش که در تهران بود. نهایتاً در یازدهم اسفند، ساعت حدوداً ساعت چهار بعدازظهر، در محل کارش مورد اصابت پرتابه دشمن قرار میگیرد و به درجه رفیع شهادت نائل میگردد.
پدر شهید صادق زرین، با همه دلتنگیاش، از فرزندی میگوید که رفت، اما نام و یادش را برای خانواده و میهن به یادگار گذاشت؛ روایتی که باید شنیده شود تا نسلهای آینده بدانند پشت نام هر شهید، قلب خانوادهای ایستاده است که با داغ عزیزش، سربلند مانده است.
به گزارش دفاعپرس، شهید صادق زرین از خادمان امنیت و آرامش این سرزمین در وزارت اطلاعات و علمدار جبهه فرهنگی، مردی اندیشمند، مؤمن و انقلابی و از رفیقان دیرینه رهبر معظم انقلاب به شمار میرفت؛ او از دیار میرزاکوچک جنگلی برخاست و عمر بارکت خود را در راه صیانت از امنیت کشور و خدمت بیادعا به مردم سپری کرد.
نام او زمانی دوباره بر سر زبانها افتاد که در تاریخ ۷ خرداد ۱۴۰۵، در جریان مراسم یادبود شهدای خانواده رهبر انقلاب اسلامی، محمود کریمی (مداح اهلبیت) پیامی ویژه را از سوی رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای ابلاغ کرد. رهبر معظم انقلاب که شهید زرین را از دوستان نزدیک و یاران بااخلاص خود میدانستند، در پیامی تأکید فرمودند: «یاد کنید از شهید صادق زرین».
شهید دکتر صادق زرین در سومین روز جنگ تحمیلی رمضان در سن ۴۱ سالگی به فیض شهادت نائل آمد و مزار مطهر این شهید والامقام در گلزار شهدای رشت قرار دارد.