
فاش نیوز - ما سیزده فرزند بودیم؛ هشت برادر و پنج خواهر. سه نفر از برادرانم - سید علی، سید محسن و سید محمدعلی - به شهادت رسیدند. محمد، فرزند پنجم خانواده بود؛ اما در دلوجان ما جایگاهی فراتر از ترتیب تولد داشت.
پدر و مادرم معتقد بودند که پسرها باید در مسجد بزرگ شوند. او از همان کودکی اهل نماز و قرآن بود. وقتی از کلاس برمیگشت، برای مادرم از آیات جهاد و شهادت میگفت. یکبار مادرم با لبخند گفت: «محمد، یعنی در قرآن فقط همین آیات هست؟» گفت: «با این ظلمی که در جامعه هست، این آیات یعنی مبارزه با شاه.» محمد برای ما نهفقط برادر که یک مربی بود. بعد از نماز صبح، وقتی ما دوباره میخوابیدیم، نوار قرآن با صدای عبدالباسط میگذاشت تا آیات در جانمان بنشیند. مرتب کتاب میداد بخوانیم. میگفت: «باید بینش داشته باشید، فقط احساس کافی نیست.»
در نوجوانی همراه دوستانش پیماننامهای نوشتند برای مبارزه با رژیم پهلوی. بعدها همین جمع، هسته گروه «منصورون» شدند. ساواک بارها به خانهمان ریخت. حتی خواهرم را دو ماه بازداشت کردند، بیآنکه به ما اطلاع بدهند. محمد مدتی زندان بود و بعد زندگی مخفیانه داشت. تلفنهایمان زیر نظر بود. گاهی در پارک یا جایی دور از چشم مأموران او را میدیدیم. همیشه آرام بود، انگار دلش قرصتر از ما بود.
بعد از پیروزی انقلاب، به خرمشهر برگشت و سپاه خرمشهر را تشکیل داد. فرمانده شد؛ اما هیچوقت فرماندهی را به رخ نمیکشید. سال ۵۸ ازدواج کرد. دو پسر از او بهیادگارمانده؛ یکی چهل روز بعد از شروع جنگ به دنیا آمد و دیگری چهل روز بعد از شهادتش.
در خرمشهر، اوضاع قبل از جنگ هم آرام نبود. ستونپنجم فعال بود. بمبگذاری میشد. محمد شبوروز نداشت. وقتی جنگ شروع شد و خمپاره به کوچهمان خورد، مادرم و خواهر نهسالهام مجروح شدند. او دو، سه روز بعد فهمید. آنقدر درگیر دفاع از شهر بود که حتی خبر زخمیشدن خانوادهاش هم دیر به او رسید. وقتی خواستیم شهر را ترک کنیم، تا پل بهمنشیر همراهیمان کرد. آنقدر فروتن بود که هیچکس نفهمید این خانواده، خانواده فرمانده سپاه خرمشهر است. برادر کوچکترم میخواست از ماشین پیاده شود و برگردد برای دفاع؛ دخترها هم دلشان میخواست بمانند؛ اما محمد محکم ایستاد و اجازه نداد.
همسرم که از همرزمانش بود، میگفت: «محمد در جبهه مثل یک پدر بود.» وقتی شهر در حال سقوط بود، به بچهها گفت: «شهر دارد سقوط میکند. اسلحه نداریم، نیرو کم است. هرکس میخواهد برود، شب است و تاریک؛ هیچکس از کسی نمیپرسد چرا رفتی.» آن شب هیچکس نرفت. همه ماندند.
آخرین تماسش ششم مهر ۶۰ بود. گفت: «فردا میآیم تهران.» من آنقدر خوشحال شدم که به همسرش زنگ زدم. قرار بود با ماشین بیاید. فردا خبر دادند هواپیمای C-130 سقوط کرده است. چند بار تماس گرفتند و پرسیدند: «آقای جهانآرا به تهران رسیده؟» گفتیم: «نه...» باورمان نمیشد او در آن هواپیما باشد. اما بود... همراه شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو، کلاهدوز و دیگر فرماندهان. مادرم آن روز در حرم امام رضا (ع) بود. خوابدیده بود برادر شهیدم آمده و گفته: «میخواهم محمد را با خودم به مکه ببرم.» مادرم پرسیده بود: «من چه؟» گفته بود: «برای تو هنوز زود است.»
محمد همیشه توصیه به نماز، مطالعه و گوشدادن به سخنان امام میکرد. عاشق امام بود. وقتی به خانه میآمد، اول دست مادرم را میبوسید. در گرمای شرجی خرمشهر زیر کولر نمیخوابید؛ روی بام میخوابید. هیچوقت شکایت نمیکرد. بسیار دقیق، صبور و خودساخته بود.
او رفت؛ اما ایمان و غیرتی که در دل مردم خرمشهر کاشت، ماند. ما خواهرانش ماندهایم تا روایت کنیم که محمد فقط یک فرمانده نبود؛ برادری بود که بامحبت، باایمان، با لبخند و باصلابت زیست. خرمشهر شاهد است... محمد رفت، اما نامش با مقاومت این شهر گرهخورده است.
خاطرهنگاری و روایت حماسهسازان دفاع مقدس، بار دیگر با یاد خاندان معظم جهانآرا تداوم یافت. فاطمه سادات جهانآرا، خواهر مطهر شهدای گرانقدر سید محمدعلی، سید محسن و سید علی جهانآرا، ابعاد تازهای از مجاهدتهای این خانواده سرافراز را روایت کرد.
بر اساس اسناد و اطلاعات ثبتشده، شهید سید محمدعلی جهانآرا در تاریخ ۹ شهریور ۱۳۳۳ در شهر مقاومت و ایثار، خرمشهر (استان خوزستان) متولد شد. او سالها در سنگرهای دفاع از ارزشهای اسلامی و میهن اسلامی حضور داشت تا اینکه سرانجام در تاریخ ۷ مهر ۱۳۶۰، در سانحه سقوط هواپیمای C-130 در منطقه کهریزک تهران، به درجه رفیع شهادت نائل آمد و روح بلندش به یاران شهیدش پیوست.
پیکر مطهر این شهید والامقام در تهران، بهشتزهرا (س)، قطعه ۲۴، ردیف ۹۸، شماره ۴۴ آرامگرفته است و مأمن دلدادگان به فرهنگ ایثار و شهادت میباشد.
گرامیداشت یاد این شهیدان والامقام، تجدید میثاقی دوباره با آرمانهای انقلاب اسلامی و راه سرخ شهداست که نام خرمشهر و تاریخ مقاومت ایران را جاودانه ساختهاند.