تاریخ : 1405,دوشنبه 30 شهريور18:39
کد خبر : 127358 - سرویس خبری : دفاع مقدس

به مناسبت هفته دفاع مقدس

امام شهید: ما به‌ سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم


امام شهید: ما به‌ سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم

یکی از حماسی‌ترین لحظات حضور رهبر شهید انقلاب در جبهه‌های دفاع مقدس، نقش تأثیرگذار ایشان در شکست حصر سوسنگرد در ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۵۹ بود...

 فاش نیوز - آیت‌الله شهید سیدعلی خامنه‌ای برای نخستین‌بار در روزهای آغازین جنگ تحمیلی با عراق بعثی به جبهه خوزستان رفت و پس از آن، چه زمانی که نماینده امام در شورای‌عالی دفاع بود و چه زمانی که به‌عنوان رئیس‌جمهور، مسئولیت شورای‌عالی پشتیبانی جنگ را برعهده داشت، به‌دفعات در جبهه‌ها حاضر شد و گاهی تا خط مقدم می‌رفت و از نزدیک با رزمندگان حشرونشر داشت. این رهبر عظیم‌الشأن از سال‌های دور آرزوی شهادت داشت و نهایتاً در آستانه ۸۷ سالگی این سعادت را به کارنامه پرافتخار جهادی‌اش افزود و با محاسنی سرخ به دیدار سرور و سالار شهید اباعبدالله الحسین (ع) رفت.

 شروع جنگ در نزدیکی مهرآباد
 وقتی جنگ تحمیلی با حمله غافلگیرکننده ارتش بعث عراق در ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ آغاز شد، رهبر شهید انقلاب به همراه شهید چمران نمایندگان امام در شورای‌عالی دفاع بودند. در آن زمان حضرت آقا ۴۱ سال داشتند، روحانی‌ای جوان که سال‌ها به‌عنوان مجاهدی انقلابی با رژیم طاغوت مبارزه کرده و در این مسیر زندان و تبعید را به جان خریده بود. با شروع جنگ، اما فصل جدیدی در زندگی جهادی این رهبر فرزانه گشوده شد.
 رهبر شهید انقلاب خود در خاطراتشان به شروع جنگ اشاره کرده و گفته‌اند: «جنگ در بعدازظهر روز سی ویکم شهریور سال ۱۳۵۹ اتفاق افتاد. در آن روز من در کارخانه‌ای نزدیک فرودگاه مهرآباد سخنرانی داشتم و منتظر بودم وقت سخنرانی فرابرسد. ناگهان صدای عجیبی از پنجره‌ها و درها شنیدیم که ناشی از موج انفجار بود. برادران پاسداری که با من بودند، بلافاصله بیرون رفتند و خبر آوردند چند هواپیمای شکاری را در آسمان دیده‌اند که روی فرودگاه مهرآباد و جاهای دیگر بمب پرتاب کرده‌اند. طبعاً لازم بود من سخنرانی‌ام را که موجب تقویت روحیه کارگران می‌شد، انجام دهم. پس از انجام سخنرانی به‌سرعت به محل ستاد مشترک رفتم و با بقیه مسئولان کشور به بحث‌وبررسی این رویداد غیرمنتظره پرداختیم. برای ما جنگ غیرمنتظره بود و هر چیز غیرمنتظره‌ای در آغاز، کمی بهت‌انگیز است و برای ملت ایران - که اطلاعات کمتری از مسائل جاری مرزی بین ایران و عراق داشتند و منتظر چنین وضعی نبودند و در جریان تحلیل‌های سیاسی و نظامی قرار نداشتند - بیشتر غیرمنتظره بود.»

