تاریخ : 1405,دوشنبه 27 مهر11:18
کد خبر : 128082 - سرویس خبری : شهدا

این آقا به هیچ مأموریتی «نه» نمی‌گفت



  فاش نیوز - «همسرم آسمانی شد» این پیام را که در گروه دیدم قلبم ریخت. بهنام هیچ‌وقت از فرمانده‌اش جدا نمی‌شد. آنجا فهمیدم همسر من هم شهید شده است.

وقتی می‌خواهد خودش را معرفی کند با افتخار می‌گوید: معصومه کشاورزخانی هستم همسر شهید پاسدار سرهنگ بهنام عیدی. همسرش از شهدای ققنوس است. همان‌هایی که روز ۱۰ اسفند در تونل پای لانچر بودند. موشکی به ورودی تونل اصابت کرد و همه‌شان به شهادت رسیدند. الحق و الانصاف اسم خوبی برایشان انتخاب کردند چون مثل ققنوس سوختند و از پیکرشان هم تکه‌ای برنگشت.
آخرین خداحافظی بهنام
آن روز معصومه برای آخرین بار همسرش را دید. ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر بود که بهنام با او خداحافظی کرد. آن‌ها را راهی شهرستان کرده و خودش به خانه برگشته بود. همه مدارک، ساعت، انگشتر و وسایل شخصی‌اش را گذاشت و رفت. اینها را بعد از شهادتش که دیدند متوجه شدند بهنام می‌دانست که دیگر برنمی‌گردد و همان شب حدود ساعت ۸ به شهادت رسید.
پیامی که معصومه را به شک انداخت
معصومه صحبت‌هایش را از زمان شهادت همسرش شروع می‌کند و می‌گوید: راهی شهرستان که شدیم دیگر نتوانستم با بهنام تماس بگیرم. فردای آن روز دوستانم یکی‌یکی به من زنگ می‌زدند. وقتی تماس‌ها زیاد شد، شک کردم. ما همسران بچه‌های هوافضا یک گروه داریم. سراغ آن گروه رفتم و دیدم که خانم فرمانده‌شان نوشته است: «همسر من آسمانی شد.» آنجا بود که دنیا روی سرم خراب شد. با خودم گفتم حتماً بهنام شهید شده چون هیچ‌وقت از فرمانده‌اش جدا نمی‌شد.
نمی‌دانستم چه‌کار کنم. با همکارانش تماس گرفتم ولی نگفتند که شهید شده است. فقط گفتند که تونل را زده‌اند و بچه‌ها در تونل گیر افتاده‌اند. ۹ روز گذشت و دلم از بی‌خبری آشوب بود تا اینکه به پدر همسرم زنگ زدند و گفتند برای آزمایش دی‌ان‌ای بروید. آنجا متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است. چند روز بعد از آزمایش، خبری از پیکر بهنام نبود. فقط یک‌تکه از بدنش را به ما تحویل دادند.
هانا به دنیا آمد و پدر آسمانی شد
من اصلاً فکر نمی‌کردم همسرم به این زودی شهید شود. زمان جنگ ۱۲ روزه من دخترم هانا را باردار بودم. بهنام هر روز زنگ می‌زد از من حلالیت می‌طلبید می‌گفت: ما هر لحظه ما زیر موشکیم و امکان دارد که شهید شویم ولی همان موقع به برادرش گفته بود: خیلی دوست دارم شهید شوم ولی می‌خواهم بچه‌ام را هم ببینم. آن موقع هم بر اثر موج انفجار به‌شدت پایش درد می‌کرد ولی انگار خدا خواست دخترم هانا را ببیند و بعد شهید شود.
هر جا به من نیاز باشد، می‌روم
بهنام به‌خاطر شغلی که داشت خیلی گمنام زندگی کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست شغلش چیست و کجا کار می‌کند. به هیچ مأموریتی نه نمی‌گفت. در ۴ سال اخیر به بهنام پیشنهاد دادند که از تهران به اشتهارد منتقل شود. باوجوداینکه همه می‌گفتند آنجا نرو آن منطقه خطرات زیادی دارد ولی گفت: هر جا به من نیاز باشد می‌روم.
به‌خاطر کار همسرم در این ۴ سال اخیر ما هم از تهران به اشتهارد آمدیم. بهنام اولویتش خانواده بود. آن‌قدر که همه می‌گفتند: تو زن و بچه‌ات را خیلی دوست داری. هیچی را برای خودش نمی‌خواست. حقوقش را که واریز می‌کردند، همه را به‌حساب من می‌ریخت و می‌گفت: معصومه حقوقت را ریختند. این هم روزی شماست، من فقط واسطه هستم.
