تاریخ : 1405,یکشنبه 12 مهر15:17
کد خبر : 127727 - سرویس خبری : مقاله و یادداشت

«حاج‌عباس» آن‌که در آغوش نصرالله آرام گرفت



«حاج‌عباس» آن‌که در آغوش نصرالله آرام گرفت

فاش نیوز - حاج عباس تو درزندگی یک شعر بلندبودی هربندش در میدانی خوانده شد کردستان رمضان کربلای۵ نجف حلب و ضاحیه و آخرین بند این شعر ششم مهر۱۴۰۳ آنجا نوشته شد که سید مقاومت هم بود تودر آغوش نصرالله به شهادت رسیدی

 «حاج عباس عزیزم، من فکر می‌کنم تو در زندگی‌ات یک شعر بودی. یک شعر بلند که هر بندش در یک میدان خوانده شد: در کردستان، در رمضان، در کربلای۵، در نجف اشرف، در حلب، در ضاحیه؛ و آخرین بند این شعر، در ششم مهر ۱۴۰۳، در همانجایی نوشته شد که سید مقاومت هم بود. تو در آغوش نصرالله به شهادت رسیدی. نمی‌دانم این تعبیر چقدر دقیق است، اما دلم می‌خواهد باور کنم در آن لحظه آخر، دست سید روی شانه‌ات بود و لبخند می‌زد که «عباس آمد». حالا تو رفتی، اما اسمت مانده. «نیل‌فروشان»؛ نیلی که فرو ریخت، اما خروشان ماند.»

رفاقت محمدحسین امامی با شهید حاج‌عباس نیلفروشان، پیوندی بود که با شهادت، تمام نشد، بلکه معنایی جاودانه یافت. امروز در سالروز شهادت حاج‌عباس، موج دلتنگی در دل همرزمان و دوستان او، آرام نمی‌نشیند. نوشتار پیش رو، بازتابی است از این دلتنگی‌های عمیق و روایت‌هایی که از قلب دوستان و هم‌رزمان او برمی‌آید.

نیل خروشان

عباس‌جان، نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از کوچه‌های اصفهان که هنوز بوی قدم‌های نوجوانت را می‌شناسند، یا از ضاحیه‌ای که برای همیشه نام تو را در خود جاودانه کرد؟ تو که از نوجوانی، پیش از آن‌که دنیا معنی «رفتن» را برایت هجی کند، شناسنامه‌ات را دستکاری کردی تا کوچک‌تر از آنی باشی که در صف‌های اعزام بایستند و بگویند «فعلاً نه». ۱۵ سالت بود که در عملیات رمضان، برای آرپی‌جی‌زنی داوطلب شدی و کسی باور نمی‌کرد؛ این نوجوان لاغر، روزی معاون عملیات سپاه پاسداران شود.

تو از همان نسلی هستی که سید حسن نصرالله (ره) در وصف‌شان گفت: «او اجابت دعای شب‌های قدر من است.» چه تعبیر عجیبی! سید، سال‌ها در دل شب با خدا نجوا کرده بود و تو را از خدا خواسته بود؛ و تو، عباس عزیز، آنقدر در راه ماندی تا دعای یک مرد خدا، در تو مستجاب شود. تو فقط یک فرمانده نبودی؛ تو خود آن «نیل‌خروشان» بودی که شاعر گفت: «چون رود، بی‌صدا و خروشان بود.»

«حاج‌عباس» آن‌که در آغوش نصرالله آرام گرفت

همیشه ساده ماندی

من به زندگی‌ات که نگاه می‌کنم، یک چیز بیش از همه دلم را می‌لرزاند: تو هرگز «عادی» نبودی، اما همیشه «ساده» ماندی. در دل یک خانواده مؤمن و انقلابی اصفهان بزرگ شدی، در خانه‌ای که روضه حضرت زهرا (س) در آن برگزار می‌شد. پدرت با صفایت معتمد بازار و برای تربیت فرزندانش وقت می‌گذاشت.

