
فاش نیوز - فرزندش میگفت:
برف میبارید، پدرم از خانه بیرون رفت، وقتی که برگشت کت به تن نداشت، سردش بود و دستانش یخ زد.
مادرم با تعجب پرسید:
-چرا این جوری؟
کتتان کجاست؟
چیزی نگفت، دستهایش را روی بخاری گرم کرد، مادرم که اصرار کرد گفت:
-پیرمردی را دیدم که لباس نداشت،
از سرما بیتاب بود، کتم را تن او کردم.
|| ابوالقاسم محمدزاده