 دلم پر می‌کشید برای رفتن
 پس از شروع جنگ تحمیلی عراق بعثی علیه ایران اسلامی، رهبر شهید انقلاب که در شورای‌عالی دفاع حضور داشت، شوق بسیاری برای رفتن به جبهه از خود نشان داد. در آن زمان، بنی‌صدر به‌عنوان رئیس‌جمهور، مسئول شورای‌عالی دفاع هم بود، اما به دلیل تنش‌های سیاسی با دیگر احزاب انقلابی، چند ماهی بود که جلسات این شورای مهم را برگزار نمی‌کرد و همین موضوع مورد انتقاد چهره‌هایی، چون سید علی خامنه‌ای و مصطفی چمران قرار می‌گرفت. در چنین شرایطی، شنیدن خبر پیشروی سریع نیروهای دشمن در جبهه خوزستان، دل آیت‌الله خامنه‌ای را به درد می‌آورد و شوق او برای حضور در جبهه‌ها را دوچندان می‌کرد. خود رهبر شهید انقلاب در خصوص کارشکنی‌های بنی‌صدر گفته‌اند: «من در اول جنگ وقتی که هفت، هشت، ده روزی گذشت دیدم که هر چه خبر می‌آید یأس‌آور است، هیچ کار هم از دست من اینجا برنمی‌آید. زمان بنی‌صدر بود، من البته نماینده امام در شورای‌عالی دفاع بودم آن روز و سخنگوی شورای‌عالی دفاع هم بودم، اما خب هیچ کاری دستمان نبود. می‌رفتیم توی مرکز فرماندهی، توی ستاد مشترک، آنجا می‌نشستیم یک صبح تا ظهر، یک ظهر تا شب، ظهر آنجا می‌ماندم، گاهی شب‌ها من در ستاد مشترک می‌ماندم و خانه نمی‌آمدم. همه‌اش دوندگی، همه‌اش تلاش، اما قیچی دست دیگری است که ببرد، کلید دست دیگری است که باز کند یا ببندد، هیچ کاری نداشتم. واقعاً بیچاره شده بودم، عاجز شده بودم. مرتب از دزفول، از اهواز، از جاهای دیگر پیغام و تماس می‌گرفتند: آقا ما اینجا فلان چیز می‌خواهیم، توپ نخود کشمشی می‌خواهیم، خمپاره می‌خواهیم، چه می‌خواهیم. ما اینجا توی ستاد مشترک و مرکز فرماندهی مطرح می‌کردیم، با بی‌اعتنایی مواجه می‌شدیم.»
 شوق سید علی خامنه‌ای ۴۱ساله برای کمک به رزمندگان در جبهه‌ها و عدم همراهی بنی‌صدر و تیم او با این درخواست‌ها باعث شده بود تا این اشتیاق به حد اعلی برسد. رهبر شهید انقلاب در بیاناتی که تنها چند ماه پس از اتمام دفاع مقدس هشت‌ساله داشتند، در خصوص حال‌وهوای آن روزها گفته‌اند: «دیدم از من کاری برنمی‌آید، دل من هم می‌جوشد، اصلاً نمی‌توانم صبر کنم. رفتم خدمت امام با دغدغه کامل، چون احتمال قوی می‌دادم که امام بگوید نه. خواستم بروم اجازه بگیرم که بروم، گفتم من می‌روم جبهه. البته من فن جنگ هم بلد نبودم. من سربازی نرفتم، آن روز یک گلوله زدن عادی را هم شاید من درست نمی‌توانستم انجام بدهم. گفتم می‌روم خدمت امام از امام درخواست می‌کنم که من را بفرستد آنجا، من بروم آنجا شاید باوجود خودم، با نفس خودم، با سخنرانی خودم یک عده را بکشانم آنجا جمع کنم یک کاری بکنیم، نمی‌دانستم هم چه‌کار می‌خواهیم بکنیم.» تلاش‌های رهبر شهید برای حضور فیزیکی در مناطق عملیاتی در جلسه‌ای که با حضرت امام برگزار می‌کنند نتیجه می‌دهد و از همان زمان ایشان وارد جبهه‌های جنگ می‌شوند و این حضور با فرازوفرودهایی تا پایان دفاع مقدس هشت‌ساله ادامه می‌یابد.

