تاریخ : 1405,چهارشنبه 15 مهر17:52
کد خبر : 127716 - سرویس خبری : شهدا

جنگ برای حاج‌حسین در شلمچه تمام نشد


جنگ برای حاج‌حسین در شلمچه تمام نشد

در سال‌های جوانی فوتبال یکی از علاقه‌های جدی‌اش بود، آن‌طور که فرزندش روایت می‌کند، استعداد خوبی در فوتبال داشت و ...

فاش نیوز - جنگ برای حاج حسین باشی شاید در شلمچه آغاز شده بود، اما آنجا تمام نشد؛ ترکش خمپاره‌ای که در عملیات کربلای ۵ سر و چشمش را نشانه گرفت، سال‌ها بعد هم با او ماند؛ در چشم مصنوعی، عوارض جانبازی شیمیایی، بیمارستان‌ها و بیماری‌هایی که تا آخرین روزهای زندگی همراهش بود. با این حال، وقتی روایت‌های پسر، دوستان و همرزمانش را کنار هم می‌گذاریم، مردی را می‌بینیم که جنگ نتوانست او را از مردم، هیئت و زندگی جدا کند؛ مردی که سال‌ها با زخم‌هایش زندگی کرد و سرانجام به یاران شهیدش پیوست. 
                                                                                                                            

