تاریخ : 1405,چهارشنبه 22 مهر16:00
کد خبر : 127938 - سرویس خبری : شهدا

اسطوره عای مدافع نظامن و وطن را بشناسیم

دوقلوهایی که به فاصله دوساعت متولد وبه فاصله دوساعت شهید شدند



فاش نیوز - مصطفی و مرتضی دو قلوهایی بودند که تولدشان به فاصله دو ساعت از هم بود. شهادتشان هم دو ساعت باهم فاصله داشت. مادرشان دیوانه‌وار دوستشان داشت. اما آن روز در بیمارستان وقتی خبر شهادت مرتضی و مصطفی را شنید. با گریه می‌گفت: «فدای سر امام حسین (ع).»

خبرگزاری فارس؛ انگار قرار بود هم اندازه هم عمر کنند. حتی یک ساعت هم کم و زیاد نشد. مرتضی اول شهریور ۱۳۶۵ به دنیا آمد و دو ساعت بعد برادرش مصطفی. دوقلوهایی که ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ هر دو در کرمانشاه شهید شدند.
اول مرتضی شهید شد و دو ساعت بعد مصطفی. ژن‌های شبیه به هم کار خودش را کرده بود، فاصله رفتن خار توی پای یکی و آخ گفتن دیگری به ثانیه‌ای بند بود. انگار یک روح بودند در دو بدن. هر دو نابغه بودند. هر دو مهندسی مکانیک طراحی جامدات در دانشگاه هوافضا قبول شدند، باهم رفتند دانشگاه و وقتی پیشنهاد شد وارد هوافضا شوند باهم اقدام کردند. به جای کار راحت با حقوق و مزایای خوب، سپاه را انتخاب کردند. اسرائیل همین را فهمیده بود و عکس‌شان را گذاشته بود برای ترور، آن هم با جایزه میلیون دلاری. همین همسرانشان را بیشتر دل نگران می‌کرد.
مادر همیشه طوری دوستشان داشت که به کارهایشان نه نمی‌گفت. حتی وقتی ۵۰۰ روز در عراق کنار حاج قاسم بودند. حتی وقتی با دست‌های کبود و زخم و زیلی به خانه می‌آمدند نمی‌گفت مادرجان مثلا تو مهندسی، چرا کار یدی می‌کنی؟ خوشحال بود از این جهادی کار کردن‌شان.
وقتی توی بیمارستان فرق شکافته مرتضی را هم دید چیزی نگفت. شاید با خودش گفته: «مرتضی که رفت، مصطفی هست» دوساعت بعدش مصطفی هم شهید شد. این فاصله زمانی برای مادر نشانه بود؛ درست مثل تولدشان.
خواهر شهیدان مصطفی و مرتضی شریفی‌نسب می‌گوید: «وقتی مصطفی به دنیا آمد، مادر هنوز درد داشت، تازه دکترها متوجه شدند که بچه‌ دیگری هم در راه هست و دو ساعت بعد مرتضی به دنیا آمد. اگر خار به‌پای مرتضی و مصطفی می‌رفت، مادرم دیوانه می‌شد. آنقدر که دیوانه‌وار آن‌ها را دوست داشت. اما آن روز در بیمارستان وقتی خبر شهادت مرتضی و مصطفی را شنید. با گریه می‌گفت فدای سر امام حسین (ع)، خدایا امروز سر سفره اهل‌بیت مهمانشان کن!
ما هاج‌و واج فقط نگاهشان می‌کردیم. پدر و مادرم من و خواهرها و همسران شهید را آرام می‌کردند. مرتضی یک دختر دارد و مصطفی دو فرزند.»

برادر شهیدان شریفی‌نسب بیان می‌کند: «سال ۱۳۶۵ که مصطفی و مرتضی به دنیا آمدند، من ۱۵ ساله بودم. بابا همیشه سرکار بود و دور از شهر. حکم بابای بچه‌ها را پیدا کرده بودم. بیشتر مسئولیت‌هایشان با من بود. وقتی خبر تصمیم شان را بهم دادند نگاهشان کردم و گفتم: خوب فکر کردید؟ مسیر شما مسیر راحتی نیست. همیشه نمره الف می‌گرفتند و نخبه بودند کار پیدا کردن برایشان سخت نبود. چند وقت قبل رئیس یک کارخانه ازشان دعوت کرده بود مهندس‌های خط تولیدش شوند با حقوق و مزایای بالا. بهترین وقت بود تا تنور گرم بود نان را بچسبانم. بردمشان کارخانه و محیط را نشانشان دادم. هر قدر توضیح دادم قبول نکردند. مرغشان یک پا داشت. انگار راهشان را انتخاب کرده بودند و حرف‌های من نظرشان را عوض نمی‌کرد. می‌خواستند بروند هوافضا. لبخندی زدم و گفتم: به سلامت! خوشحال بودم که مسیرشان را انتخاب کردند.»

|| فاطمه ملکی