
فاش نیوز - همزمان با ۳۱ شهریور، سالروز آغاز دفاع مقدس، روایتهای ایثار و فداکاری دوباره جان میگیرند. در میان این روایتها، قصه «اصغر نظرپور»، جانباز ۷۰ درصد و رزمنده قزوینی سالهای جنگ، رنگ دیگری دارد.
مردی که سالها در جبهههای جنوب با مرگ دستوپنجه نرم کرد و در یکی از شبهای هفته جانباز، این بار در بیمارستان، مرگ بالینی را تجربه کرد؛ گواهی فوتش امضا شد، کیسه سردخانه را آوردند، اما یک امدادگر گمنام هلالاحمر و دعای مادری حافظ قرآن، وی را از آستانه سردخانه به آغوش زندگی بازگرداندند. نوید شاهد قزوین این روایت شگفتانگیز را تقدیم میکند.

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، ۳۱ شهریور، یادآور روزی است که دفاع مقدس با ایستادگی مردان و زنانی آغاز شد که مرگ را در میدان جنگ به سخره گرفتند. استان قزوین با تقدیم سه هزار شهید و هزاران جانباز و آزاده، در این حماسه سهمی بزرگ دارد. اما برخی از آن رزمندگان، سالها بعد نیز در نبردی دیگر، این بار با بیماری و مرگ، چهره دیگری از ایثار را به نمایش گذاشتند.
«اصغر نظرپور»، جانباز ۷۰ درصدی که از خرمشهر تا جزیره مجنون را دیده بود، در هفته جانباز و شب ولادت حضرت علیاکبر(ع)، تجربهای را از سر گذراند که کمتر کسی از آن باز میگردد: تجربه مرگ و بازگشت معجزهآسا. این گزارش، ادای دینی است به این جانباز بزرگوار، به مادرش، و به امدادگری که در تاریکترین لحظه، چراغ امید را روشن کرد.
کودکی آرام، مادری حافظ قرآن
اصغر نظرپور در ابتدای این گفتوگو، با لبخندی شیرین و چشمانی که به گذشتهی دور خیره شده، از دوران کودکیاش میگوید؛ روزهایی که مادر، مهربانترین و حکیمترین بانوی محله، وی را با لفظ «علیاصغرِ جان» صدا میکرد. ایشان با لحنی سرشار از عاطفه بیان میکند: بچه شلوغی نبودم. مادرم همیشه میگفت که یککم مظلوم بودم و سرم تو کار خودم بود. هیچ وقت اهل شیطنت و دعوا نبودم و بیشتر دوست داشتم در گوشهای آرام بنشینم و تماشا کنم. اما جالبترین چیز، نحوه برخورد مادرم با من بود. ایشان با من چنان با احترام حرف میزد که گویی با یک بزرگسال سخن میگوید. چون ارادت عجیبی به حضرت علیاصغر(ع) داشت، همیشه مرا به آن نام صدا میکرد و میگفت: علیاصغرِ جان، خوبی؟ یا اصغرِ جانم، بیا اینجا، بنشین. یا گاهی با محبت تمام میگفت: علیاصغرِ من، چراغ چشم من. پدرم را وقتی دو ساله بودم از دست دادم و متأسفانه حتی یک بار هم ایشان را در خواب ندیدم، با اینکه سالهاست آرزوی دیدنش را دارم و هر شب با این امید میخوابم که شاید این بار، چهره پدر را در خواب ببینم. مادرم همه این کمبودها را با عشق و معرفت بینظیرش جبران کرد و من هرچه دارم، از برکت دعاهای خیر اوست.
این جانباز بزرگوار ادامه میدهد: مادرم حافظ کل قرآن بود. با مفاتیح و دعاهای قرآنی، بیماریها را از تن بچههای محله دور میکرد. مردم محل، ایشان را به عنوان بانویی حکیم و دلسوز میشناختند. خانه ما همیشه پر از بوی اسفند و صدای دعا بود. من در همان فضا بزرگ شدم؛ فضایی آکنده از معنویت و ایمان. شاید همین تربیت بود که بعدها در جبههها، در سختترین لحظات، به دادم رسید.