روایتی از سال‌ها زندگی با زخم‌های جنگ و این برای حاج حسین در شلمچه تمام نشد. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود با چند خط از شناسنامه، یک درصد جانبازی و چند تاریخ معرفی کرد. برای شناختنشان باید سراغ کسانی رفت که سال‌ها کنارشان زندگی کرده‌اند؛ کسانی که دردهایشان را دیده‌اند، صدایشان را شنیده‌اند و بخش‌هایی از زندگی‌شان را به یاد سپرده‌اند.
 وقتی روایت‌های پسر حاج حسین باشی، دوستان و هم‌رزمانش را کنار هم می‌گذاریم، تصویری که شکل می‌گیرد، فقط تصویر یک جانباز نیست؛ تصویر مردی است که جنگ، بخشی از جسمش را گرفت؛ اما نتوانست ارتباطش با مردم، هیئت و زندگی را از او بگیرد.
 برای روایت زندگی حاج حسین، باید به شلمچه برگشت؛ به سال ۱۳۶۵، به عملیات کربلای ۵ و به جوانی که از مسجد حضرت علی (ع) در خیابان پاسدار گمنام راهی جبهه شده بود.
ترکش خمپاره به‌شدت مجروحش کرد. سر و چشمش آسیب دید و بعدها دست‌وپای چپش نیز با عوارض ناشی از همان مجروحیت درگیر شد. مصدومیت شیمیایی هم بخشی دیگر از زخم‌هایی بود که از سال‌های جنگ با خود به خانه آورد.
 اما ظاهراً برای حاج حسین، جنگ همان‌جا تمام نشده بود. جنگ بعد از شلمچه، شکل دیگری پیدا کرد؛ در بیمارستان‌ها، در درمان‌های طولانی، در دردهایی که سال‌ها بعد دوباره سراغش می‌آمدند و در محدودیت‌هایی که قرار بود تا پایان عمر همراهش باشند.
 با این حال، آنچه از روایت نزدیکانش بیشتر از همه توجهمان را به خود جلب می‌کند، این است که حاج حسین اجازه نداد جانبازی تمام تعریف زندگی‌اش باشد.
 او مداح بود و سال‌ها در هیئت‌های مختلف حضور داشت؛ از بیت‌الاحزان و دوطفلان تا گردان کمیل، عمار و عشاق‌الحسین. بسیاری از اشعار و مداحی‌ها را از حفظ می‌خواند. حتی داشتن چشم مصنوعی و محدودیت‌های جسمی هم نتوانسته بود این عشق و علاقه را از او بگیرد.
 وقتی درباره‌اش از پسرش درباره او می‌شنویم، یک ویژگی بیشتر از بقیه تکرار می‌شود؛ مردم‌داری.
 حاج‌‌حسین به فرزندش سفارش کرده بود: «مردم‌دار باش و از مردم توقع نداشته باش. برای مردم کارکن و منتظر نباش که آنها برای تو کاری انجام دهند.»
 این جمله را که کنار روایت دوستان و هم‌رزمانش می‌گذاریم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که مردم‌داری برای او یک توصیه ساده نبوده و انگار بخشی از شیوه زندگی‌اش بوده است. شاید به همین دلیل بود که باوجود سال‌ها مجروحیت و مشکلات جسمی، ارتباطش با مردم و هیئت‌ها ادامه پیدا کرد.
 اما حاج‌حسین فقط مرد هیئت و جبهه نبود. در سال‌های جوانی فوتبال یکی از علاقه‌های جدی‌اش بود. آن‌طور که فرزندش روایت می‌کند، استعداد خوبی در فوتبال داشت و حتی در مراحل انتخابی رده نوجوانان حضور پیدا کرده بود. دوستان و هم‌بازی‌های قدیمی‌اش نیز استعدادش را به یاد دارند و معتقدند اگر مجروحیت جنگ اتفاق نمی‌افتاد، شاید مسیر دیگری در ورزش پیش روی او قرار می‌گرفت.
 جنگ اما فقط بخشی از آینده او را تغییر نداده بود؛ جسمش را نیز دگرکون کرده بود. دیگر نمی‌توانست؛ مانند گذشته فوتبال‌بازی کند؛ اما فعالیت را کنار نگذاشت. پیاده‌روی می‌کرد و تا جایی که توان جسمی‌اش اجازه می‌داد، زندگی روزمره‌اش را خودش پیش می‌برد. حتی در سال‌هایی که بیماری و عوارض مجروحیت بیشتر از همیشه به سراغش آمده بود، تلاش می‌کرد وابستگی‌اش به دیگران کم باشد.
 این بخش از زندگی حاج حسین قابل تأمل است؛ اینکه آدمی با چنین حجم سنگینی از آسیب و بیماری، هنوز تلاش می‌کند زندگی را تا جایی که می‌تواند، خودش پیش ببرد.
 سال‌های پایانی اما سخت‌تر شدند. سرطان روده، درمان‌های طولانی و دوره‌های متعدد شیمی‌درمانی و پرتودرمانی، بخش دیگری از سال‌های آخر زندگی او را رقم زد. سال‌ها تحمل عوارض مجروحیت و جانبازی شیمیایی، حالا با بیماری دیگری همراه شده بود. به گفته خانواده، پزشکان احتمال تأثیر عوارض ناشی از مصدومیت شیمیایی را در ابتلا به این بیماری مطرح کرده بودند.
 حاج حسین سرانجام در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بستری شد. خانواده تصور نمی‌کردند پایان آن‌قدر نزدیک باشد. در دو، سه روز پایانی، چند بار از خانواده خواست او را حلال کنند. صبح روز بعد، خبر شهادتش رسید!
 در روایت زندگی حاج حسین، یک خط ممتد وجود دارد؛ از شلمچه تا بیمارستان، از ترکش تا چشم مصنوعی، از جبهه تا هیئت، از فوتبال تا پیاده‌روی و از سال‌های درد تا آخرین روز زندگی. شاید به همین دلیل است که نمی‌توان او را فقط با عنوان «جانباز شهید» خلاصه کرد.
 حاج حسین باشی مردی بود که جنگ را با خودش به سال‌های بعد آورد؛ اما نگذاشت جنگ و جانبازی همه زندگی‌اش را در خود خلاصه کند.
 او دوباره میان مردم رفت، در هیئت ایستاد، مداحی کرد، پیاده‌روی کرد، به فوتبال فکر کرد، فرزندانش را بزرگ کرد و تا جایی که توانست روی پای خودش ایستاد.
 از او دو پسر، محمدحسن و محسن، به یادگار مانده است؛ دو فرزندی که حالا بخش بزرگی از خاطرات پدرشان را باید در همین روایت‌ها جست‌وجو می‌کنند.
 وقتی پیکر حاج حسین را در میان بدرقه مردم به قطعه ۲۶ گلزار شهدای بهشت‌زهرا (س) بردند، شاید برای بسیاری این پایان یک زندگی بود.
 اما بعضی آدم‌ها با رفتنشان تمام نمی‌شوند؛ در حرف‌هایی که درباره‌شان گفته می‌شود، در خاطراتی که از آنها باقی می‌ماند و در جمله‌هایی که نسل بعد از آنها به یاد می‌سپارند، ادامه پیدا می‌کنند. حاج حسین هم یکی از همان آدم‌هاست. او سال ۱۳۶۵ در شلمچه زخمی شد؛ اما آن زخم تا سال‌ها بعد همراهش ماند.
 حالا دیگر خودش نیست، اما روایت زندگی‌اش هست؛ روایتی از مردی که جنگ جسمش را شکست، اما نتوانست روحیه‌اش برای ماندن، خدمت‌کردن و مردم‌داری را بشکند.
 شاید آخرین تصویر حاج حسین را بتوان همین‌جا نگه داشت؛ مردی که سال‌ها با زخم‌های جنگ زندگی کرد و سرانجام، پس از تحمل بیماری و رنج، در کنار همان مردمی آرام گرفت که همیشه به فرزندش سفارش کرده بود برایشان زندگی کند.

 || علی‌رضا لطفی