تاریخ : 1405,چهارشنبه 01 مهر15:02
کد خبر : 127403 - سرویس خبری : خانواده شهدا

پنج خورشید در دستان لرزان یک مادر



فاش نیوز - در دستان لرزان، اما استوار حاجیه خانم علی‌نیا، پنج خورشید می‌درخشند؛ پنج شهید که خانه پدری را به مقصد آسمان ترک کردند. او که قاب عکس شهیدانش را در آغوش دارد، راوی حماسه خانواده‌ای است که امنیت ایران را با خون جگرگوشه‌هایشان بیمه کردند.
دفاع‌پرس- «سمیه اقدامی سندی»؛ گاهی در مسیر زندگی، خداوند چنان نگاه ویژه‌ای به بنده‌اش دارد که انسان‌هایی را سر راهش قرار می‌دهد تا معاشرت با آنها، تلنگری باشد بر این حقیقت که گویی میان بهشت و بهشتیان بوده‌ایم و غافلانه از کنارشان گذشتیم. درست مثل امروز، در آغازین روز‌های چهل و ششمین هفته دفاع مقدس؛ در سالن اجتماعات ناجای رشت که توفیق یافتم ساعاتی را کنار بانویی بنشینم که نه تنها عطر چادرش بوی بهشت می‌داد، بلکه کلام و نگاهش، لبریز از عشق و دلدادگی بود.
 
رشت
 
«حاجیه خانم صفیه علی‌نیا» را می‌گویم؛ بانویی صبور و باوقار که وقتی در ردیف اول سالن او را همراهی کردم، پیش از آنکه بنشیند، تابلویی را در دست گرفت؛ قاب عکسی از جگرگوشه‌اش «سید محسن تراهی» که در جنگ رمضان امسال به شهادت رسیده است. اما در کنار این قاب، یک عکس دیگر هم بود؛ قابی مشبک با پنج جوان رشید و رعنا که مادر با انگشتانش یکی‌یکی آنها را برایم معرفی کرد: «سید حسن» و «سید رضا تراهی» (برادران همسرش)، «سید میثم تراهی» (خواهرزاده‌ام و برادرزاده همسرم که تازه‌داماد بود و دو ماه پس از ازدواجش آسمانی شد) و «حسن علی‌نیا» (برادر عزیزم که در شلمچه به شهادت رسید).
 
حاجیه خانم علی‌نیا ابتدا انگشت اشاره را به سمت دو برادر برد و روایتی از عهد شهادت آنان بازگو کرد. چشمم به دو چهره‌ی رشید و مظلوم می‌افتد؛ «سیدحسن» و «سیدرضا تراهی»، دو برادر همسرش که جوانی‌شان را نذر دفاع از دین و میهن کردند. دو سرو رعنا از تبار ساداتِ روستای باصفای «بالامحله پاپکیادهِ» لنگرود که در همان خاک پاک و کنار شالیزار‌های سرسبز قد کشیدند.
 
سیدحسن، متولد چهارم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۰ بود؛ پسری نجیب و پرتلاش که در دامن پرمهر پدرش، آقا سیدمحمودِ کشاورز، و مادرش، فاطمه‌خانم، رشد کرد. درس‌خوان بود و به سال چهارم دبیرستان در رشته‌ی علوم انسانی رسیده بود، اما دل بی‌قرارش آرام نگرفت؛ قلم را کنار گذاشت، لباس خاکی بسیجی را بر تن کرد و عازم جبهه‌های جنوب شد. هنوز بهار به نیمه نرسیده بود که در دهم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۱ در خونین‌شهر (خرمشهر)، بر اثر اصابت ترکش و انفجار مواد منفجره، آسمانی شد و پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.
 