شب ولادت علیاکبر(ع)؛ خستگی عجیب در آستانه مسجد
شب ولادت حضرت علیاکبر(ع)، مسجد محله، که به نام این امامزاده بزرگوار مزین بود، آماده برگزاری جشنی باشکوه و پرشور میشد. اصغر که همواره در این مراسم حضور فعال داشت و از ارادتمندان اهلبیت(ع) بود، با اشتیاق به همسرش گفت که اول نماز جماعت را در مسجد میخواند و سپس تا پایان جشن میماند تا در مراسم شادی سالروز ولادت شرکت کند. اما چند دقیقه بعد، در حالی که مشغول تماشای تلویزیون بود و داشت برای رفتن آماده میشد، ناگهان احساس خستگی بیسابقهای به ایشان دست داد؛ خستگیای که نه شبیه خستگی عادی بود و نه قابل توضیح.
وی با جزییات کامل این لحظه را روایت میکند: بلند شدم و چند قدم رفتم، اما دیدم که دیگر توان ایستادن ندارم. پاهایم سنگین شده بودند و انگار کوهی روی شانههایم بود. به خانمم گفتم که خستهام، اما ایشان با خنده فکر کرد که دارم شوخی میکنم تا دیرتر به مسجد برسم و مراسم را از دست بدهم. گفتم: خانم، پنجره را باز کن، کولر را روشن کن، یک بادزن بیاور تا هوا بخورد، واقعاً حالم خوب نیست. اما باز هم باور نکرد و فکر کرد که من بازی درمیآورم. کمککم پاهایم را دراز کردم و روی زمین دراز کشیدم. در همان لحظات، دخترم که دانشجوی مهندسی پزشکی بود و تازه از دانشگاه برگشته بود، از راه رسید. وقتی مرا روی زمین دید، با تعجب و نگرانی پرسید: بابا! چرا دراز کشیدی؟ و من، با همان لحن طنزآمیز همیشگی، اما با قلبی سنگین و پیشانیای که از عرق سرد پوشیده شده بود، لبخندی زدم و گفتم: دخترم، من دارم میمیرم! اما هیچکس باور نمیکرد؛ حتی همسرم که فکر میکرد این یک شوخی دیگر از طرف من است.
تشخیص دختر؛ عرق سرد و هشدار مرگ
دختر اصغر که چند واحد پزشکی را در دانشگاه گذرانده بود و اطلاعات نسبی از علائم بالینی داشت، با دیدن عرق سرد پیشانی پدر و رنگ پریده صورتش، یک باره جدی شد. او که کیف و چادرش هنوز به تن داشت، کنار پدر نشست و نبضش را گرفت. با نگرانی شدید به مادرش نگاه کرد و گفت: «مادر، عرق سرد، تب سرد یعنی نتیجهی خوبی ندارد! بابا راست میگوید، این شوخی نیست!» تازه همسر اصغر فهمید که وضعیت، واقعاً وخیم است و شوهرش در خطر بزرگی قرار دارد.
