
فاش نیوز - گاهی تاریخ، داستانهایی برای آیندگان دارد که ارزش آنها تنها در دانستن یک واقعه نیست؛ بلکه در اندیشیدن به این پرسش است که مرز میان صلحطلبی و تسلیم کجاست؟
سال ۱۹۳۸ بود. اروپا هنوز زخمهای جنگ جهانی اول را بر تن داشت. میلیونها خانواده داغدار بودند و مردم، بیش از هر چیز، از شنیدن دوباره صدای توپ و بمب میترسیدند. اقتصاد کشورها نیز همچنان از پیامدهای جنگ گذشته رنج میبرد و کمتر سیاستمداری حاضر بود مسئول آغاز جنگی تازه باشد. مردم زندگی و آرامش میخواستند.
در همین روزها، آدولف هیتلر، رهبر آلمان نازی، چشم به سرزمین سودتلند در چکسلواکی دوخته بود؛ منطقهای که جمعیت قابلتوجهی آلمانیزبان داشت. اما خواسته هیتلر تنها یک اختلاف مرزی ساده نبود؛ او در مسیر گسترش قدرت و قلمرو آلمان، گامبهگام پیش میرفت. نخستوزیر بریتانیا، نویل چمبرلین، از بیم وقوع جنگی دیگر، تلاش کرد با مذاکره بحران را مهار کند. سرانجام در سپتامبر ۱۹۳۸، رهبران بریتانیا، فرانسه، آلمان و ایتالیا، بدون حضور صاحب اصلی ماجرا، یعنی دولت چکسلواکی، در مونیخ گرد هم آمدند. در پایان، توافق مونیخ امضا شد و قرار شد سودتلند به آلمان واگذار شود. چمبرلین به لندن بازگشت؛ با برگهای در دست و امیدی بزرگ در دل. مردم از بازگشت او استقبال کردند. او از توافقی شرافتمندانه سخن گفت و اعلام کرد که «صلح در زمانه ما» حاصل شده است.
بسیاری از مردم بریتانیا نیز که از کابوس جنگ هراس داشتند، از اینکه جنگ در آن لحظه رخ نداده بود، نفس راحتی کشیدند و از او استقبال کردند. اما در همان زمان، کسانی نیز بودند که هشدار میدادند باید در برابر هیتلر ایستاد و او را متوقف کرد. شاید امروز به چنین کسانی «جنگطلب» یا «دلواپس» گفته شود؛ کسانی که بهجای پذیرفتن یک صلح ظاهری، درباره پیامدهای آینده آن هشدار میدادند و شاید در نگاه نخست، استدلال ساده و منطقی به نظر میرسید: اگر میتوان با واگذاری بخشی از یک سرزمین، از جنگ جلوگیری کرد، چرا باید جنگید؟ اما تاریخ هنوز آخرین صفحه را ننوشته بود.
کمتر از یک سال بعد، در مارس ۱۹۳۹، نیروهای آلمان وارد بخشهای باقیمانده چکسلواکی شدند و آن کشور عملاً زیر سلطه آلمان قرار گرفت. توافقی که قرار بود «صلح» را تضمین کند، نتوانسته بود جاهطلبی هیتلر را متوقف کند. چند ماه بعد، آلمان به لهستان حمله کرد. این بار دیگر سخن از سودتلند نبود؛ سخن از آغاز جنگی بزرگ بود. جنگی که بهمراتب ویرانگرتر از آن چیزی شد که اروپاییان در سال ۱۹۳۸ از آن گریزان بودند. البته تاریخ به این سادگی نیست که بگوییم چمبرلین صرفاً از روی ضعف یا نادانی چنین کرد. بریتانیا و فرانسه واقعاً از وقوع جنگی دیگر بیم داشتند و برخی مورخان معتقدند توافق برای آنان فرصتی فراهم کرد برای تقویت توان نظامی خود در برابر آلمان بکوشند؛ بنابراین، قضاوت تاریخی درباره مونیخ پیچیدهتر از یک روایت ساده است؛ اما یک درس مهم باقی میماند: صلح، فقط نبودن صدای گلوله نیست. گاهی ممکن است جنگ برای مدتی به تأخیر بیفتد، اما اگر عامل تهدیدکننده از امتیاز بهدستآمده برای قدرتمندتر شدن استفاده کند، آن سکوت موقت الزاماً به معنای صلح پایدار نیست. ازاینرو، پرسش تاریخی مونیخ هنوز برای انسان امروز نیز قابلتأمل است: تا کجا میتوان برای حفظ اقتصاد، آرامش و معیشت مردم و جلوگیری از جنگ امتیاز داد؟ و از کجا به بعد، امتیازدادن نه راه صلح، بلکه فراهمکردن فرصت برای تهدیدکننده است؟ این داستان البته به معنای نفی مذاکره یا مخالفت با صلح نیست؛ برعکس، مذاکره و دیپلماسی میتوانند از جنگ جلوگیری کنند.
سخن این است که صلح پایدار تنها با امضای یک کاغذ به وجود نمیآید؛ شناخت نیت طرف مقابل، تضمینهای قابلاتکا و حفظ توان بازدارندگی نیز اهمیت دارد. در همین ارتباط، بدر البوسعیدی، وزیر خارجه عمان، در ۸ اسفند ۱۴۰۴ قبل از وقوع جنگ با اظهار پیشرفت قابلتوجه مذاکرات، آمادگی ایران برای پذیرش برخی محدودیتهای هستهای در برابر رفع تحریمها و توافق سخن گفته است. حتی پیشنهاد سرمایهگذاری چند صد میلیارددلاری از سوی ایران به امریکا مطرح بود؛ اما عملاً با آغاز تهاجم نظامی به ایران، ترامپ این پیشنهادها را نپذیرفت. چرا؟ شاید آمریکا تصور میکرد شرایط ایران بهگونهای است که با فشار بیشتر میتواند امتیازات گستردهتری بگیرد. طبیعی است که در چنین شرایطی به چند امتیاز محدود بسنده نکند و اهداف بزرگتری، حتی تسلیم محض، را دنبال کند؛ همان چیزی که رهبر شهید جمهوری اسلامی از آن با تعبیر «بلعیدن ایران توسط آمریکا» یاد کردند. امثال توافق مونیخ شاید بیش از هر چیز این پرسش را پیش روی ما بگذارد: آیا هر توافقی که جنگ امروز را به تأخیر بیندازد، الزاماً صلح فردا را تضمین میکند؟
|| محمدرضا الهی