
فاش نیوز - گاهی یک تصویر، بیشتر از صدها صفحه تاریخ حرف میزند. در مستندی درباره مردم بختیاری جنوب، زنی روایت میکرد که روزی پیکر شهیدی را به روستای آنها آورده بودند.
مردی در روستا نبود که او را به خاک بسپارد. زنها دستبهکار شدند؛ شهید را از رودخانه گذر دادند، قبر کندند و خودشان او را به خاک سپردند. همین تصویر کافی است تا از خودمان بپرسیم: ما جنگ را چقدر درست دیدهایم؟
وقتی از جنگ حرف میزنیم، معمولاً چشممان به سنگر و خاکریز و مردانی است که از خانه بیرون رفتند. اما جنگ فقط در جایی اتفاق نمیافتاد که گلوله شلیک میشد.
گاهی جنگ از همان لحظهای آغاز میشد که مردی در خانه را میبست و میرفت و زنی میماند. زنی که باید خانه را میچرخاند، فرزند را بزرگ میکرد، نگران میشد و نگرانیاش را پنهان میکرد. باید زندگی را ادامه میداد، حتی وقتی نمیدانست فردا چه خبری خواهد رسید. بسیاری از زنان در بیمارستانها، مراکز امدادی و پشتجبهه فعالیت کردند؛ بعضی برای رزمندگان غذا و لباس تهیه کردند، بعضی مجروحان را پرستاری کردند و برخی نیز در مناطق جنگی، دوشادوش مردان حضور داشتند. اما شاید بزرگترین نقش آنان چیزی بود که کمتر دیده شد: نگهداشتن زندگی.
مردی که به جبهه میرفت، تنها یک نفر از جامعه کم نمیشد؛ یک جای خالی در خانه، مزرعه، کارگاه و خانواده باقی میماند. بسیاری از زنان ناچار شدند بخشی از مسئولیتهایی را بر عهده بگیرند که پیش از آن میان زن و مرد تقسیم شده بود.
آنها فقط منتظر بازگشت نبودند؛ زندگی را جلو میبردند. در روستاها این مسئولیت گاهی سنگینتر بود. امکانات کمتر بود و فاصله با شهر و بیمارستان و مراکز امدادی بیشتر. زن باید هم خانواده را نگه میداشت و هم در صورت نیاز، خودش وارد میدان میشد.
همان زن لر بختیاری را تصور کنید. مردی برای دفن شهید نبود. او منتظر نماند. زنها آستین بالا زدند، از رودخانه گذشتند، قبر کندند و شهید را به خاک سپردند.
شاید نام آن زن هیچگاه جایی ثبت نشود. شاید کسی از او تقدیر نکرده باشد. اما تاریخ واقعی فقط نام کسانی نیست که نامشان در کتابها آمده است. تاریخ، گاهی در دستهای زنی نوشته میشود که بیآنکه کسی ببیند، بیل به خاک میزند تا پیکر یک شهید روی زمین نماند. اینها همان بخشهایی از جنگاند که کمتر دربارهشان حرف زدهایم. جامعه فقط از مردانی که به جبهه رفتند تشکیل نشده بود.
جامعه، همان مادرانی بودند که فرزندشان را بدرقه کردند؛ همسرانی که جای خالی مرد خانه را پر کردند؛ دخترانی که چشمبهراه پدر ماندند؛ پرستارانی که کنار مجروحان ایستادند؛ و زنانی که در سختترین روزها، نگذاشتند زندگی از حرکت بایستد. مردان در خط مقدم با دشمن روبهرو بودند و بسیاری از زنان در پشت سر آنها با چیزی دیگر میجنگیدند: انتظار، دلهره و مسئولیت. یکی صدای گلوله را میشنید و دیگری صدای در خانه را. یکی منتظر حمله بود و دیگری منتظر خبری که نمیدانست خوب است یا بد. به همین دلیل، وقتی از نقش مردم در جنگ حرف میزنیم، نباید نیمی از این تصویر را حذف کنیم.
مرد و زن، هر دوبخشی از یک جامعهاند؛ اما زنان در آن سالها بار دیگری هم بر دوش داشتند: باید هم رنج خودشان را تحمل میکردند و هم پناه دیگران میشدند. شاید امروز، بعد از گذشت سالها، وقت آن باشد که قاب نگاهمان را بزرگتر کنیم. رزمنده را ببینیم، اما مادرش را هم ببینیم. شهید را به یاد بیاوریم، اما زنی را هم به یاد بیاوریم که آخرین بار او را بدرقه کرد. از جبهه بگوییم، اما از خانههایی هم بگوییم که با رفتن مردان، سنگر دیگری شدند و آن زن لر بختیاری را فراموش نکنیم؛ زنی که وقتی مردی برای دفن شهید نبود، خودش جلو رفت. شاید تمام معنای آن روزها در همان تصویر خلاصه شده باشد: وقتی بخشی از جامعه برای دفاع از کشور راهی میدان میشود، بخش دیگر باید چراغخانه و زندگی را روشن نگه دارد؛ و اگر آن چراغ خاموش شود، هیچ جامعهای نمیتواند از روزهای سخت عبور کند و چه شیرزنانی داریم...
|| داود گودرزی