تاریخ : 1405,شنبه 02 آبان18:30
کد خبر : 128201 - سرویس خبری : متن ادبی

زندگی را برای فردا نگذاریم


 زندگی را برای فردا نگذاریم

علی‌رضا رجائی

فاش نیوز - ببین داداش، قربونت برم، بعضی‌هامون هی می‌گیم بذار این کار درست بشه، بذار اون گرفتاری تموم بشه، بذار وضع مالی‌مون بهتر بشه، بعد می‌شینیم از زندگی لذت می‌بریم!
بابا جون، تا تو بخوای همه‌چی روبه‌راه بشه، خود زندگی اومده و رفته!
یکی رو دیدم می‌گفت: از ماه دیگه می‌خوام خوشحال باشم!
گفتم: خب، تا ماه دیگه چی؟
گفت: فعلاً غصه می‌خورم تا برنامم به هم نخوره!
آخه ننه‌جون، خوشحالی که اداره نیست فرم پر کنی و منتظر پیامک تأیید بمونی!
زندگی همین الانه؛ همین چایی که با رفیقت می‌خوری، همین خنده‌ای که با خانواده می‌کنی، همین قدم‌زدنی که دلت رو باز می‌کنه.
مشکلات هم سر جاشون؛ باید براشون فکری کرد، اما قرار نیست تا حل‌شدن همه‌شون، در شادی رو تخته کنیم.
حیات رجاء یعنی امروز رو زندگی کنیم، نه اینکه زندگی رو حواله بدیم به فردا.
سن‌وسال چیه داداش؟
یه اصفهونی به رفیقش می‌گه: داداش، چند سالته؟
می‌گه: شصت سالمه.
می‌گه: پس چرا هنوز دنبال یادگرفتن و خنده‌ای؟
می‌گه: والا داداش، من هنوز خیلی چیزا بلد نیستم؛ حیفه تا آخر عمرم همون چیزایی رو بلد باشم که بیست‌سالگی بلد بودم!
قربونت برم، سن آدم بالا می‌ره، موها سفید می‌شه، زانوها گاهی صدا می‌ده، یکی هم از پله می‌ره بالا، وسط راه یادش می‌افته اصلاً واسه چی اومده بود!
ولی اینا چه ربطی داره به اینکه دیگه ذوق نکنیم، چیز تازه یاد نگیریم یا از زندگی لذت نبریم؟
آدم می‌تونه پخته باشه و درعین‌حال شوخ‌طبع بمونه؛ مسئولیت‌پذیر باشه و هنوز از یه اتفاق قشنگ ذوق کنه.
بزرگ‌شدن یعنی عاقل‌تر بشیم، نه اینکه خنده‌هامون رو بازنشسته کنیم.
کودک درونمون رو کجا گذاشتیم؟
ننه‌جون، یادت میاد بچه که بودیم، با یه توپ پلاستیکی چه دنیایی واسه خودمون درست می‌کردیم؟
با یه دوچرخه، صاحب جاده می‌شدیم؛ با یه کارتن، خونه می‌ساختیم؛ با یه بارون، انگار آسمون اومده بود تو کوچه‌مون!
حالا چی شده؟ یه عالمه وسیله داریم، ولی گاهی وقت نداریم ازشون لذت ببریم.
یه نفر می‌گفت: دیگه هیچ‌چیزی خوشحالم نمی‌کنه.
رفیقش گفت: آخرین بار کی واسه دل خودت یه کاری کردی؟
گفت: پارسال می‌خواستم برم پارک، ولی گفتم بذار اول کارام تموم بشه!
گفت: خب، کارات تموم شد؟
گفت: نه، ولی پارک هنوز نزدیک خونه‌مونه!
داداش، منظور از کودک درون این نیست که دوباره بچه بشیم و مسئولیت‌هامون رو بندازیم گردن بقیه؛ منظور اینه که شوق کشف‌کردن، بازی‌کردن، خندیدن و ذوق‌کردن از یادمون نره.
گاهی یه پیاده‌روی ساده، یه بازی با بچه‌ها، یه گپ دوستانه یا یادگرفتن یه هنر تازه، حال آدم رو عوض می‌کنه.
کودک درونمون رو زنده نگه داریم؛ نه واسه فرار از زندگی، واسه قشنگ‌تر زندگی‌کردن.
گذشته رو درس بگیریم، نه اینکه توش خونه بسازیم.
داداشی، گذشته هم واسه خودش داستانیه!
یکی هی یاد اشتباهات قدیمش می‌افته و غصه می‌خوره؛ یکی هم می‌شینه خاطرات خوبش رو تعریف می‌کنه و می‌گه: ای کاش برمی‌گشتم به اون روزا!
خب عزیز من، خاطره‌ها محترم؛ اما قرار نیست بقیه عمرمون رو تو آلبوم عکس زندگی کنیم!
یه اصفهونی می‌گفت: من از اشتباهات گذشته‌م درس گرفتم.
گفتن: چه درسی؟
گفت: اینکه دیگه همون اشتباها رو تکرار نکنم.
پرسیدن: خب، موفق شدی؟
گفت: نه، ولی این دفعه اشتباهای جدیدی کردم؛ آدم باید تنوع هم داشته باشه!
