
فاش نیوز - حاج صادق آهنگران حماسهخوان دوران دفاع مقدس، در قسمتی از خاطراتش درباره عملیات مسلم ابن عقیل (ع) آورده است: عملیّات مسلم ابن عقیل (علیهالسلام) برای من یادآور چندین صحنه معنوی و امداد غیبی میباشد.
این عملیّات به تاریخ ۱۳۶۱/۷/۹ در منطقه غرب سومار که تقریباً کوهستانی بود و تپههای زیادی داشت، انجام شد. قبل از اعلام رمز عملیّات، گردانها هر کدام دستهدسته در گودی یکی از این تپهها و یا کنار تپهها و شیارها مستقر شده بودند.

آن شب بههمراه آیتالله حائری شیرازی، به تکتک این مقرها رفتیم و برنامه اجرا کردیم، ایشان سخنرانی میکرد و من نوحه میخواندم، شب دلپذیری بود؛ بهمحض اینکه یک جا در کنار یک تپه برنامه تمام میشد، به کنار تپه و شیار دیگر میرفتیم و بسیجیها که در گوشهوکنار تپهها منتظر ما بودند، به استقبالمان میآمدند.
ابتدا آقای حائری سخنرانی کوتاهی میکرد و بعد سینهزنی داشتیم، رزمندگان همگی آماده عملیّات بوده و از شور و نشاط خاصّی برخوردار بودند.
آهنگران میگوید: آسمان بسیار مهتابی و صاف و همهٔ منطقه روشن بود که این مسئله نگرانیهایی را در سطح فرماندهان به وجود آورد.
قبل از عملیّات در قرارگاه ذکر توسلی پیدا کردیم شهید آیتالله اشرفی اصفهانی نیز در قرارگاه حضور داشت، ایشان با آن کهولت سن، خود را به منطقه رسانده و در جمع رزمندگان و فرماندههان حاضر شده بود.
قبل از اجرای دعای کمیل، در ذکر توسل، ماجرایی را که از شهید سعید درفشان شنیده بودم، برای مستمعین خواندم.
مضمون واقعه این بود که راوی میگوید: یکبار از تپههای شوش بالا میآمدم، صدای نالهای توجهم را جلب کرد، دنبال صدا را گرفتم، به یک بسیجی رسیدم که غرق در خون بود پشت تپه افتاده بود، با اولین نگاه فهمیدم که ماندنی نیست و لحظات آخر عمرش را سپری میکند. بسیجی در خون خود غوطهور بود و رنگ بهصورت نداشت، رفتم کنارش نشستم، با اشاره از من درخواست آب کرد. قمقمهام را نگاه کردم، خالی بود و آب نداشت، از نگاههای بسیجی شرمنده شده بودم، سرش را روی زانویم گذاشتم. در این هنگام بسیجی گفت: اگه می شه زبونت رو روی زبونم بذار، زبونم خشک شده و عطش دارم و بالاخره آن بسیجی با لبان تشنه به شهادت رسید.
روضه که تمام شد، خواستم دعا را ادامه دهم، یکدفعه آیتالله اشرفی اصفهانی، مجلس را به دست گرفت و روضه را اینطور ادامه داد: ایشان که این جریان رو تعریفکردن، من یاد حضرت علیاکبر (ع) افتادم که وقتی از میدان جنگ برگشت، به پدرش امام حسین (علیهالسلام) فرمود: "ابتا، العطش قد قتلنی" بابا تشنگی داره من رو از پا در میاره، امام حسین (علیهالسلام) زبان مبارک را بر روی زبان علیاکبر گذاشتن، علیاکبر شرمنده شد که زبان پدرش از زبان خودش خشکیدهتر است، شهیدان ما، همه راه علیاکبر رو ادامه میدهند و جنگ ما جنگ کربلاست.
وقتی آیتالله اشرفی اصفهانی این روضه را میخواند فضای معنوی خاصی در قرارگاه حاکم شده بود و تمام فرماندهان اشک میریختند.
بعدازاین ذکر توسل، دعای کمیل را شروع کردم. اواسط دعا، یکی از برادران که مسئول مراسم بود، اطّلاع داد که آیتالله اشرفی اصفهانی میخواهد به کمک شما بیاید و در قرائت دعا مشارکت کند. ایشان آمد و میکروفون را تقدیمشان کردم. چند فرازی از دعای کمیل را خواند و گفت: من همینطور که نشسته بودم و دعا رو در محضر شما عزیزان گوش میکردم، شمیم بوی عطر به مشامم رسید، این بوی عطر، عادی نیست و من احساس کردم وجود مبارک حضرت ولیعصر (عجلالله فرجه) در بین ماست و ما در محضر مبارک حضرتش هستیم. بوی خوشی که فضا رو پرکرده، از عنایت پر برکت امامزمان است و بهطورقطع و مسلم امام عصر به ما نظر دارند، این بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و خودم را رساندم بین شما؛ قدر این فضا و زمان را بدانید.
بالاخره دعا تمام شد، حدود نیم ساعت مانده به آغاز عملیات، ابرهای زیادی تمام منطقه را فراگرفت و کل منطقه در تاریکی فرورفت.
فرماندههان از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند، چون اگر آسمان و منطقه مهتابی و روشن بود، باعث میشد دید دشمن بهتر شود و ما تلفات زیادی میدادیم که به لطف خدا و عنایت حضرت صاحبالزمان (عجلالله فرجه) ابرهایی ظاهر شدند و منطقه در تاریکی محض فرورفت و عملیات آغاز شد.
بعدها از قول فرزند شهید آیتالله اشرفی اصفهانی خواندم که دو روز از عملیات مسلم ابن عقیل (علیهالسلام) گذشته بود که یکی از برادران بهقصد ملاقات پدرم به منزل ما آمد، وقتی چشم این برادر پاسدار به حاجآقا افتاد، نالهای زد و صدای گریهاش بلند شد.
او پس از لحظاتی آرام گرفت و اظهار کرد: شب عملیات مسلم ابن عقیل (علیهالسلام) من امامزمان (عجلالله فرجه) رو تو خواب دیدم، حضرت به من پیغامی دادن و فرمودند: این پیغام رو به آقای اشرفی بده و سفارش کن که ایشان در نمازجمعه به مردم بگویند.
متن پیغام این بود: داستان شما رزمندگان اسلام مانند داستان آنهایی است که خداوند در سوره انفال آیه نهم تا دوازدهم بیان فرموده است.
آیات فوق در رابطه داستان جنگ بدر است که اولین جنگ بین اسلام و مشرکین در زمان پیامبر بوده است و چون عده مسلمانها کم بود و تعداد مشرکین زیاد، مسلمانها نگران بودند و استغاثه به خداوند کردند، خداوند نیز تعداد یک هزار ملک را به کمک مسلمانها فرستاد و آنها از این نگرانی نجات پیدا کردند و در نتیجه مسلمین در این جنگ پیروز شدند.
پس از صحبتهای این برادر پاسدار، آیتالله اشرفی اصفهانی به بنده فرمودند قرآن را بیاورم تا آیات را تلاوت کنند، ایشان قرآن را بازکرده، آیات را پیدا و دقایقی مطالعه کردند. آنگاه برادر پاسدار را در آغوش گرفته و فرمودند: این خواب شما از رؤیاهای صادقانه است و واقعیت دارد و جریان عملیات مسلم ابن عقیل درست مانند جنگ بدر است.