
فاش نیوز - ۱. شب است و من بیدارم
شب است. چراغها خاموشاند، ولی فکرها انگار اضافهخدمت خوردهاند؛ خوابشان نمیبرد.
من هم بیدارم. نه فقط واسه خودم؛ واسه مردمی که صبح پا میشن و دنبال نون و کار و آرامش میرن، در حالی که بعضی تصمیمهای بزرگ، یکجایی دور از چشم همین مردم گرفته میشه.
من نه تصمیمگیرم، نه صاحبِ میز و صندلی. یه شهروندم؛ یه سرباز وظیفۀ این سرزمین. اما مگه سربازِ وظیفه هم نباید دلنگران خونهش باشه؟ آدم وقتی سقف خونهش ترک برداشته، نمیتونه بگه «به من چه، من که بنا نیستم!» دستکم باید ترک رو نشون بده؛ شاید یکی پیش از بارون فکری به حالش کرد.
پس مینویسم؛ شاید یکی بخونه، یکی بشنوه و یکی هم بالاخره دستبهکار بشه.
۲. خونهای که ترک برداشته
نگرونیِ من از خونهی خودمونه؛ از جوونایی که میرن، از آدمای کاربلدی که امیدشون رو جمع میکنن و راهیِ جای دیگه میشن.
هرکسی برای رفتنش قصۀ خودش رو داره، اما بیاعتمادی و ناامیدی رو نمیشه ندید. وقتی آدم حس کنه حرفش شنیده نمیشه و تصمیمها پشت درهای بسته گرفته میشن، کمکم دلش از موندن و ساختن میگیره.
جلسه پشت جلسه، گزارش پشت گزارش؛ گاهی آخرش هم صورتجلسهای میمونه که توش خودِ صورتِ مسئله گم شده! اما مردم با کاغذِ جلسه زندگی نمیکنن؛ با کار، نون، امنیت و امید زندگی میکنن.
اگه جوونا برن و امید از دلهاشون کوچ کنه، کی میمونه این خونه رو آباد کنه؟ آجر که خودش سرِ جاش چیده نمیشه؛ باید آدمی باشه که دلش بخواد بسازه.
۳. آتیشی که مرز نمیشناسه
نگرونیِ دیگهم اینه که بحرانِ اونطرف مرز، همیشه همونطرف نمیمونه.
تو منطقه، گروههای تندرو و تکفیری با هم اختلاف دارن و گاهی دشمن همدیگهان؛ اما بعضیهاشون از فکرهایی مثل انحصار حقیقت، حذف دیگران و توجیه خشونت نیرو میگیرن. این آتیش رو نمیشه فقط از پشت پنجره نگاه کرد و گفت: «فعلاً که خونهی ما نیست.»
پاکستان با تهدید گروههایی مثل «تحریک طالبان پاکستان» و «داعش خراسان» و گرفتاریهای اقتصادی و سیاسی روبهروست. افغانستان هم هم میدانِ ناامنیه، هم مردمی داره که تاوانِ بیثباتی رو میدن.
بدخشان و دیگر مناطق افغانستان هم از این حساب جدا نیستن. هرجا ناامنی گسترش پیدا کنه، اثرش ممکنه از مرزها بگذره؛ مرز روی نقشه خط میکشه، اما بحران همیشه از روی خطکش رد میشه.
پس نباید صبر کنیم دود بیاد توی خونه، بعد دنبال پنجره بگردیم. پنجره از قبل هست؛ فقط باید چشممون رو باز کنیم.
۴. از واکنش تا چارهاندیشی
بستن مرز، فرستادن هیئت و دادن بیانیه، گاهی لازمه؛ اما با بیانیه نمیشه نون سر سفره گذاشت، هرچند کاغذش خیلی هم سفید باشه!
واکنش یعنی صبر کنیم اتفاق بیفته و بعد بگیم: «خب، حالا چه کنیم؟»
راهبرد یعنی پیش از آنکه کار به «حالا چه کنیم؟» برسه، فکری کرده باشیم.
چند کار هست که میشه جدی دنبالش کرد:
راه رو باز کنیم، فقط مرز رو نبندیم.
ایران میتونه پیوندگاه آسیای مرکزی، جنوب آسیا و غرب آسیا باشه. اتصال ریلی خواف و هرات و برنامهریزی برای ادامۀ مسیر به سمت مزارشریف، باید با طرحی روشن و همکاری منطقهای پیگیری بشه. جغرافیا رو خدا داده؛ هنر ما اینه که از اون راه بسازیم، نه فقط نقشۀ دیواری.
امنیت رو زنجیرهای ببینیم.
