
فاش نیوز - حمید در خانوادهای نظامی، در خوزستان بزرگ شد. دوران کودکیاش بین شهرهای آبادان، اهواز و خرمشهر گذشت تا اینکه در سال ۱۳۴۹، با بازنشستگی پدر، به مشهد آمدیم.
تحصیل را در مشهد ادامه داد و بهمرور، ویژگیهایی در او شکوفا شد که همه اطرافیان را مجذوب خود کرد؛ نظم، ادب، تقوا و احساس مسئولیت. در دوران دبیرستان، در بحبوحه انقلاب، به همراه دوستانش در راهپیماییها، پخش اعلامیهها و حتی شعارنویسی دیواری نقش فعالی داشت. پس از انقلاب، مسئول پایگاه بسیج مسجدالمنتظر در کوهسنگی شد.
سال ۱۳۶۰ به سپاه پیوست و مسئول آموزش گزینش سپاه شد. حقالناس، برایش خط قرمز بود. یک روز که مادرم از او خواست با موتور سپاه نان برود بخرد، گفت: «مادر جان، این وسیله بیتالمال است. اجازه استفاده شخصی ندارم.» برخی شبهای جمعه بههمراه دوستان شهیدش، مسعود گنجآبادی و شهید موحد، به بهشت رضا میرفتند و دعای کمیل را در قبرهای آماده میخواندند. در بین آن جمع پنجنفره (حمید، شهید گنجآبادی، شهید موحد، شهید آلسیدان و شهید ابوالبشری) پیمانی بسته بودند که هرکس زودتر شهید شد، شفیع باقی بماند، اما هر پنج نفر، یکی پس از دیگری، شهید شدند...
در مهر ۱۳۶۲، حمید در کنکور سراسری قبول شد و در رشته مهندسی عمران دانشگاه صنعتی اصفهان مشغول تحصیل شد. از اصفهان تماس گرفت و از مادرم اجازه خواست. مادر ابتدا مخالفت کرد و گفت «پدرت در جبهه است، تو فعلاً به درست برس.» اما حمید گفت: «مادر جان، هرکدام باید تکلیف خود را انجام دهیم. دانشگاه من، همان جبهه است... دعا کن در آنجا قبول شوم.» در عملیات خیبر، حمید بهعنوان خطشکن شرکت کرد. چند روز ارتباطشان با پشت جبهه قطع بود. همان روزها، پدرمان شهید شد، اما هیچکدام از ما، حتی حمید، از آن خبر نداشتیم. شب قبل از شهادت، خواب پدر را دیده بود و صبحش به دوستش گفته بود: «پدرم شهید شده یا خواهد شد...» ظهر همان روز، حمید بر اثر اصابت ترکش به ریه، به شهادت رسید. پیکر او و پدرم، با فاصله ده روز، در حرم امام رضا(ع) تشییع و به خاک سپرده شد. چند روز بعد از دفن، نامهای از حمید به خانهمان رسید؛ در آن نوشته بود نامهای در جیب پیراهنش سنجاق کرده که باید برداریم، اما دیگر دیر شده بود.
با کسب اجازه از حضرت امام خمینی(ره)، اجازه نبش قبر صادر شد. در شب تحویل سال، با حضور مسئولان آستان قدس رضوی، آرامگاه حمید باز شد. قبر سهطبقه بود و حمید در طبقه پایین دفن شده بود. وقتی جسد او را نمایان کردند، نهتنها بوی نامطبوعی نبود، بلکه بوی خوش بهشت فضا را پر کرد. خادم حرم میگفت: «پمپ گلاب را کنار بگذارید؛ اینجا بوی بهشت میآید.» جیبها را گشتند، اما نامهای نبود. گویا حمید فرصت نوشتنش را پیدا نکرده بود. اما جای اصابت ترکش در بدنش، هنوز خون تازه تراوش میکرد. مادرم، همانجا وصیت کرد کشکول خونآلود لباس حمید را در قبر خودش بگذاریم و ما، سی سال بعد، هنگام دفن او، به این وصیت عمل کردیم. حمید، ما را به تلاوت قرآن توصیه میکرد. خودش، با صدای زیبا، هر روز قرآن میخواند و از ما میخواست هر روز یک آیه حفظ کنیم. هنگام شهادت، ۱۱ جزء از قرآن کریم را حفظ بود. در وصیتنامهاش خطاب به مادر نوشته بود: «باید از جسارتی که کردم و بدون مشورت با شما به جبهه رفتم عذر بخواهم. شاید انجام تکلیف شرعی نیازی به مشورت نداشته باشد، اما احترام به شما، تکلیف بزرگتریست...» پدر و پسر، دو شهید در یک عملیات بودند، که با فاصله ۱۰ روز به فیض بلند شهادت نائل آمدند و هر دو در بهشت ثامنالائمه، در حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شدند.
خاطرهنگاری نسرین سماعی یکتا، خواهر گرامی شهید حمید سماعی یکتا، دریچهای نو به سوی ایثارگری این شهید گرانقدر میگشاید.
شهید سماعی یکتا که در ۱۴ فروردین ماه سال ۱۳۴۲ در شهر آبادان استان خوزستان متولد شد، دوران جوانی خود را وقف دفاع از میهن کرد. ایشان در جریان عملیات عظیم خیبر، در تاریخ ۲۵ اسفند ماه سال ۱۳۶۲، در حالی که در خط مقدم جبهههای جنوب مشغول خدمت بود، بر اثر اصابت ترکش به ریه به درجه قیاس الهی و شهادت نائل آمد.
پیکر مطهر این شهید مدافع وطن اکنون در حرم مطهر امام رضا (ع)، در صحن آزادی و بهشت ثامنالائمه (بلوک ۵۵) آرام گرفته است تا همواره یادآور ایثار بیحد و حصر جوانان ایرانی در دوران دفاع مقدس باشد.