تاریخ : 1405,یکشنبه 17 آبان13:30
کد خبر : 128320 - سرویس خبری : شهدا

بنای عارفی که زمان و مکان شهادتش را می‌دانست


بنای عارفی که  زمان و مکان شهادتش را می‌دانست

زهرا برونسی

فاش نیوز - ما چهار فرزند بودیم: دو برادر و دو خواهر. من متولد ۱۳۳۳ و فرزند آخر خانواده‌ام. عبدالحسین در روستای گلبو از توابع کدکن نیشابور بزرگ شد. او از کودکی اهل مسجد، نماز اول وقت و قرائت قرآن بود. عشق به اهل‌بیت (ع) در وجودش موج می‌زد؛ به‌خصوص ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت. در همان کودکی، یک‌بار در مسجد وقتی روضه‌خوان مطلبی را اشتباه خواند، با استدلال و منطق تذکر داد و بعد هم ثابت کرد که درست می‌گوید. در ماه رمضان ما را به روزه‌داری تشویق می‌کرد و در محرم برای برپایی مراسم، هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. پیش از انقلاب، مدتی کشاورزی کرد؛ اما وقتی دید زمین‌ها مربوط به طاغوت است و شبهه دارد، کنار کشید. سپس، در مغازه لبنیاتی کار کرد؛ اما چون صاحب مغازه در شیر آب می‌ریخت، آنجا را هم رها کرد. در سبزی‌فروشی هم وقتی دید آب به سبزی می‌زنند تا سنگین‌تر شود، کار را ترک کرد. سرانجام به شغل بنایی روی آورد و از همین راه، روزی حلال به دست آورد. 
 همین روحیه بود که بعدها رهبر معظم انقلاب از او با عنوان «اوستا عبدالحسین بنا» یاد کردند. ایشان شهید برونسی را شخصیتی جامع‌الاطراف و از عجایب و استثنائات انقلاب دانسته‌اند. پیش از انقلاب فعالیت سیاسی گسترده‌ای داشت. اعلامیه‌های حضرت سید روح‌الله خمینی را پخش می‌کرد. چند بار توسط ساواک دستگیر و شکنجه شد و حتی حکم اعدامش صادر شد؛ اما با پیروزی انقلاب آزاد شد. در دوران سربازی، سرهنگی به او گفته بود باید در منزلش خدمت کند. اما وقتی او وارد خانه می‌شود و همسر بی‌حجاب سرهنگ را می‌بیند، همان لحظه از خانه بیرون می‌آید. به‌خاطر این کار تنبیه شد و باید ۱۸ توالت را به‌تنهایی می‌شست. 
 بیست روز این تنبیه ادامه داشت، اما گفته بود: «اگر مجبور باشم تا آخر خدمت، کثافت‌ها را به بیابان ببرم، باز هم پایم را در آن خانه نمی‌گذارم.»
 با شروع جنگ، راهی جبهه شد. پدر مشوقش بود، اما مادر دل‌کندن از او را سخت می‌دانست. عبدالحسین دست و صورت مادر را می‌بوسید و می‌گفت: «مادر جان! رضایت بده، اگر رضایت ندهی من شهید نمی‌شوم.»
 ابتدا به‌عنوان بسیجی ساده و تک‌تیرانداز رفت؛ اما به‌خاطر لیاقت و شجاعتش به فرماندهی تیپ ۱۸ جوادالائمه (ع) رسید. خودش می‌گفت خواب امام‌زمان (عج) را دیده که به او فرموده‌اند این مسئولیت را بپذیرد. جوانان زیادی به عشق او راهی جبهه شدند. نصف بچه‌های روستای گلبو همراه او رفتند. چنان رشادت نشان داد که صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود.
 یک‌بار از طرف سپاه برای خانه‌اش فرش و تلویزیون آوردند. همان لحظه جمع کرد و پس فرستاد و گفت: «من برای مال دنیا به جبهه نرفتم.» آخرین بار که می‌خواست برود، به من گفت: «خواهر جان! من دارم می‌روم که شهید شوم. شهادت افتخار است. وقتی خبر شهادتم آمد، شادی کنید. لباس مشکی نپوشید تا دشمن‌شاد نشود.» با اینکه عاشق خانواده بود و هشت فرزند داشت (پنج پسر و سه دختر)، اما از دلبستگی‌های دنیا گذشت. زینب، کوچک‌ترین دخترش، چهل‌روزه بود که پدرش در عملیات بدر، ۲۳ اسفند ۱۳۶۳، در چهارراه خندق شرق دجله (هورالعظیم) به شهادت رسید. سال‌ها مفقودالاثر بود تا اینکه در اردیبهشت ۱۳۹۰، هم‌زمان با ایام فاطمیه، پیکر بی‌سرش تفحص و به مشهد منتقل شد و در بهشت رضا (ع) آرام گرفت. سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و گریه کردم. قرآن و وسایلش در جیبش بود. یاد غربت حضرت زینب (س) افتادم. به همسرش سفارش کرده بود اگر خواست بعد از او ازدواج کند، آزاد است؛ اما بچه‌ها را به خانواده بسپارد. همسرش با صبوری ماند و فرزندان را بزرگ کرد.
 برادرم ارادت خاصی به رهبر انقلاب داشت. افتخار داشتیم در دیدارها ۳۶ عکس یادگاری با حضرت آقا بگیریم. ایشان الگوی عبدالحسین بود و عبدالحسین هم بعدها الگوی جوانان روستا شد. چند بار او را در خواب دیدم. یک‌بار در بیابان خانه می‌ساخت. همسرش گفت: «این خانه را برای شما می‌سازد؛ سقفش را نمی‌زند تا شما بیایید.» به او متوسل می‌شوم. در مشکلات صدایش می‌کنم و آرام می‌شوم. شهادتش برای ما افتخار است. راهش را ادامه می‌دهیم. تا پای جان پای انقلاب و خون شهدا ایستاده‌ایم. راه شهیدان گره‌گشاست. ان‌شاءالله شفاعتمان کند.
 شهید عبدالحسین برونسی در تاریخ ۳ شهریور ۱۳۲۱ در شهرستان تربت‌حیدریه (استان خراسان رضوی) دیده به جهان گشود. وی سرانجام در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۶۳ در جریان عملیات غرورآفرین «بدر»، در منطقه شرق دجله و هورالعظیم، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
 پیکر مطهر این شهید والامقام پس از شهادت، در مشهد مقدس، آرامستان بهشت رضا (ع) به خاک سپرده شد و مزار مطهرش هم‌اکنون زیارتگاه عاشقان فرهنگ ایثار و شهادت است.
 این روایت برگرفته از خاطره‌نگاری‌های زهرا برونسی (خواهر گران‌قدر شهید) می‌باشد.