
فاش نیوز - محمد فصیحی، جانباز و برادر شهید، طی گفتوگویی، به بیان خاطراتی از حضورش در جنگ تحمیلی ۸ساله، چگونگی جانباز شدن خود و همچنین شهادت برادر شهیدش مهدی فصیحی پرداخته است. خاطره از سالهایی که در جبهههای سردشت، صدای خمپاره بخشی از زندگی روزمرهاش شده بود و در یکی از همین حملات مجروح شد، ضربهمغزی و راهی بیمارستان شد و اگرچه پزشکان ابتدا جراحتش را جدی نگرفتند و در نهایت بهعنوان مجروح جنگی به تهران منتقل شد، بااینحال خودش میگوید برای تعیین درصد جانبازی به بیمارستان بازنگشت. . .
اینک قسمتهایی از گفتوگوی این برادر شهید و جانباز دفاع مقدس هشتساله را با هم میخوانیم؛
آغاز جنگ، تهران در خاموشی
جنگ تحمیلی آغاز شد. «۳۱ شهریور ۱۳۵۹، در صف خرید کالا ایستاده بودم که ناگهان بین مردم پیچید فرودگاه مهرآباد را زدهاند. اینطور بود که اولین بمبارانهای تهران شروع شد. بعد از آن آژیرهای خطر آمد و شبها خاموشی اجرا میشد. پردههای خانه را سهلایه کرده بودیم تا هیچ نوری به بیرون نرود. میترسیدیم نور خانهها از آسمان دیده شود و هواپیماهای دشمن شهر را بمباران کنند. تهران شبها در تاریکی مطلق فرومیرفت. خانه ما آن زمان در خیابان اسماعیل بزاز، کوچه درویشها بود. »
هیچ ترسی نداشتم
سال ۱۳۶۱، دو سال پس از آغاز جنگ، راهی جبهه شدم. ابتدا به شاهرود اعزام شدیم و دوره آموزشی را آنجا گذراندیم. بعد از آموزش، با قطار از اصفهان به منطقه اعزام شدیم. همه میدانستیم قرار است به منطقه جنگی برویم، اما هیچ ترسی نداشتیم. اعتقادمان این بود که آدم یکبار به دنیا میآید و یکبار هم میمیرد. میگفتیم چهبهتر که اگر قرار است بمیریم، در این راه باشد و شهید شویم. ظهر به سردشت رسیدیم. تقریباً بهمحض رسیدن ما، نیروهای ایرانی با کاتیوشا مواضع عراق را هدف قرار دادند. ما گردان آفندی بودیم، یعنی وظیفهمان حمله بود، درحالیکه گردان پدافندی وظیفه داشت از مناطق گرفته شده دفاع کند. ما در سردشت در منطقهای به نام ابوالفتح، در روستایی به نام بویران بالا مستقر شدیم.
درگیری از چهار سمت
این رزمنده دوران دفاع مقدس درباره شرایط وقت منطقه عملیاتی شمال غرب کشور، جایی خود در آنجا حضور داشت، میگوید: «جبهه سردشت با جنوب تفاوت داشت. در جنوب، دشمن روبهرویتان بود، اما در کردستان از چهار طرف تهدید وجود داشت. روبهرو عراقیها بودند و از سمت چپ و راست و حتی پشت سر، گروهکهای کومله و دموکرات فعالیت میکردند. شبها حمله میکردند. شبی نبود که به سمت ما خمپاره شلیک نشود. تعدادی از بچهها در همین حملات شهید شدند. گاهی با هم شوخی هم میکردیم، میگفتیم اگر بادی وزید و بوتهای تکان خورد، رگبار ببند و فکر نکن باد است، شاید دشمن باشد، حتی در تیرماه دعا میکردیم برف ببارد. میگفتیم اگر همه منطقه سفید باشد، هر چیزی که تکان بخورد بهتر دیده میشود. ما روی آخرین تپه مرزی ایران مستقر بودیم. حدود ۱۰ کیلومتر آنطرفتر، عراقیها را میدیدیم و آنها هم ما را میدیدند. پشت تپه ما شهری به نام قلعهدیزه بود و با دوربین بهراحتی خانههای شهر دیده میشد. درگیریها بیشتر شبها اتفاق میافتاد. منطقه کوهستانی بود و درگیری تنبهتن کمتر داشتیم. بیشتر تبادل آتش با سلاحهای دوربرد و توپخانه انجام میشد. »
آن انفجار مهیب
فصیحی درباره شرایطی که منجر به جانبازیاش شد میگوید: «فرماندهها همیشه تأکید میکردند تا میتوانید تیراندازی نکنید، چون آتش سلاح، موقعیت شما را لو میدهد و دشمن میتواند همان نقطه را هدف قرار دهد. یکی از روزها با جیپ توسن در حال حرکت بودم که خمپاره در نزدیکی ماشین منفجر شد. شدت انفجار به حدی بود که من به داخل دره پرتاب شدم. وقتی چشمباز کردم، در بیمارستان سردشت بودم. ضربهمغزی شده بودم و صورتم پر از بخیه بود. از بیمارستان سردشت مرا به بیمارستان رضائیه در ارومیه منتقل کردند. پزشک معاینهام کرد، خطی روی شکمم کشید و گفت مشکلی ندارد، چند روز مرخصی بدهید استراحت کند و بعد به خدمت برگردد. پزشک که از اتاق بیرون رفت، ناخودآگاه شروع کردم به خندیدن. دکتر برگشت و گفت: نه! این شخص را با محافظ با هواپیما به تهران اعزام کنید. آن زمان خودم هم نمیفهمیدم چرا میخندم. روز بعد زخمیها را با آمبولانس میبردند تا با قطار به تهران اعزام کنند. پرسیدم من هم باید با آنها بروم؟ گفتند تو هم به تهران میروی، اما نه با آنها و نه امروز. نوبت رفتن تو به تهران چند روز دیگر است. گذشت تا اینکه دو روز بعد دو محافظ آمدند و کنارم ایستادند. مرا با آمبولانس به فرودگاه بردند و با هواپیما به تهران اعزام کردند. وقتی به ستاد مجروحان رسیدیم، برخوردشان با من برایم عجیب بود. پروندهام را که دیدند، با احترام زیادی گفتند بنشینم و اگر چیزی لازم دارم بگویم. گفتم سیگار. گفتند برایش سیگار بیاورید. تعجب کرده بودم. نمیدانستم چرا اینقدر به من رسیدگی میکنند. از آنجا مرا با آمبولانس به بیمارستان سینا بردند و حدود ۱۰ روز بستری بودم. بعد از من خواستند به خانه برگردم و مدتی بعد برای تعیین جانبازی بروم. اگر دوباره به بیمارستان میرفتم، ۲۰ درصد جانبازی میدادند. به خانه برگشتم و با علم اینکه میدانستم اگر برگردم، احتمالاً برایم درصد جانبازی تعیین میکنند، حدود یک ماه و نیم استراحت کردم و دوباره به جبهه برگشتم. »
جادهای که فقط روزها امن بود
فصیحی ادامه میدهد: دوست داشتم ببینم در پروندهام چه چیزی ثبت شده بود که پزشکان با من چنان برخوردی داشتند. بعد از آن حادثه، گاهی همان خنده به سراغم میآید، همان خندهای که روز اول در بیمارستان ارومیه داشتم. وقتی دوباره به سردشت برگشتیم، امنیت جادهها مسئله مهمی بود. از صبح زود، تقریباً هر ۵۰ متر یک سرباز ارتش کنار جاده میایستاد. به این کار «تأمین جاده» میگفتند. روزها اگر میخواستیم از سردشت به پادگان یا برعکس برویم، حضور این سربازها امنیت مسیر را تأمین میکرد. اما با نزدیکشدن غروب، سربازها جمع میشدند و جاده دیگر امنیت نداشت.
امنیت امروز ایران
محمد فصیحی پس از گذشت سالها، وقتی به آن روزها نگاه میکند، خاطراتش را تنها روایت شخصی خودش نمیداند. میگوید امنیتی که امروز داریم، نتیجه رشادتها و دلاوریهایی است که در جبههها توسط فرزندان ایران انجام شد: «عدهای شهید شدند، عدهای مجروح شدند. اگر جوانهای آن روزگار به جبهه نمیرفتند و محکم پای باورها و آرمانهایشان نمیایستادند، شاید امروز این امنیت را نداشتیم. »
پیکری که خانه رسید
مهدی فصیحی، برادر جانباز فصیحی نیز از شهدای دفاع مقدس است. محمد فصیحی درباره برادر شهیدش مهدی میگوید: «برادرم مهدی در عملیات بدر، در شرق دجله به شهادت رسید. ۲۳ اسفند ۱۳۶۳ بود. ترکش خمپاره به شاهرگ گردنش اصابت کرده بود. بدنش سالم بود و فقط گردنش زخمی شده بود. ما سه روز مانده به عید نوروز، یعنی ۲۷ اسفند، خبر شهادتش را شنیدیم. آن سال عید ما باخبر شهادت مهدی آغاز شد. »
او درباره بازگشت پیکر برادرش میگوید: یکی از همرزمان مهدی بعدها برایمان تعریف کرد که او را در روزهای عملیات بدر در شرق دجله دیده بود. مهدی در واحد تعاون خدمت میکرد، اما گفته بود میخواهد در عملیات شرکت کند. همرزمش که امدادگر بود، هنگام انتقال مجروحان دوباره او را کنار خط دید، جایی که رزمندگان پشت سرشان آب بود و مجروحان با قایق به عقب منتقل میشدند. لحظاتی بعد، وقتی برای کمک به مجروحی از مهدی فاصله گرفت و برگشت، دید که مهدی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسیده است. به دلیل شدت درگیری، دستور داده بودند قایقها فقط مجروحان را منتقل کنند و پیکر شهدا در منطقه بماند. اما همرزم مهدی حاضر نشد او را همانجا رها کند. با اصرار، پیکر مهدی را در کف قایق و زیر تختههای مخصوص انتقال مجروحان قرار دادند و همراه مجروحان به عقب بردند. چند دقیقه بعد، دستور عقبنشینی صادر شد و دشمن منطقه را اشغال کرد. بعدها بارها به این فکر کردم که اگر آن همرزم اصرار نمیکرد، شاید پیکر مهدی در شرق دجله باقی میماند، اما به لطف همان فداکاری، پیکر برادرم از میان آبوگل به عقب منتقل شد و سرانجام به خانواده رسید.