فاش نیوز - سردار محمدرضا تیموری یکی از فرماندهان پدافند هوایی کشور بود که در جریان حمله آمریکایی صهیونیستی به محل سکونتشان در کنار خانواده به شهادت رسید. از این شهید فقط یک تسبیح و تعدادی عکس به یادگار مانده است.

خبرگزاری فارس؛ در شرایط جنگی، هر کسی دنبال پناهی میگردد. برخی به نقاط امن میروند اما کسانی هستند که سینه سپر میکنند برای فدایی شدن. سردار محمدرضا تیموری یکی از فرماندهان پدافند هوایی کشور بود که هفتم فروردین ۱۴۰۵ در جریان حمله تروریستی آمریکایی صهیونیستی به محل سکونتشان به همراه همسرش مژگان تیموریتبار و دو فرزندش مهران و امیرمهدی در شهرستان کنگاور به شهادت رسیدند.

میلاد تیموری تنها فرزند خانواده است که در خانه پدری حضور نداشت و امروز راوی پدر و مادر و برادران شهیدش است. او میگوید: «شب ششم فروردین پدر و مادرم مهمان داشتند. بهخاطر بارندگی منطقی بود مهمانها خانه آنها بمانند اما رفتند. آن شب من و همسرم هم میخواستیم به منزل پدرم برویم، باز هم بخاطر بارندگی پدرم گفت جاده خطرناک است و فردا راه بیفتید. همهچیز انگار دستبهدست هم داده بود تا آن شب، دوستان و اقوام و ما از خانه پدرم دور بمانیم. از قضا آن شب برادرم مهران، بعد از شرکت در تجمعات، با دوستان قدیمیاش بیرون رفته بود، اما فقط ۱۰ دقیقه قبل از اصابت موشک به خانه برگشته بود. انگار قسمت این بود که آخرین دقایق را کنار پدر و مادر و برادرم باشد و همراه آنها به شهادت برسد.»

شهید محمدرضا تیموری که در تمام دوران جنگ مشغول خدمت بود و کمتر در خانه میماند، آن شب برای سر زدن به خانواده به خانه آمده بود؛ اما همان شب، در کنار همسرش شهیده مژگان تیموریتبار، شهید مهران تیموری و شهید امیرمهدی تیموری، به شهادت رسیدند. در همان حمله، از خانه همسایه نیز پدر و مادر خانواده و دختر چهار سالهشان، باران صادقی به شهادت رسیدند. برادر باران دقایقی قبل از حمله، به حیاط رفته بود و به همین دلیل زنده مانده بود.
میلاد تیموری درباره شهادت خانوادهاش بیان میکند: «با شنیدن خبر حمله به خانه پدریام به آنجا رفتیم. وقتی آواربرداری شروع شد، اقوام کنارمان بودند؛ شاید بتوانیم چیزی از آنها پیدا کنیم، یک یادگاری یا یک نشانهای. میان آن همه خرابی، چند عکس از پدر و مادرم سالم مانده بود. بعد هم تسبیحی را پیدا کردیم که همیشه در دست پدرم بود. از آن خانه تقریباً چیزی نمانده بود، اما عکسها و آن تسبیح، انگار خودشان را از میان آوار به ما رسانده بودند. انگار پدر و مادرم این یادگاریها را برایمان فرستاده بودند تا دلهای داغدارمان کمی آرام بگیرد. پیکرها بهشدت آسیب دیده بود، اما پیکر امیرمهدی که فقط ۱۳ سال داشت، تقریباً سالم مانده بود و چهره معصومش هنوز دیده میشد.»
خواهر شهید مژگان تیموریتبار، درباره خواهر شهیدش میگوید: «در روزهای جنگ بعضیها به مژگان میگفتند: با این شرایط جنگ، به همسرت بگو دیگر سر کار نرود و بازنشسته شود. اما مژگان میگفت: حالا که کشور در این شرایط به آدمهایی مثل همسرم احتیاج دارد، نباید جا بزنیم و فقط به فکر خودمان باشیم. نمیخواهم رفیق نیمهراه باشیم؛ نمیخواهم روزهای آرامش کنار مردم باشیم، اما وقتی سختی و خطر رسید، کنار بکشیم. اگر قرار است کاری از دستمان بربیاید، وقتش همین روزهاست.»
مژگان سالها سختی و تنهاییِ نبودن همسرش را به خاطر مأموریتها و زندگی در شهرهای غریب تحمل کرد. او میگفت: «با وجود همه سختیها، علاوه بر اینکه نان حلال سر سفره بچههایمان گذاشتیم، میتوانیم در محضر امام زمان سرمان را بالا بگیریم و بگوییم هر کاری از دستمان برمیآمد، دریغ نکردیم.»