تو از همان مسجد و همان جلسات قرآن قبل از انقلاب، «عباس» شدی. کسی اتفاقی به آن مقام‌ها نمی‌رسد؛ تو از همان کوچه‌های اصفهان، از همان نیمکت‌های مدرسه‌ای که مدیرش گفته بود «دیگر برای درس نیاید» تا قلب ضاحیه بیروت، یک مسیر مستقیم را طی کردی. هشت‌سال دفاع مقدس برای تو فقط یک دوره تاریخی نبود. تو در کردستان، کنار شهید چمران (ره) اولین تجربه‌هایت را به دست آوردی. در عملیات‌های رمضان، کربلای۴ و۵ بودی. از فرماندهی دسته و گروهان به فرماندهی گردان رسیدی، بارها مجروح شدی، اما هیچ‌وقت در هیچ خاکریزی، «عباسِ قبل از جنگ» نشدی. تو همان‌که بودی ماندی: بی‌ادعا، ساکت، محکم.

وقت استراحتت رسیده!

و بعد، سال‌ها بعد، وقتی شهید زاهدی (ره) به شهادت رسید، سید حسن نصرالله (ره) از تو خواست که به لبنان بروی. تو خوشحال شدی. خوشحال از اینکه دوباره در دل میدان مقاومت باشی؛ و رفتی. در ضاحیه، در همان‌جایی که سید سال‌ها در آن زندگی کرده بود، در همان آخرین قرار، کنار هم به آسمان پر کشیدید. عباس جان، من نمی‌خواهم تو را «قهرمان» بنامم. تو از آن قهرمان‌هایی نبودی که در فیلم‌ها می‌سازند. تو یک مرد بودی؛ پدر سه فرزند، همسری که مأموریت‌هایش پایانی نداشت.

فرزندانت روزی که تو را در خاک گذاشتند، جمله مادر را در گوش‌شان شنیدند: «خسته نباشی مجاهد خستگی‌ناپذیرم، خدا قوت، وقت استراحتت رسیده.» این جمله را از یک همسر، از یک زن که سال‌ها منتظر ماند که سال‌ها بیدار ماند که سال‌ها با دلش جنگید تا تو را از میدان منع نکند. تو در خانه هم مجاهد بودی، عباس.

در سکوت‌های همسرت، در نگرانی‌های شبانه‌اش، در اشک‌هایی که در آستانه در قایم می‌کرد؛ و تو، تو در تمام این سال‌ها، هرگز به کسی وامدار نبودی. خطت، خط رهبری بود. تمام فراز و فرودهایت با یک معیار سنجیده می‌شد: اینکه «حضرت آقا چه می‌فرمایند.» این سادگی رشک‌برانگیز، این ولایتمداری بی‌ادعا، چیزی است که امروز مثل گوهری در میان غبار روزگار می‌درخشد.

«حاج‌عباس» آن‌که در آغوش نصرالله آرام گرفت

تو یک «شعر» بودی...

حاج عباس عزیزم، من فکر می‌کنم تو در زندگی‌ات یک شعر بودی. یک شعر بلند که هر بندش در یک میدان خوانده شد: در کردستان، در رمضان، در کربلای ۵، در نجف اشرف، در حلب، در ضاحیه؛ و آخرین بند این شعر، در ششم مهر ۱۴۰۳، در همان‌جایی نوشته شد که سید مقاومت هم بود. تو در آغوش نصرالله به شهادت رسیدی. نمی‌دانم این تعبیر چقدر دقیق است، اما دلم می‌خواهد باور کنم در آن لحظه آخر، دست سید روی شانه‌ات بود و لبخند می‌زد که «عباس آمد»

حالا تو رفتی، اما اسمت مانده. «نیل‌فروشان»؛ نیلی که فرو ریخت، اما خروشان ماند. ایران به تو مدیون است، عباس. نه فقط به خاطر شجاعتت در میدان، بلکه به خاطر آن سکوت‌هایت، آن صبر همسرت، آن بغض‌های فرزندانت. تو فقط یک سردار نبودی، تو یک خانواده بودی که همه‌اش را در راه این انقلاب گذاشتی. ما قول می‌دهیم فراموشت نکنیم.

قول می‌دهیم نامت را فقط در سالگردها و مراسم‌ها نگوییم. قول می‌دهیم در کوچه‌های اصفهان، وقتی بوی خاک باران‌خورده می‌آید، یادت کنیم. قول می‌دهیم در شب‌های قدر، وقتی دعا می‌کنیم، بگوییم: «خدایا، ما را هم مثل عباس اجابت کن.» روحت شاد برادر روحت شاد، سردار. روحت شاد، حاج عباس شهید، به وقت دلتنگی حاج عباس عزیزم/ ۶مهر۱۴۰۵

  •  
  •  
  •  
 

منبع : مشرق نیوز