فاش نیوز - در دوران دفاع مقدس، حمل و نقل رزمندهها با قطار راحتتر بود. رزمندههایی که زودتر میرفتند برای تهیه بلیت، میتوانستند در کوپههای ۶ نفره خودشان را جا بدهند. اما بقیه که دیر میرسیدند، بلیت ایستاده میگرفتند و جایشان هم در راهرو قطار بود.

یکی از تصاویر نادر از دوران دفاع مقدس مربوط به رزمندههایی است که در راهرو قطار کیپ تا کیپ هم ایستاده یا نشسته خوابشان برده. اگر چه این تصویر کمتر دیده شده، اما خیلی از رزمندههای دفاع مقدس آن را تجربه کردند. رزمندههایی که بلیت ایستاده میگرفتند و جایشان هم در راهرو قطار بود.
جعفر طهماسبی از رزمندگان دوران دفاع مقدس این مدل از حمل و نقل را اینطور روایت میکند:
وقتی به ایستگاه راه آهن میرسیدیم، با برگه مرخصی میتوانستیم بلیت بگیریم. دو نوع بلیت داشتیم. آنهایی که جلوتر بودند و زودتر میرسیدند ایستگاه راه آهن، مسافر کم بود، در کوپههای ۶ نفره با صندلیهای کشویی جا میگرفتند. به بقیه رزمندگان بلیت ایستاده میرسید.
البته این روش بیشتر برای آنهایی بود که میخواستند از جبهه با قطار به شهرهایشان بروند. یعنی اینکه از اهواز تا تهران ۱۶ ساعت و یا از اندیمشک ۱۴ ساعت باید روی پا میایستادیم.معمولاً قطارها عصرها حرکت میکردند تا بیشتر وقت حضور بچههای رزمنده در قطارها در شب سپری شود.۲-۳ ساعت از حرکت قطار، هوا تاریک میشد و بچهها در قطاری که از جبهه برمیگشت، آماده خوردن شام میشدند. آنها صندلیهای کشویی را میکشیدند جلو و کف صندلیها چفیه پهن میکردند. آنهایی که برای شام شب در قطار کنسرو بادمجان یا کنسرو ماهی با نان آورده بودند، روی چفیهها میچیدند و مشغول شام میشدند. آنهایی که وضعشان بهتر بود، نان و همبرگرهای سفت قطار را که به شوخی بهش لنگه کفش میگفتند، نوش جان میکردند.

رزمندههایی که جایشان داخل راهروها بود، ایستاده و یا نشسته همبرگر لای نان میگذاشتند و غریبانه با ولع میخوردند.قبل از خواب آنهایی که داخل کوپهها بودند به بیرونیها تذکر میدادند که یک جوری بخوابید که شب اگر خواستیم برای قضای حاجت برویم لگدتون نکنیم. موقع خوابیدن وسط راهروهای قطار همه درازکش میشدند. حالا سختیهای زمستان و تابستان را هم بهش اضافه کنید. بچهها با خنده به هم میگفتند: جای مادرانمون خالیه، ببیند دردونههاشون به چه روزی افتادهاند.زمستانها تا میرسیدیم تهران با آن سیستم گرمایش قطارهای زمان جنگ، اکثر رزمندهها که بیشتر نوجوان و جوان بودند سرما میخوردند و آن چند روز مرخصی باید اهل خانه به آنها آش و شلغم میدادند. با آن همه سختی یاد ندارم کسی گله کرده باشد.