شوخی به کنار، گذشته رو باید بررسی کنیم؛ بفهمیم کجا درست رفتیم، کجا اشتباه کردیم و چه چیزی یاد گرفتیم.
اما بعدش باید برگردیم به همین امروز؛ چون فرصت اصلاح، همین‌جاست.
گذشته رو چراغ راه کنیم، نه باری که تا آخر عمر رو دوشمون بکشیم.
آینده رو بسازیم، نه اینکه فقط خوابش رو ببینیم.
باباجون، آرزو داشتن خوبه، خیلی هم خوبه. آدم بی‌آرزو مثل مسافریه که سوار ماشین شده، ولی هنوز نمی‌دونه کجا می‌خواد بره!
اما فقط مقصد رو نگاه کنیم و راه نیفتیم، که به جایی نمی‌رسیم.
یکی می‌گفت: می‌خوام از فردا ورزش کنم، کتاب بخونم، زبان یاد بگیرم و زندگی‌مو عوض کنم.
گفتم: به‌به! امروز چی کار کردی؟
گفت: امروز داشتم برای فردا برنامه می‌ریختم!
قربونت برم، برنامه‌ریزی لازمه، ولی بالاخره باید یه قدم هم برداشت.
می‌خوای حال بهتری داشته باشی؟ امروز یه کار کوچیک انجام بده.
می‌خوای رابطه‌ت بهتر بشه؟ امروز یه گفت‌وگوی صمیمی شروع کن.
می‌خوای چیزی یاد بگیری؟ امروز ده دقیقه براش وقت بذار.
آینده با قدم‌های امروز ساخته می‌شه، نه با آرزوهای قشنگی که هی عقب می‌ندازیمشون.
بخندیم، اما حواسمون به دل هم باشه.
رفیق، طنز و خنده واسه این نیست که درد مردم رو دست بندازیم یا به کسی که گرفتاره بگیم سخت نگیر!
گاهی یکی از ته دل می‌خنده، ولی تو دلش هزار تا حرف نگفته داره.
یکی دیگه هم شاید امروز حوصله خندیدن نداشته باشه. خب، اشکالی نداره؛ قرار نیست همه هر روز سرحال باشن.
یه اصفهونی به رفیقش گفت: داداش، چرا امروز ساکتی؟
گفت: یه کم دلم گرفته.
گفت: پس بیا بریم یه دوری بزنیم؛ اگه هم دلت نخواست حرف بزنی، من حرف می‌زنم!
رفیقش گفت: فقط یه شرط داره.
گفت: چی؟
گفت: این دفعه کمتر حرف بزن که دلم زودتر خوب بشه!
قشنگی رفاقت همینه؛ یکی گاهی حرف می‌زنه، یکی گوش می‌ده، یکی می‌خندونه و یکی فقط کنارت می‌شینه.
حواسمون به دل هم باشه؛ همه مشکلات با خنده حل نمی‌شن، اما هیچ محبتی هم بی‌ارزش نیست.
حیات رجاء؛ یه قرار ساده با زندگی
داداش، بیا با خودمون یه قرار بذاریم.
نه اینکه از فردا هیچ مشکلی نداشته باشیم؛ همچین قولی که نمی‌شه داد!
نه اینکه همیشه خوشحال باشیم؛ آدمیزادیم دیگه، گاهی خسته می‌شیم، گاهی غصه می‌خوریم و گاهی هم حوصله خودمون رو نداریم!
قرارمون این باشه که از گذشته درس بگیریم، ولی توش گیر نکنیم.
برای آینده برنامه بریزیم، ولی شادی امروز رو به فردا حواله ندیم.
سن‌وسالمون هرچی شد، کنجکاوی و شوق یادگرفتن رو کنار نذاریم.
با هم بخندیم، نه به هم.
وقتی می‌تونیم، دست یکی رو بگیریم و وقتی خودمون خسته‌ایم، از دیگران کمک بخوایم.
و از همه مهم‌تر، یادمون باشه زندگی فقط رسیدن به مقصد نیست؛ راهی هم که داریم می‌ریم، بخشی از زندگی ماست.
به زبان خودمونی، آدم نباید اون‌قدر دنبال جورکردن بساط زندگی باشه که یادش بره یه گوشه بشینه و از زندگی هم لذت ببره.
پیام پایانی
یعنی زندگی رو همین امروز جدی بگیریم، اما خودمون رو زیادی جدی نگیریم.
گذشته‌مون تجربه‌ست، آینده‌مون فرصته و امروز، میدان عمل ماست.
سن‌وسال بالا می‌ره، شرایط عوض می‌شه، اما آدم می‌تونه تا هر جا که توان و فرصت داره، یاد بگیره، محبت کنه، بخنده و چیزهای تازه کشف کنه.
پس داداشی، ننه‌جون، باباجون و رفیق عزیز، تا زندگی هست، واسه خنده، یادگرفتن و مهربونی جا باز کنیم.
حیات رجاء؛ گذشته رو بشناس، امروز رو زندگی کن، فردا رو بساز و کودک درونت رو از یاد نبر.

|| علی‌رضا رجائی