 حضور در ستاد جنگ‌های نامنظم
 رهبر شهید انقلاب به همراه شهید دکتر مصطفی چمران با هم به اهواز می‌روند و در آنجا شهید چمران که دوره‌های چریکی را در مصر گذرانده و سپس در لبنان علیه رژیم صهیونیستی جنگیده بود، ستاد جنگ‌های نامنظم را در محل کاخ استانداری خوزستان در اهواز راه‌اندازی می‌کند. در این مسیر امام شهید دوشادوش شهید چمران می‌ایستد و ایشان را یاری می‌رساند. همراهی این دو مرد بزرگ در آن روزهای پرالتهاب و پرخطر بسیار مؤثر واقع می‌شود و جبهه میانی خوزستان، چون دژی در مقابل حملات بی‌امان دشمن قد علم می‌کند. حضور ایشان در اولین روزهای شروع جنگ با خطرات بسیاری همراه بود. رهبر شهید در همین خصوص گفته‌اند: «برداشتم کلاشینکف را، با این جمع (شهید چمران و همراهانش) راه افتادیم. همان شب اول، ساعت حدود دوازده، رفتیم توی منطقه، منطقه تاریک و ظلمانی. چون چراغی روشن نمی‌شد، تمام آن منطقه - تمام خوزستان شاید بشود گفت یا این بخش اقلاً از خوزستان - خاموشی بود. از همان شب اول شروع کردیم. من رفتم نزدیک دیدم که وضع چیست، دیدم که حضور یک عمامه‌به‌سر آنجا چه می‌کند. شب اولی که ما وارد شدیم در این ستاد لشکر نود و دو یک حالت افسردگی وجود داشت، توی اتاق جنگشان رفتیم دیدیم سردرگم، بوی امید نمی‌آمد. این شب اول بود. سه، چهار شب که گذشت، ما هر شب همین عملیات را می‌رفتیم، مرتب هر شب با مرحوم چمران و یک عده از افرادی که ایشان با خودش آورده بود و بعضی از بچه‌هایی که با من بودند می‌رفتیم منطقه برای عملیات...»

نقش رهبری در آزادی سوسنگرد
 یکی از حماسی‌ترین لحظات حضور رهبر شهید انقلاب در جبهه‌های دفاع مقدس، نقش تأثیرگذار ایشان در شکست حصر سوسنگرد در ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۵۹ بود. سوسنگرد که در آن روزها کاملاً به محاصره دشمن درآمده بود، از سوی مدافعانی، چون شهید علی تجلایی و یارانش حفظ می‌شد که حتی آب و غذای کافی برای مقابله با دشمن نداشتند. در این شرایط وقتی قرار می‌شود تیپ ۲ لشکر زرهی اهواز به کمک نیروهای مردمی و سپاه بیاید، در لحظات آخر و با دخالت بنی‌صدر تصمیم گرفته می‌شود که این تیپ وارد درگیری نشود، امری که باعث می‌شد عملیات شکست حصر سوسنگرد به خطر بیفتد. در این شرایط رهبر شهید انقلاب با تماس با بیت امام و نیز نوشتن نامه‌ای قاطعانه به فرمانده لشکر زرهی اهواز، باعث می‌شوند تا تیپ دوم این لشکر وارد عمل شود. این نامه را بعدها مرحوم امیرقاسمی، فرمانده اسبق لشکر ۹۲ زرهی، در دیداری که پیش از فوت با رهبر شهید انقلاب داشتند، تقدیم ایشان می‌کنند و همان زمان این نامه تاریخی بازتاب بسیاری در رسانه‌ها پیدا می‌کند. متن نامه امام شهید به‌این‌ترتیب بود: «شنیدم تیمسار ظهیرنژاد به شما تلفن کرده‌اند که تیپ ۲ فردا وارد عمل نشود مگر به امر و منظورشان امر آقای رئیس‌جمهور است. من این عدول از تصمیم عصر (بعدازظهر ۲۵ آبان ۵۹، روز قبل از عملیات) را قابل‌توجیه نمی‌دانم. این به معنای تعطیل یا به ناکامی کشاندن عملیات فردا است. استعداد دشمن چنان است که آن دو گروهان پیاده یارای کار درستی در برابر آن ندارند و اگر تیپ وارد عمل نشود، در حقیقت تک انجام نگرفته است. صبح اگر برای تصمیم نهایی بخواهیم منتظر آمدن تیمسار ظهیرنژاد بمانیم، وقت خواهد گذشت. جوانان ما در سوسنگرد حداکثر تا صبح مقاومت خواهند کرد و صبح زود اگر ما قدری بار دشمن را سبک نکنیم، همه نابود خواهند شد و شهر کاملاً سقوط خواهد کرد. خلاصه اینکه به نظر و تشخیص ما کار باید به همان روال که عصر صحبت شد پیش برود و تیپ آماده باشد که صبح وارد عمل شود. در غیر این صورت مسئولیت سقوط سوسنگرد با هرکسی است که از این تصمیم عدول کرده است.» با نامه رهبر شهید انقلاب و همچنین نامه دیگری که شهید چمران می‌نویسد، فرمانده لشکر ۹۲ مجاب می‌شود که تیپ دوم این لشکر را راهی عملیات کند و روز بعد که ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۵۹ بود، حصر سوسنگرد شکسته می‌شود و دشمن از اطراف این شهر فرار می‌کند. جالب اینکه ماجرای شکست حصر سوسنگرد تا سال‌ها بعد از اتمام جنگ رسانه‌ای نشده بود و تنها زمانی مردم به نقش رهبر شهید در این ماجرا پی بردند که نامه تاریخی ایشان توسط مرحوم قاسمی علنی شد.