شهادت سیدحسن، آتش غیرت را در دل برادر کوچک‌ترش روشن کرد. سیدرضا که متولد سال ۱۳۴۶ بود، از همان کودکی خلق‌وخویی بهشتی داشت؛ در کنار کار کشاورزی درس خواند، نمازش را همیشه سر وقت به‌جا آورد، دلباخته حضرت امام (ره) بود و همواره به دیگران توصیه می‌کرد: «امام‌مان را تنها نگذارید.» پس از پایان دوران راهنمایی در مدرسه‌ی قنبرنژاد لنگرود، دیگر نتوانست پشت نیمکت بنشیند؛ اشک در چشمانش حلقه می‌زد و می‌گفت: «نباید بگذارم سلاح برادر شهیدم روی زمین بماند.»
 
پدر دستش را گرفت و او را به بسیج لنگرود برد. از همان‌جا بود که مسیر عاشقی سیدرضا به مناطق غربی کشور و کوه‌های بیجار گره خورد. پس از سه ماه خدمت در بیجار، ردای سبز پاسداری از حریم انقلاب را به تن کرد و رسماً وارد سپاه شد. به اصرار پدر و خانواده، رخت دامادی پوشید، اما زندگی مشترکش نیز بوی جهاد و ایثار می‌داد؛ همسر وفادارش را با خود به بیجار برد. مدتی برای مأموریت به بانه رفت و نزدیک به شش سال در منطقه‌ی غرب و کردستان خالصانه خدمت کرد.
 
بعد از آن، یک سال و نیم به لاهیجان منتقل شد و مدتی نیز در لنگرود سکونت داشت، اما روح بلندش در شهر آرام نمی‌گرفت. او مرد عبادت، تقوا و راهنمایی مردم بود. طولی نکشید که دوباره عازم غرب شد؛ این‌بار سنندج و سپس مأموریت به مریوان.
 
سیدرضا که به‌عنوان فرمانده گروهی از همرزمانش مسئولیت پاکسازی مناطق آلوده به مین و مهمات را بر عهده داشت، دل به دل خطر زد. در میان کوه‌های غرب، در حین خنثی‌سازی و پاکسازی منطقه از نارنجک‌ها و مواد منفجره، بر اثر اصابت ترکش به آرزوی دیرینه‌اش رسید و به برادر شهیدش، سیدحسن، پیوست تا سند عزت دیگری بر پیشانی این خانواده‌ی ایثارگر ثبت شود.
 
حاجیه خانم علی‌نیا آهی از عمق وجود می‌کشد و در حالی که نمِ اشکی از چشمانش بیرون می‌زند، می‌گوید: «شهید سیدمیثم تراهی، خواهرزاده‌ی من و برادرزاده‌ی همسرم است؛ تکاور گروهان صابرین که در ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ به دست گروهک تروریستی جندالشیطان در سیستان و بلوچستان به شهادت رسید. تازه‌داماد بود، دو ماه از لباس دامادی‌اش می‌گذشت و مثل پنجه‌ی آفتاب نورانی بود.»
رشت
 
این بانوی ایثارگر سر را بلند می‌کند و با افتخار می‌گوید: «من خواهر شهید هم هستم. این هم عکس برادرم، حسن علی‌نیا، متولد ۱۵ شهریور ۱۳۴۶ که در دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه در خاک آرام گرفت.» و حالا، پنجمین ستاره‌ی این خانواده، سیدمحسن تراهی، از نیرو‌های زبده‌ی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است که نامش بیش از همیشه در دل مردم می‌درخشد؛ مردی که ولایت را چراغ راه، خانواده را پناه دل و آرامش مردم را با جان خویش پاسداری کرد.
 
صفیه علی‌نیا، مادر شهید، با نگاهی که غرق در اندوه و افتخار است، می‌گوید: «محسن از کودکی آرام و مهربان بود. هیچ‌وقت بچه‌هایش را با اسم صدا نمی‌زد؛ به دخترش می‌گفت "عشقِ بابا" و به پسرش "سلطانِ بابا". مرا هم همیشه با احترام صدا می‌زد؛ وقتی صدایش می‌کردم، می‌گفت: جانِ جانِ حاج‌خانم.»
 
