
فاش نیوز - صبح که چشمباز میکنیم، هنوز از تخت بلند نشده، دستمان به سمت تلفن میرود. انگار پیش از آنکه به زندگی خودمان سر بزنیم، باید ببینیم دیگران دیشب چه کردهاند. یک تصویر، یک پیام، یک خبر، یک نظر، یک ویدئو... و روز شروع میشود. اما گاهی به این فکر میکنم که ما فقط عکس و پیام و خاطره در اینترنت نگذاشتهایم، تکههایی از خودمان را آنجا جا گذاشتهایم.
خندههایمان، عصبانیتهایمان، سفرهایمان، جشنهایمان، شکستهایمان، سلیقههایمان، دوستانمان و حتی لحظههایی که زمانی فقط برای خودمان بود.
امروز اگر کسی بخواهد بداند ما در یک روز معمولی چه خوردهایم، کجا رفتهایم، با چه کسی بودهایم و از چه چیزی خوشمان آمده، شاید کافی باشد چند دقیقه در صفحه مجازیمان بگردد. انگار دفتر خاطراتی ساختهایم که کلیدش همیشه دست خودمان نیست. عجیبتر اینکه زمانی خاطره، چیزی بود که در گوشهای از ذهنمان نگه میداشتیم؛ حالا گاهی پیش از آنکه خودمان از یکلحظه لذت ببریم، به فکر ثبتکردنش هستیم. غروب زیبایی است، بهجای تماشای غروب، دوربین را باز میکنیم. غذا آماده است، پیش از اولین لقمه، عکس میگیریم. دوستی را بعد از مدتها دیدهایم، قبل از آنکه از دیدارش سیر شویم، تصویری از دیدارمان ثبت کردهایم. کودکی میخندد، ما بهجای اینکه فقط خندهاش را بشنویم، دنبال بهترین قاب برای ثبت آن میگردیم.
گاهی احساس میکنم بخشی از زندگی را دیگر زندگی نمیکنیم؛ مستند میکنیم و شاید روزی برسد که آرشیو بزرگی از زندگی خود داشته باشیم، اما خود زندگی را کمتر به یاد بیاوریم.
ما هر روز ردپای دیجیتالی بیشتری از خودمان باقی میگذاریم؛ چیزی که جستوجو کردهایم، چیزی که پسندیدهایم، چیزی که نوشتهایم، چیزی که خریدهایم، جایی که رفتهایم و حتی لحظههایی که تصور میکردیم فقط برای خودمان بودهاند.
اینترنت حافظه عجیبی دارد، خیلی چیزها را فراموش نمیکند. اما انسان چرا؟ ممکن است عکسی را سالها نگه داریم، اما صدای خنده آن روز را فراموش کنیم. ممکن است صدها پیام از کسی داشته باشیم، اما یک روز نتوانیم به یاد بیاوریم وقتی روبهرویمان مینشست، نگاهش چگونه بود. ممکن است هزاران عکس از دوران کودکی فرزندمان داشته باشیم، اما نفهمیده باشیم چه زمانی از کودکی عبور کرد و بزرگ شد.
شاید این تناقض زمانه ماست: برای ثبت لحظهها، ابزارهای بیشتری داریم؛ اما برای زندگیکردن در لحظه، فرصت کمتری. نسلهای قبل شاید عکسهای کمتری داشتند، اما بعضی خاطراتشان با یک بوی ساده زنده میشد، بوی نان تازه، صدای رادیوی قدیمی، حیاطی خیس بعد از باران، چراغی که شبها روشن میشد و صدای کسی که از اتاق دیگری میگفت: بیا شام آماده است.