انگار بهنام روحش را در وجود علی گذاشته بود
به دخترم خیلی وابسته بود انقدر که موقع خداحافظی به حلما گفته بود: بابا منو از یاد نبرید. منم هیچ وقت شما را از یاد نمی‌برم. بابا بهم قول بده هیچ‌وقت منو فراموش نکنی. با وجود علاقه بسیار زیادی که به دخترم داشت، همیشه دلش می‌خواست بچه اولمان پسر باشد و از این قضیه خیلی‌خیلی خوشحال بود. همیشه می‌گفت: ما نظامی‌ها باید بچه اولمان پسر باشد که وقتی شهید شدیم دست مادرش را بگیرد. حالا که بهنام نیست من با تمام وجود به این حرفش رسیده‌ام. واقعاً اگر پسرم نبود من فلج بودم. دختر کوچکم هانا فقط ۹ ماه دارد و من نمی‌توانم کارهای بیرون و خرید را انجام دهم. با وجودی که پسرم علی فقط ۱۴ سالش است ولی تمام کارهای بیرون من را انجام می‌دهد و عصای دستم است. انگار بهنام پسرم را برای این روزها تربیت‌کرده است. همیشه به علی می‌گفت: بابا فقط حرف مامانت را گوش کن و مواظب خواهرات باش. مرد خانه وقتی هست، زن نباید برای خرید برود. یعنی انگار بهنام روحش را در وجود علی گذاشته است.
لباس ما کفن ماست
انگار خودش می‌دانست می‌خواهد شهید شود ولی من اصلا فکر نمی‌کردم به این زودی بهنام ما را تنها بگذارد. همیشه می‌گفت: ما هر روز که لباس‌مان را می‌پوشیم انگار کفنمان را به تن می‌کنیم.
بعد از جنگ ۱۲ روزه حال و هوایش عوض شده بود. همه کارهایش را تندتند انجام می‌داد. انگار داشت آماده رفتن می‌شود. روزی هم که به شهادت رسید، همه وسایل شخصی‌اش را داخل منزل گذاشته بود و هیچ‌چیز را با خودش نبرده بود.
من آن‌قدر بهنام را دوست داشتم که دلم می‌خواست به آرزویش برسد. منتظرم ان‌شاءالله با امام‌زمان (عج) برگردد. البته بچه‌ها خیلی دلتنگی می‌کنند. حلما مرتب می‌گوید: اگر بابام بود این کار را برایم می‌کرد. من بغضم را قورت می‌دهم و می‌گویم: من هستم. بابا هم هست. همیشه بابا هواتو داره. بعد به همسرم می‌گویم: بهنام با بچه‌ها تا مدرسه برو.
به عکس بهنام گفت کربلا می‌خواهم یک دقیقه بعد تلفنم زنگ زد
خودمم هنوز با بهنام زندگی می‌کنم. اگر شبی خیلی خوابم بیاید می‌گویم: بهنام جان خیلی خوابم می‌آید. هانا را نگه دار من بخوابم. اربعین امسال بیشتر از همیشه وجود بهنام را حس کردم. همه به من می‌گفتند: نرو خطرناک است. این بچه‌ها تنها امیدشان تویی. من مستاصل به قاب عکس بهنام نگاه کردم و گفتم: بهنام اگر خودت بودی من را می‌بردی. هیچ کس هم بهم حرف نمی‌زد. نمی‌دانم چطوری ولی خودت جور کن من می‌خواهم بروم اربعین کربلا. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که از ایثارگران محل کارش تماس گرفتند و گفنتد: همسر شما یک مسابقه شرکت کرده بود و برنده کمک هزینه عتبات عالیات شده است. هزینه‌اش را برای شما واریز می‌کنیم. بعد از هیئت دانشگاه شریف تماس گرفتند. اصلاً نمی‌دانم شماره من را چه طوری پیدا کرده بودند. وقتی زنگ زدند گفتند: ما یک کاروان از خانواده شهدا را می‌بریم کربلا. شما مایلید با ما بیایید یا نه؟
همه جا بهنام با من است. هر کاری داشته باشم می‌گویم: بهنام من برای فلان کار می‌روم. کارم را درست کن. زودتر از من آنجاست. انگار از وقتی شهید شده است، دستش بازتر است. بهنام صدای زیبایی داشت و محل کارش همیشه زیارت عاشورا می‌خواند. حالا خواهرم و بقیه آشنایان هر کاری دارند، برای بهنام زیارت عاشورا نذر می‌کنند و حاجتشان را می‌گیرند.
|| لعیا بغدادی

  


منبع : خبرگزاری فارس