
فاش نیوز - روزی مادر شهید «عبدالحمید عقیلی»، روایتهایی از فرزندش تعریف کرد. داستانی از جنس مقاومت، و پیشگوییهای عجیبی که مو بر تن آدم سیخ میکند. مادر از اول آبان سال ۱۳۳۳ گفت، سال تولد حمید در روستای دشت بزرگ، اطراف اهواز بود.
پسری که از همان روزهای کودکی پایبند به نماز و روزه بود، روحیهای پرتحرک داشت و سختترین شرایط را با شوخطبعی و لبخند پشت سر میگذاشت. خاطرهٔ خدمت سربازیاش در بیابانهای زاهدان و غمی که از تأخیر یک نماز در مأموریت به دل داشت، نشان از عمق اعتقاداتش بود.
با شروع انقلاب، خانهشان به یک ستاد مردمی تبدیل شد. مادر روایت میکند که چگونه شبها نان میپختند و روزها دستهجمعی در تظاهرات اهواز شرکت میکردند. حمید علاوه بر مسجد محل، در کارهای مخفیانه هم فعال بود؛ از شعارهای شبانه از پشتبام و پنجره گرفته تا ماجرای ترسناک حضور کامیون ارتشی جلوی خانه که با درایت همسایه به خیر گذشت.

با پیروزی انقلاب، حمید به سپاه و بسیج پیوست و با شروع جنگ، به مرد ثابت جبههها تبدیل شد. مادر روزی را به یاد میآورد که خسته از شستن لباسهای خونی رزمندگان به خانه برگشته بود؛ حمید دستش را بوسید و با لبخند گفت: «انشاءالله به همین زودی لباس خونی مرا هم خواهی شست!» او حتی چهار ماه در خط مرزی لبنان با صهیونیستها جنگید.
پس از شهادت دامادشان (غلامرضا محمدی) در کربلای ۴، حمید تبسمکنان به مادر گفت دعا کند او هم شهید شود و آرزو کرد که پیکرش مدتی گم شود. سرانجام در عملیات کربلای ۵، در ۳ بهمن ۱۳۶۵ به آرزویش رسید. دست تقدیر طوری رقم خورد که پیکر او پس از چند روز بیخبر، در ۹ بهمن، درون تابوت فرد دیگری در سردخانهٔ بیمارستان اهواز پیدا شد؛ دقیقاً همانگونه که خودش خواسته بود.

اما سالها بعد از آن روزهای پردرد، پروندهٔ چشمانتظاری آن مادر صبور نیز بسته شد؛ مادری که روزی با دستهای پینهبسته لباسهای خونی رزمندگان را میشست، پس از سالها دوری، قفس تن را رها کرد و به فرزند شهید و دامادِ پر کشیدهاش پیوست تا این بار در آنسوی آسمان، آرامش دیدار را تجربه کند.
