تاریخ : 1405,دوشنبه 04 آبان16:28
کد خبر : 128348 - سرویس خبری : جانبازان

روایت جانباز دفاع مقدس از اسارت

همان روزی که صلح شد ما اسیر شدیم



فاش نیوز - جانباز سرافراز «ابوبکر باشوکی» گفت: «یک هفته طول کشید که نوبت ما شد، چون ما مفقودالاثر بودیم، امید نداشتیم ما هم برویم، می‌گفتیم، چون صلیب سرخ نیامده احتمالا ما را نفرستند. آخرین نفر ما آمدیم.»
جانباز و آزاده سرافراز آقای ابوبکر باشوکی در روستای خلیفان‌لو شهر نقده متولد شد. همزمان با دوران دفاع مقدس به خدمت مقدس سربازی اعزام شد و در منطقه اندیمشک در قسمت پشتیبانی مشغول خدمت شد. در نهایت به اسارت نیروهای عراقی درآمد و پس از دو سال و هفده روز به کشور بازگشت.

                                                                                                                          ما مفقودالاثر بودیم
من ابوبکر باشوکی هستم، نام پدرم قادر هست و اسم مادرم هم خدیجه است. در روستای خلیفان‌لو در شهرستان نقده متولد شدم. پدرم خودش زمین داشت و کشاورز بود. آن زمان فقیر بودیم، کشاورزی داشتیم ولی آن زمان کشاورزی پولی نداشت. هم زمان جنگ بود. ما شش برادر و سه خواهر هستیم. من متولد سال 1345 هستم. 

انقلاب
زمان رفتن شاه یک اتاق کوچک داشتیم و همه نشسته بودند. امام که آمد گفتند شاه فرار کرده است. پدرم از خانه دو طبقه مان بیرون رفت و دست زد، گفت شاه رفت، امام آمد. این خاطره در ذهنم مانده، ما هم بچه بودیم نمی‌دانستیم شاه کیست.

جنگ
از تلویزیون، شنیدیم که جنگ شده است. آن زمان هم تلویزیون کم بود، یک همسایه داشتیم ثروتمند بودند و در خانه آنها شنیدم. سال 1366 به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم. البته زمان سربازی من کمی گذشته بود اما در نهایت خود را برای خدمت به ژاندارمری نقده معرفی کردم. برای آموزش به پادگان چهل دختر ارتش در شاهرود رفتم. بعد از دوران آموزش به اندیمشک رفتم و در اندیمشک به لشگر 77_415 خراسان افتادم. چهارصد و پانزده پشتیبانی بود و هر زمان هواپیما پل‌ها را می‌زد ما پل‌ها را دوباره می‌ساختیم. یازده ماه خدمت کردم که سه ماه آموزشی بود و بقیه را در منطقه خدمت کردم.

اسارت
همان روزی که صلح شد ما اسیر شدیم. آن روز که ما غذا می‌بردیم، آن روز نوبت من بود، من هم یک قمقمه آب پر کردم، آنجا خیلی گرم بود، سوار ماشین شدم که غذا را ببرم و برگردم، چون گفته بودند شب برگرد. ما پشت خط بودیم، غذا را دادیم و برگشتیم.آن روز هم صبحانه و نهار و شام نوبت من بود، سه نفر بودیم و به نوبت غذا را می‌بردیم. آن روز که صلح شد و ما غذا را بردیم، آن را پخش نکردیم. ما با ماشین رفتیم و دقیقا داخل عراقی‌ها قرار گرفتیم. چون آنها آماده باش بودند و ما اعلام کرده بودیم صلح شده، جنگ تمام شده است. ولی عراق ما را غافلگیر کرد و از پشت قیچی کرد. ما ۹۰۰ نفر بودیم. با هواپیما و نیروی زمینی اصلا اجازه نفس کشیدن نمی‌دادند. فقط هشت نفر فرار کردند. ما وقتی اسیر شدیم، یک تپه را رد کردیم که آنجا افراد را جمع کرده بودند. آنجا گرسنه و تشنه همه را نگهداشته بودند. ساعت چهار و پنج عصر بود که ماشین‌های آیفا آمدند و ما را سوار ماشین کردند و به العماره بردند. ما را انداختند داخل یک زمین فوتبال که دورش تور کشیده بودند. در العماره سه روز ماندیم، بعد اینکه سه روز با وضعیت بد آنجا ماندیم، یک بشکه آوردند گذاشتند وسط و پر آب کردند.
ولی چطور از بشکه می‌شد آب خورد، با زیر پیراهن خودمان آب می‌خوردیم، آن موقع لباس‌های خودمان تنمان بود، سه روز تمام شد، صبح ساعت هشت بود که اتوبوس ها آمدند. از آنجا زدن‌ها شروع شد و من را به بغداد بردند .هیچ چیزی نبود، چند تا اتاقک بود. همه به پهلو می‌خوابیدند، افرادی داخل می‌خوابیدند. ما بیرون بر روی آسفالت می خوابیدیم. آنجا سه ماه ماندیم و بعد ما را به اردوگاه شانزده در تکریت بردند. هزار نفر هزار نفر تقسیم‌مان کردند، سه هزار نفر بودیم. وضعمان خوب نبود، دستشویی نبود. نظافت شخصی نبود، آب نبود، آب را جلوی چشم ما بازمی‌کردند ولی نمی‌گذاشتند آب بخوریم. به من یک شلاق زدند، شلاق از جنس گوی‌های آهنی کوچک بود. باور کنید الان هم درد می‌کند. یک جوری زدند که فکر کردم استخوانم شکست. بیست و چهار ساعته می‌زدند، از طرفی ما مفقودالاثر بودیم. اسم ما سه هزار نفر جایی نبود. من دوسال و هفده روز آنجا بودم. سیصد نفر از ما شهید شدند. یکی از آنها اهل روستای ماشکان و غیرنظامی بود که او را در باغش گرفته بودند، درحقیقت دو تا بچه بودند که آنها را از کنار گوسفندهایشان ربوده بودند.

آزادی
از تلویزیون که در آنجا بود متوجه شدیم آزاد خواهیم شد. شب تلویزیون اعلام کرد اما یک هفته طول کشید تا نوبت ما شود، چون ما مفقودالاثر بودیم، امید نداشتیم ما هم برویم، می‌گفتیم صلیب سرخ نیامده و احتمالا ما را نفرستند. آخرین نفری بودیم که آمدیم. از مرز خسروی وارد کشور شدیم و قرنطینه شدیم. بعد از آن به کرمانشاه آمدیم و با هواپیما، هر یک از اسرا به شهر خود بازگشتند و من نیز به ارومیه آمدم. خانواده از تلویزیون، خبر آزادی من را شنیده بودند. رادیوی ماشین اخبار پخش می‌کرد که اسم من را گفت و خودم نیز شنیدم. خانواده هم در خانه رادیو گوش می‌دادند و اسم‌ها را می‌خواندند.کاروان به کاروان اسامی اسرا را می‌خواندند. من یک بچه هم داشتم و از ارومیه یکی از برادرانم و پسر عمویم به استقبالم آمدند. وقتی هم آمدیم سه راهی محمدیار، پسرم بزرگ شده بود، ولی می‌ترسید بیاید کنارم. لاغر شده بودیم و یک لباس زرد تنمان بود. در طول دو سال ما روی خورشید را ندیده بودیم.
 

منبع : نوید شاهد