 ماجرای بمباران روستای دزلی
 رهبر شهید انقلاب تا پایان دفاع مقدس و حتی زمانی که به‌عنوان سومین رئیس‌جمهور ایران اسلامی برگزیده شدند، هرگز ارتباط خود را با جبهه‌ها قطع نکردند و از کردستان تا خوزستان، همواره حضور فیزیکی در مناطق عملیاتی داشتند. آنهایی که به راهیان نور غرب و شمال غرب کشور می‌روند، حتماً ماجرای بمباران روستای دزلی را شنیده‌اند که تنها ساعتی پس از حضور امام شهید در آن منطقه صورت‌گرفته بود، بمبارانی که گویا با گرایش ضدانقلاب انجام شده بود تا ایشان را به شهادت برسانند. اما همانند ماجرای بمب‌گذاری در مسجد جامع ابوذر تهران، رهبری در این بمباران نیز به شهادت نمی‌رسند تا سال‌ها بعد و پس از چند دهه خدمت به ایران و جهان اسلام، ردای زیبای شهادت را به تن کنند.

 پای‌کار تا پایان جنگ تحمیلی
 در روزهای پایانی جنگ تحمیلی، زمانی که دشمن بعثی پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران، دوباره در اواخر تیرماه به ایران حمله کرد، اوضاع جبهه‌های جنگ تا حد بسیاری وخیم شد. سپس در اولین روزهای مردادماه و پس از عقب‌نشینی واحدهای زرهی دشمن، نوبت به منافقین رسید تا عملیات فروغ جاویدان خود را به اجرا بگذارند. آنها که با استفاده از خودروهای زرهی لاستیک دار (کاسکاول)، سرعت بسیاری به کاروان خود بخشیده بودند، به‌سرعت از غرب کشور وارد شده و از اسلام‌آباد نیز گذشتند. در چنین شرایطی مقام معظم رهبری تلاش بسیاری در تهییج مردم برای حضور گسترده در جبهه‌ها انجام دادند و در یکی از سخنرانی‌هایشان از اصطلاح «می‌رویم به‌سوی سرنوشت» استفاده کردند که به تعبیر برخی از فرماندهان، همین مسئله باعث می‌شود عملیات ایران در خوزستان علیه لشکرهای زرهی دشمن که قصد تصرف مجدد خرمشهر را داشتند، به «عملیات سرنوشت» نام‌گذاری شود. هاشمی رفسنجانی در خاطرات سال ۱۳۶۷ آورده بود: «دوم مرداد، اوایل شب آیت‌الله خامنه‌ای با لباس سپاهی به گلف (پادگانی در اهواز) آمدند. سرتیپ [محمد] سلیمی هم همراه ایشان است. خیال دارند چند روزی در منطقه بمانند و به‌منظور بالابردن روحیه‌ها، برای یگان‌ها صحبت کنند. امروز در پیامی به ائمه جمعه اعلان کرده‌اند که به جبهه‌ها می‌روند و از آنها خواسته‌اند که به آنها بپیوندند و هم‌اکنون حرکت علما به‌سوی جبهه‌ها شروع شده، موجی که تأثیر روانی خوبی دارد. هوای خوزستان هم خیلی گرم است.»