ما اما گاهی برای هر لحظه تصویری داریم و برای بعضی خاطرات، هیچ حسی باقی نمانده است. از طرف دیگر، اینترنت فقط خاطرات ما را نگه نمیدارد، تصویری را هم که از خودمان ساختهایم، نگه میدارد. تصویری که همیشه واقعی نیست. ممکن است کسی صفحهای پر از سفر، خنده و موفقیت داشته باشد و در زندگی واقعی، روزهای سختی را پشت سر بگذارد. ممکن است کسی همیشه شاد به نظر برسد و خودش بهتر از هر کسی بداند این شادی چقدر برای دوربین تمرین شده است. ما در فضای مجازی گاهی نه خودمان، بلکه نسخهای را که دوست داریم دیگران از ما ببینند منتشر میکنیم، خانه مرتبتر از واقعیت، لبخند عمیقتر از واقعیت و زندگی زیباتر از واقعیت و کمکم ممکن است خودمان هم یادمان برود کدام قسمت این تصویر، خود ما بوده و کدام قسمت، چیزی که برای نگاه دیگران ساختهایم.
اما شاید مسئله فقط اینترنت نباشد. مسئله این است که ما چه مقدار از زندگی خصوصی خود را بدون فکر، به جهانی سپردهایم که نمیدانیم فردا با آن چه خواهد کرد. کودکی که امروز عکسش را منتشر میکنیم، روزی بزرگ میشود. شاید یک روز از ما بپرسد: چرا این لحظه از زندگی من را بدون اینکه از من بپرسید، به همه نشان دادید؟ و آن روز شاید تازه بفهمیم بعضی چیزها، حتی اگر زیبا باشند، حق انتشار ندارند؛ چون متعلق به حریم انساناند. اینترنت بد نیست. چه بسیار فاصلهها را کوتاه کرده، چه بسیار آدمها را به هم رسانده و چه بسیاردانش و تجربهای را در اختیار ما گذاشته است.
مسئله، خود ابزار نیست؛ مسئله این است که گاهی ابزار، آرامآرام صاحب بخشی از زندگی ما میشود. تلفن را کنار میگذاریم، اما ذهنمان هنوز آنجاست. سر سفره نشستهایم، اما چشممان دنبال صفحه روشن تلفن است. کنار کسی هستیم، اما حواسمان به کسی است که کیلومترها دورتر، آنلاین شده است و شاید تلخترین اتفاق این باشد که روزی متوجه شویم سالها در کنار آدمهایی زندگی کردهایم که حضورشان را دیدیم، اما واقعاً نگاهشان نکردیم. شاید لازم باشد گاهی تلفن را روی میز بگذاریم، نه برای عکسگرفتن؛ فقط برای اینکه دستمان آزاد باشد. آزاد باشد برای ورقزدن کتابی قدیمی، برای گرفتن دست کودکی که کنارمان راه میرود، برای باز کردن پنجره، برای نوشیدن چای پیش از سردشدن، برای نگاهکردن به کسی که روبهرویمان نشسته و شاید سالها بعد، تنها چیزی که از آن روز باقی میماند، نه عکس که حسی باشد که میان دو انسان شکلگرفته است. ما احتمالاً چیزهای زیادی در اینترنت جا گذاشتهایم؛ عکس، نوشته، صدا، نظر، خاطره و ردپای روزهایی که گذشتهاند. اما سؤال مهمتر این است: در این سالها، چه چیزهایی را از زندگی واقعیمان جا نگذاشتهایم؟ شاید بعضی عصرها، بعضی آغوشها، بعضی گفتوگوهای طولانی، بعضی سکوتهای دوستداشتنی، بعضی نگاهها و شاید مهمتر از همه، خود لحظهای را که داشتیم زندگی میکردیم. اینترنت میتواند حافظه ما باشد، اما نباید جای زندگی ما را بگیرد. چون سرانجام روزی خواهد رسید که دیگر مهم نیست چند عکس از زندگیمان باقیمانده است، مهم این است که وقتی به گذشته نگاه میکنیم، بتوانیم بگوییم: من فقط زندگیام را ثبت نکردم؛ واقعاً آن را زندگی کردم.
|| داود گودرزی