او از آخرین دیدارشان در روز سیزده‌به‌در می‌گوید: «گفتم شام بمان. گفت: باید بچه‌ها را بیرون ببرم؛ فردا عازم هستم. مثل همیشه سرش را خم کرد تا ببوسمش.» مادر، سیدمحسن‌اش را انسانی کامل، اهل فکر و اخلاق می‌داند که نبودنش سنگین است، اما بودنش مسیر را تا سال‌ها روشن نگه می‌دارد. همسرش از او خواسته بود یک هفته مرخصی بگیرد، اما محسن با صلابت پاسخ داده بود: «ما برای دولت، ملت و شما مردم هستیم. باید بروم برای ملتم بجنگم.»
 
زمانی که مادر شماره‌اش را می‌دهد، برای اطمینان به گوشی‌اش زنگ می‌زنم. صدایی که از گوشی بلند می‌شود، رجزخوانی پسر شهیدش است؛ صدایی که طنینِ «یا فاطمة الزهرا (س)» و «ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» در آن می‌پیچد. مادر با افتخار می‌گوید: «پسر من مردِ میدان بود؛ همیشه می‌گفت: مادر! من تا آخرین نفس و تا پای جان پای آرمان‌های کشور عزیزم می‌ایستم و هرگز کوتاه نمی‌آیم. همیشه در مأموریت‌ها و حین پرتاب موشک، رجز می‌خواند، جدش حضرت فاطمه زهرا (س) را صدا می‌زد و بلند می‌گفت: آتش، آتش...»
 
مادر خاطره‌ی دیدار پسرش با رهبر معظم انقلاب را با بغض مرور می‌کند؛ دیداری که در آن سیدمحسن از آقا چفیه طلب کرد و رهبر انقلاب بر سرش دستی کشید و چفیه‌اش را به او تقدیم کرد. مادر در مراسم تشییع فرزندش حماسه‌سرایی کرده بود و با همان شکوه و صلابت، پسرش را قهرمان می‌خواند.
 
رشت
 
دست‌های مادر را در دستانم می‌گیرم و فشار می‌دهم و ناخودآگاه زمزمه می‌کنم: «جوونم، آی جوونم... الهی هیچ‌کس داغ شاخ شمشادش را نبیند...»
مادر با صدایی لرزان از آخرین وداع و مراسم خاک‌سپاری‌اش می‌گوید: «چهره‌ی فرزند رشیدم را به ما نشان ندادند... پسرم پا‌های بلندی داشت و رعنا، خوش‌قلب و مهربان بود...»
 
ناوبان‌یکم خلبان، سیدمحسن تراهی، متولد ۳ آذر ۱۳۶۳ در لنگرود، در ۱۸ فروردین ۱۴۰۵ در پی حمله‌ی هوایی رژیم صهیونیستی-آمریکایی به جزیره‌ی سیری، به همراه همرزمانش به شهادت رسید.
 
این خانواده‌ی والامقامِ شهیدان تراهی از روستای پاپکیاده‌ی لنگرود، سال‌هاست خونشان را به پای امنیت این مرز و بوم ریخته‌اند. حالا «سیدتارخ» و «سیدترنم»، دو یادگار شهید سیدمحسن تراهی، امسال بدون حضور پدر راهی مدرسه می‌شوند، اما مصمم و با اراده، راه پدر شهید و عمو‌ها و داییِ شهیدشان را ادامه خواهند داد.
 
با خود می‌گویم چه رزق معنوی خوبی امروز نصیبم شد؛ و این‌گونه است که تاریخ، در قابِ دست‌های لرزانِ یک مادر، به خون و افتخار گره می‌خورد. مادرانی که سروقامتانشان را به خدا بخشیدند تا نهالِ امنیت این سرزمین، هرگز خم نشود.