 پیام شورانگیز در مرداد ۶۷/ تن و جان ناقابل خود را به جبهه حق می‌برم
 یکی از احساسی‌ترین و شورانگیزترین پیام‌های باقی‌مانده از رهبر شهید انقلاب در طول هشت سال دفاع مقدس، پیام ایشان در دوم مردادماه ۱۳۶۷ به ائمه جمعه سراسر کشور است که از آنها می‌خواهند برای حضور حداکثری در جبهه‌ها تلاش کنند.
 امام شهید در بخش انتهایی این پیام تصریح می‌کنند که خود نیز برای حفظ جبهه‌ها در آن شرایط حساس، عازم مناطق عملیاتی می‌شوند. ایشان در این پیام نوشته بودند: «علما باید پیشاهنگ و علم‌دار این حرکت عظیم باشند و یک‌بار دیگر فداکاری خود را در راه خدا و اسلام به اثبات برسانند و به طور ویژه، ائمه جمعه محترم، مسئولیت بزرگی را که در این لحظات بسیار حساس و تعیین‌کننده از تاریخ اسلام متوجه آنان است، به‌درستی احساس نمایند. اینجانب با درک عمیق از اهمیت زمان و با اذعان به اینکه جهاد و شهادت در این برهه حسّاس فریضه‌ای مضاعف است، تن و جان ناقابل خود را به جبهه حق برده، در معرض تکلیف و قضای الهی می‌گذارم و از شما نیز همراهی و همگامی می‌طلبم. مَن کان فی‌الله باذلاً مهجته و موطناً علی لقاءالله نفسه فَلْیرْحَلْ وَ یلْحَقْ.»

 ما به‌سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم
 شنیدم دستگاه تبلیغاتی مزدور عراق پیغام داده است و سخن پراکنده است که چرا آنها که می‌گویند خودشان به میدان نمی‌آیند و شنیدم اسم مرا آورده است. ما میدان آمدنمان مانند میدان آمدن خائن و کافری چون صدام نیست؛ ما به‌سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم. آن روزی که امام اشاره کند و اجازه دهد من اول کسی خواهم بود که به میدان خواهم رفت. ما میدان جنگ را سال‌هاست آزموده‌ایم. آن هم با کسی از صدام قوی‌تر و شقی‌تر و بر او پیروز شده‌ایم. در میدان رفتن ما شکست نیست. ما به میدان خواهیم رفت و اگر منِ شخصی، از میدان برنگردد و در آنجا شهید بشود یقیناً جمعِ به میدان رفته‌ها از میدان برنمی‌گردد مگر آن وقت که پیروز شده باشد. خدا راه شکست را به روی ما بسته است. «قل هل تربصون بنا ایها الکفار، ایها الصدام، قل هل تربصون بنا الا احدی الحُسنِیین» شما مگر دوراه در مقابل ما بیشتر می‌بینید؟ این هر دوراه برای ما افتخارآمیز است. یکی راه شهادت که افتخارش همیشگی و ثابت و لایزال است و دیگری راه پیروزی، پیروزی ظاهری و هر دو برای ما پیروزی است. (
آیت‌الله خامنه‌ای در اولین نمازجمعه‌ پس از آغاز جنگ - چهارم مهرماه سال 1359 )