اصغر با صدایی که از خستگی میلرزید، ادامه میدهد: کمکم حالم بدتر و بدتر میشد. انگار که روح از بدنم جدا میشد. به خانمم گفتم که با اورژانس تماس بگیرد. اولش مخالفت میکردم و میگفتم شاید بهتر شود، اما وقتی دیدم حتی توان حرف زدن و بلند کردن دست را هم ندارم، گفتم اشکال ندارد، زنگ بزنید. اورژانس سریعاً آمد، اما پزشک اورژانس، بعد از یک معاینه سطحی و سرسری، با بیتفاوتی گفت که هیچچیز خاصی در ظاهر نیست و احتمالاً مشکل خاصی ندارم و فقط یک ضعف زودگذر است. من با آخرین توانی که داشتم، گفتم که سابقه قلبی یا سکته ندارم، اما حالم خوب نیست و این وضعیت، عادی نیست. آنها گفتند که باید به بیمارستان بوعلی برویم، اما من با تمام وجود مخالفت کردم؛ چون در آن بیمارستان، مادر، پدر، عموها، داییها و حتی دو تا از خواهرانم را از دست داده بودم و خاطره خوشی از آنجا نداشتم. گفتم که مرا به بیمارستان ۲۵۶ تختهای(ولایت) ببرید، اما آنها گفتند که دستور فرماندهشان این است که بیماران قلبی را فقط به بوعلی ببرند و حق ندارند جای دیگری ببرند. من تا نیمه راه، هوش بودم و صحبتهای آنها را میشنیدم، اما از نیمه راه به بعد، دیگر هیچچیز را نفهمیدم و در تاریکی مطلق فرو رفتم.
در آستانه سردخانه؛ گواهی فوت و کیسه مرگ
در بیمارستان بوعلی، به دلیل تغییر شیفت پزشکان و بیتوجهی کادر درمان، اصغر حدود ۱۶ تا ۱۷ دقیقه بر روی تخت اورژانس رها میشود و هیچ اقدام درمانی مؤثری روی او انجام نمیشود. وی عملاً مرگ بالینی را تجربه میکند و قلبش از تپش میافتد. پزشک معالج آن شیفت، با خستگی و بیتفاوتی کامل، ایشان را فوت شده اعلام میکند و با سردی تمام، گواهی فوت را امضا میکند.
اصغر با نقل قول از همسرش و شاهدان عینی آن شب هولناک، این لحظات وحشتناک را روایت میکند: بعداً خانمم برایم تعریف کرد که دکتر آن شیفت، با خونسردی عجیبی به پرستاران گفته بود که کیسهی مرگ را بیاورید و این آقا را ببرید سردخانه! حتی گفته بود که دیگر هیچفایدهای ندارد و نباید وقت را تلف کنند. همسرم که بیرون از اتاق اورژانس ایستاده بود و از پشت شیشه، تمام این صحنهها را میدید، با چشمانی گریان و قلبی شکسته، دست به آسمان برداشته بود و با صدای بلند میگفت: یا ابوالفضل(ع) کمکم کن! یا ابوالفضل(ع)! در همان لحظات، یک امدادگر هلالاحمر که لباس دورنگ مخصوص داشت و داشت به بچههای داوطلب، آموزش امداد میداد، از آنجا عبور میکرد. او میبیند که همسر من، با آن حال نزار، دارد فریاد میزند و اشک میریزد. این امدادگر جوان و غیور، با قلبی مالامال از غیرت انسانی، بدوناینکه هیچمسئولیتی داشته باشد، جلو میآید و به دکتر میگوید: آقای دکتر، یک بار دیگر شوک بدهید، شاید جواب داد! دکتر با بیتفاوتی تمام جواب میدهد: این مرد فوت کرده، اگر شوک بدهیم، دندههایش میشکند و فایدهای ندارد! اما آن امدادگر، با شجاعتی وصفنشدنی و ایمانی راسخ، میگوید: حالا که مرده، اگر دندههایش هم بشکند، چه فرقی میکند؟! بگذارید یک بار دیگر تلاش کنم. کاری از من ساخته نیست، اما میخواهم امتحان کنم. و خودش، بدون هیچ وسیلهای و فقط با دستان خالی، روی سینهی بیجان اصغر میکوبد و ضربات شوک را با قدرت تمام وارد میکند، تنفس دهانبهدهان میدهد و با چشمانی که از اشک غیرت خیس شده، با صدایی که از ته دل برمیخیزد، داد میزند: یا ابوالفضل(ع) کمک کن! یا ابوالفضل(ع) کمک کن! در همین حال، فردی که کیسهی مرگ را آورده بود، داشت کاور پلاستیکی را روی صورت اصغر میکشید که امدادگر فریاد زد: سیما را قطع نکن! بگذار روی صورتش باشد، شاید برگشت!»
