
فاش نیوز - سالها پیش، توفیق داشتم در چند جلسه و نشست انجمن جوانان نخبه شرکت کنم. هر بار که در جمع آنان حاضر میشدم و حرفها، طرحها و ایدههایشان را میشنیدم، آنقدر مسرور میشدم که ترجیح میدادم بیشتر سکوت کنم و فقط با شوق و علاقه گوش بسپارم. اما در کنار این شوق، حسرتی نیز با خود داشتم؛ با خود میگفتم جای بسیاری از این جوانان نخبه باید پشت همین میزهای مسئولیت و مدیریت کشور باشد. جوانانی که با دانش، انگیزه و ایدههای تازه میتوانند برای بسیاری از مشکلات کشور راهحل پیدا کنند؛ بهشرط آنکه فرصت حضور و میدان عمل داشته باشند.
این تجربه را که با حضور در جمع دوستان و همنسلان خودم مقایسه میکنم، تفاوتی قابلتأمل میبینم. در جمع همنسلان من، گاهی بخش بزرگی از گفتوگوها به گلایه از خرابیهای کشور، اختلاس، ناکارآمدی، نابودی آینده جوانان، سیل، زلزله و خلاصه هر آن چیزی که میتواند تصویری تیره و ناامیدکننده از کشورمان، بهعنوان سرزمینی گرفتار و نفرینشده، در ذهنمان بسازد. سالها پیش، در دوران نوجوانی، کتاب «غربزدگی» مرحوم جلال آلاحمد و «خلقیات ما ایرانیان» مرحوم سید محمدعلی جمالزاده را خوانده بودم.
امروز که به آن مطالب فکر میکنم، این پرسش برایم مطرح میشود که چراگاهی در جامعه ما نوعی نگاه منفی به خودمان و تواناییهایمان شکل میگیرد؟ چراگاهی تصور میکنیم مرغ همسایه غاز است و هرچه بیرون از مرزهای ماست، الزاماً بهتر از داشتههای خودمان است؟ البته روشن است که همه کشورهای دنیا مشکلات و کاستیهای خودشان را دارند. بااینحال، گاهی در میان ما این تصور شکل میگیرد که «خارج» همیشه بهتر است. جالب اینکه بعضیها از ایران به یک کشور خارجی و از آنجا نیز راهی کشور دیگری میشوند؛ و همچنان در جستوجوی همان «خارج ایدهآل» هستند که ظاهراً قرار است جایی دیگر پیدا شود! و دائماً الگوی کذایی توسعه منطقه را با خرید میلیاردها دلار اسلحه را بهعنوان الگو بر سر ایرانی میکوبند.
شاید اینجا بتوان به یکی از مفاهیمی که مرحوم دکتر علی شریعتی مطرح کرده است، یعنی «ازخودبیگانگی» یا الیناسیون، اندیشید؛ مفهومی که در اندیشه او به ازدستدادن آگاهی از خویشتن و پذیرفتن «دیگری» بهجای «خود» اشاره دارد. شریعتی در بحث «بازگشت به خویشتن»، درباره تأثیر فرهنگ مسلط غرب بر جوامع شرقی، تعبیری بسیار تند و قابلتأمل دارد و میگوید غرب انسانها را از «پایگاه ذاتی و فرهنگی» خود جدا کرده و آنان را به «بردههایی نیازمند و ذلیل و زبون و... مقلّد» تبدیل کرده است. فارغ از اینکه با همه برداشتهای شریعتی موافق باشیم یا نه این تعبیر او دستکم ما را به یک پرسش مهم وادار میکند: آیا ممکن است گاهی آنقدر ضعفها و کاستیهای خود را ببینیم که تواناییها و داشتههای خود را فراموش کنیم؟ شاید بخشی از این مسئله به آن بازگردد که ما بیش از اندازه به روایتهای منفی عادت کردهایم.
گاهی حتی شنیدن خبرهای بد و حرفهای ناامیدکننده برایمان آشناتر و جذابتر از شنیدن خبرهای خوب و امیدوارکننده است؛ گویی درد و شکست و نداشتههایمان را راحتتر باور میکنیم تا امید و موفقیت و داشتههایمان را. درحالیکه اگر تاریخ را بخوانیم، میبینیم بسیاری از انسانهای موفق و ملتهایی که از شرایط دشوار عبور کردهاند، حتی در سختترین روزها امید خود را از دست ندادهاند. امید داشتهاند و در کنار امید، تلاش کردهاند. ما نیز اگر کشورمان را دوست داریم، باید برای بهترشدن آن تلاش کنیم؛ برای بهترشدن اقتصاد، مدیریت، جامعه، انتخابات و هر آنچه که متعلق به خودمان است.
این تلاش قرار نیست یکروزه به پایان برسد؛ ساختن یک کشور، مسیری مستمر و همیشگی است. به نظر من، بهجای آنکه دائماً یکدیگر را ناامید کنیم، بهتر است به هم امید بدهیم و به یکدیگر قدرت و اعتمادبهنفس ببخشیم. نقاط قوت خودمان را نیز در کنار ضعفها ببینیم و بهجای اینکه فقط بگوییم «چه خراب شده است؟»، بیشتر بپرسیم: «چه میتوانیم بکنیم؟» شاید یکی از مهمترین سرمایههای امروز کشور، همین جوانانی باشند که با دانش، امید و ایدههای تازه سخن میگویند و برای آینده طرح و برنامه دارند. اگر به آنان فرصت بدهیم، تجربه خود را در اختیارشان بگذاریم و بهجای ترساندنشان از آینده، اعتمادبهنفس و امیدشان را تقویت کنیم، شاید بسیاری از مشکلاتی که امروز حلنشدنی به نظر میرسند، به دست همین نسل جدید حل شوند. کشور ما متعلق به همه ماست؛ و اگر قرار است فردای بهتری داشته باشیم، باید آن را با دستهای خودمان بسازیم، نه اینکه منتظر باشیم دیگران برای ما بسازند. ایران، بیش از آنکه نیازمند روایتهای ناامیدکننده از کاستیهایش باشد، نیازمند دیدن توانمندیهای فرزندان خویش و میدان دادن به آنان است.
|| محمدرضا الهی