امنیت فقط پاسگاه و دیوار نیست. اطلاعات، کار و کاسبی، امید و زندگیِ مردم مرزنشین هم به اون گره خورده. باید سازوکاری باشه که نیازهای امنیتی و اقتصادیِ مرز رو کنار هم ببینه؛ چون اگه یه حلقه بپوسه، زنجیر هرچقدر هم براق باشه، بالاخره از همونجا پاره میشه.
با مردم منطقه هم حرف بزنیم.
رابطهی کشورها فقط عکس یادگاریِ مقامها نیست. پیوندهای انسانی، فرهنگی و دانشگاهی هم سرمایهاند. باید راهی باز بشه که مردم و نخبگان منطقه با هم گفتوگو کنن، تا اختلاف دولتها، مردمو روبهروی هم قرار نده.
برای مرزنشینها کار و امید بسازیم.
امنیتِ موندگار با زندگیِ بهتر به دست میآد. امکان راهاندازی مناطق اقتصادی و مسیرهای تجاری در دوغارون، زاهدان–زرنج و خواف–هرات باید با مشارکت مردم محل بررسی بشه. مردم اگر در خونهی خودشون فرصتِ کار و پیشرفت داشته باشن، کمتر دنبال وعدههای رنگارنگِ اون طرف مرز میرن.
با فکرِ تندرو، با فکر و گفتوگو روبهرو بشیم.
خشونتو نمیشه فقط با دیوار و تفنگ مهار کرد. وقتی کسی میگه «فقط من حقیقت را دارم و بقیه دشمنن»، باید با آموزش، گفتوگو و روایت درست از دین و انسانیت پاسخشو داد. پیشنهاد میکنم شبکهای از اندیشمندان، دینداران و نهادهای فرهنگیِ منطقه برای مقابله با تکفیر و گسترش همدلی شکل بگیره.
حسابوکتاب و روشن کنیم.
هیچ برنامهای در فضای بیاعتمادی به مقصد نمیرسه. طرحهای بزرگ باید ناظر، گزارش روشن و پاسخگو داشته باشن؛ وگرنه بودجه حرکت میکنه، پروژه هم تابلو میخوره، ولی مردم آخرش میمونن و اون جادهی خاکی.
برای فردا از امروز فکر کنیم.
گروههای مستقل و کاربلد باید سناریوهای احتمالی را بررسی کنن و بیتعارف به تصمیمگیرها گزارش بدن. گزارش راست شاید خوشایند نباشه، اما چراغ خطر را خاموش نمیکنه که راه را روشنتر کنه!
۵. حرفی با اون هایی که تصمیم میگیرن
به تو که توی اتاق تصمیم نشستی، میگم: پنجره رو باز کن. صدای مردم رو بشنو. ببین تصمیمی که روی کاغذ مینویسی، تو زندگی یک پدر و مادر یا یک جوون چه اثری میذاره.
هرچی اتاق تصمیم از واقعیت دورتر بشه، احتمال خطا بیشتر میشه. تصمیمگیر اگر فقط صدای کولر اتاقش رو بشنوه، معلومه صدای مردم به گوشش نمیرسه.
به تو که گزارش مینویسی و راهها رو پیش پای تصمیمگیر میزاری، میگم: حقیقت رو همونجوری که هست بنویس؛ نه جوری که کسی خوشش بیاد. گزارش تلخ و راست میتونه نجاتبخش باشه؛ گزارش شیرین و نادرست، آدم رو با خیال راحت میبره سمتِ پرتگاه.
و به هر دوتون میگم: سکوت هم یه جور تصمیم گرفتنه. گاهی همون سکوت، فرصتِ درست کردنِ کار رو میسوزونه.
۶. حرف آخر
شبه و من هنوز بیدارم؛ اما این بیداری از ناامیدی نیست. از امیدیه که میگه، اگه من بنویسم، تو بخونی و مسئولان بهموقع کاری بکنن، شاید فردا بهتر بشه.
البته امید بهتنهایی نون و آب نمیشه؛ باید براش برنامه ریخت و آستین بالا زد.
تاریخ فقط یادش نمیمونه چی گفتیم؛ میپرسه وقتی وقتِ عمل بود، چی کار کردیم. تهدیدها منتظر نمیمونن، فرصتها هم همینطور. ما هم نباید اونقدر دستدست کنیم که قطارِ فرصت بره و بعد تازه بپرسیم: «ببخشید، ایستگاه بعدی کجاست؟»
این نوشته دردِ یک شهرونده؛ نگرانی برای ایران و برای منطقهای که سرنوشتش به هم گره خورده. اگر به دستت رسید، بخونش. اگر حرفش به دلت نشست، دربارهاش حرف بزن و هرجا هستی یک قدم برای بهتر شدن بردار.
شاید همین یک قدم، ترک کوچیکیو بگیره؛ و گاهی نجاتِ یک خونه، از همین ترکهای کوچیک شروع میشه.
|| جانباز علیرضا رجائی(سرباز وظیفۀ ۴۰ سالخدمت!)