بازگشت معجزهآسا؛ نبضی در گردن و تخت خالی آیسییو
امدادگر جوان و خستگیناپذیر، پس از چندین بار شوک قلبی با دست و تنفس مصنوعی مداوم، ناگهان اثری از نبض در گردن اصغر حس میکند. در حالی که اشک از چشمانش جاری بود و لبهایش به دعا باز بود، با فریادی از شادی و امید، پزشکان را صدا میزند: بیایید سریع! بیایید! علائم حیاتی دارد برمیگردد! نبضش را حس کردم!. پزشکان متعجب که باور نمیکردند، دوباره دستگاه شوک الکتریکی را آماده میکنند و پس از چند بار دیگر شوک، قلب اصغر به تپش میافتد و به زندگی برمیگردد.
اصغر با لهجه شیرین قزوینی و لبخندی از ته دل، این لحظهی معجزهآسا را اینگونه شرح میدهد: گویا در همان بیمارستان، یک تخت خالی و آماده در بخش آیسییو وجود داشت که شانسی بزرگ و الهی بود! من را سریعاً به آنجا منتقل میکنند و احیا میکنم، اما متأسفانه دو تا سه روز را در کما میمانم و هیچچیز از اطراف خود نمیفهمم. وقتی کمکم به هوش میآیم، نه همسرم را میشناسم، نه دخترانم را. حتی وقتی همسرم با محبت آمد تا به من آب بدهد و دستش به دست من خورد، با خشونت دستش را کنار زدم و گفتم: نامحرم! دستش را بکشد کنار! من فکر کردم که او پرستار بیمارستان است و با یک مرد نامحرم، نباید تماس داشته باشد! دخترم فاطمه آمد و با چشمانی پر از اشک گفت: بابا! من فاطمهام، دختر تو! اما من با تعجب کامل گفتم: من یک دختر کوچک دارم به نام فاطمه که حدوداً هفت، هشت سالش است، تو که بزرگتری! حافظهام به هم ریخته بود و دوران کودکی بچههایم را با زمان حال، اشتباه میکردم. پرستاران به خانوادهام گفتند که ناراحت نباشند؛ این حالت، موقتی و ناشی از شوک وارده است و حافظه، کمکم و به مرور زمان، برمیگردد. آنها توصیه کردند که با من با آرامش و محبت رفتار کنند تا حافظهام بازگردد.
تجربهای که هیچ کس ندارد؛ مرگ تجربه شده
اصغر با لبخندی که همزمان، غرور و شگفتی را در خود دارد و نگاهش به دوردستها دوخته میشود، میگوید: دکترها هیچوقت علت دقیق این سکته ناگهانی را برای من توضیح ندادند. هیچکس نگفت که چرا این اتفاق افتاد. ربطی به جانبازیام هم نداشت؛ یکدفعه و بیهیچ دلیل مشخصی پیش آمد. اما من بعد از آن شب تاریخی، همیشه به دوستان و آشنایانم میگویم که تجربهی من از زندگی، شاید از همه بیشتر باشد؛ چون من مرگ را تجربه کردهام و دوباره به زندگی برگشتهام. آنها گاهی میگویند که سن ما بیشتر است و تجربهی بیشتری از زندگی داریم، اما من در جوابشان میگویم: شما مرگ را تجربه نکردهاید، اما من در آستانهی سردخانه، آن را لمس کردم و دوباره برگشتم! این جمله، با همهی سادگیاش، نشاندهندهی عمق تحول درونی او پس از آن شب پرحادثه است. وی که در کودکی، مظلوم و آرام بود، در جوانی، رزمندهای شجاع در نیزارهای مجنون شد، در میانسالی، درگیر جنگ با بیماریهای ناشی از جانبازی شد و حالا، با تمام اینها، مرگ را هم تجربه کرد و پیروز میدان زندگی شد. این جانباز بزرگوار میگوید که پس از آن واقعه، نگاهش به زندگی کاملاً عوض شده و برای هر لحظه آن، ارزش مضاعفی قائل است.
وی در ادامه میافزاید: من سالها در جبهههای جنوب، از خرمشهر تا جزیرهی مجنون، خاک نیزارها را با خون دل آبیاری کرده بودم. خاطرات سخت کامیونهای غرق شده و لباسهای پوسیده را در ذهن داشتم. اما آن شب در بیمارستان، تجربهای را از سر گذراندم که هیچ کدام از آن خاطرات را نداشت. من مرگ را نه در میدان جنگ، بلکه در آستانه سردخانه لمس کردم. و این تجربه، به من آموخت که زندگی، حتی در تاریکترین لحظات، ارزش جنگیدن دارد.
ارزش لحظهها، دعای مادر و پیام به جوانان
اصغر نظرپور در پایان این روایت طولانی و حماسی، با چشمانی که هنوز از آن شب تاریک، نوری در خود دارد و صدایش از احساسات میلرزد، میگوید: من امروز بیش از هر زمان دیگری، قدردان هر لحظهای هستم که در این دنیا نفس میکشم. مادرم، با آن همه معرفت و ایمان ناب، همیشه به من میگفت که قدر زندگی را بدانید و مستحبات را رها نکنید. وی میگفت که نماز شب، دعای سحر و تلاوت قرآن، نور زندگی است. شاید اگر دعاهای خیر آن مادر فداکار نبود، من هرگز از آن سردخانه برنمیگشتم و امروز در میان شما نبودم. از خداوند متعال بینهایت سپاسگزارم که یک امدادگر غیور و باایمان را در آن شب بحرانی، به کمک من فرستاد. او با دستان خالی و قلبی مملو از ایمان و عشق به همنوع، مرا از تاریکی مطلق به آغوش خانوادهام بازگرداند. من از تمام جوانان عزیز این کشور میخواهم که ارزش یک لحظه زندگی را بدانند و بدانند که شاید فردایی برایشان نباشد. این را من، با تجربه تلخ و شیرین مرگ، با تمام وجود میگویم. قدر پدر و مادرتان را بدانید، قدر سلامتیتان را بدانید و بدانید که هر روز، یک هدیه الهی است که ممکن است فردا نباشد. من امروز با افتخار میگویم که دین زندگیام، هم به دعاهای مادرم است و هم به غیرت آن امدادگر گمنام که نامش را هم نمیدانم، اما تا آخرین روز عمر، برایش دعا خواهم کرد.
زندگی، حتی در آستانه مرگ، ارزش جنگیدن دارد
این روایت عجیب، شگفتانگیز و حماسی، نه فقط داستان یک سکته قلبی و احیای مجدد، بلکه قصه ایمانی است که در بحرانیترین لحظات زندگی، دست انسان را میگیرد و رهایش نمیکند. قصه مادری که سالها پیش با مفاتیح و دعاهای قرآنی خود، فرزندش را بیمه کرده بود و امدادگری که در آستانه سردخانه، تسلیم تقدیر نشد و با اشک و دعا و تلاش، یک زندگی دوباره را هدیه داد.
همزمان با سالروز آغاز دفاع مقدس، یاد همه جانبازانی گرامی باد که مرگ را در میدان جنگ دیدند و سالها بعد، در میدان زندگی نیز از آن نهراسیدند. روح بلند مادر اصغر، که حافظ کل قرآن و حکیم محله بود، شاد، و یاد آن امدادگر گمنام از هلالاحمر، که نماد غیرت، فداکاری و عشق به همنوع است، پاینده و جاودان باد. این گزارش، ادای دینی است به تمام کسانی که در تاریکترین لحظات زندگی، چراغ امید را روشن نگه میدارند و به ما میآموزند که زندگی، حتی در آستانه مرگ، ارزش جنگیدن دارد.