
دفاعپرس، «سپهر کریمقلیپور»، دانشآموز نوجوانی بود که در روزهای آغازین دفاع مقدس سوم، در حمله موشکی به خیابان جاجرودی در منطقه رسالت به شهادت رسید. او در ماه رمضان و در حالی که روزه بود، در پذیرایی خانه حضور داشت که همراه مادر و برادر کوچکترش زیر آوار ماند. سپهر شهید شد و مادر و برادرش مجروح شدند. پدر که هنگام حمله در مسیر محل کار به خانه بود، زمانی به محل حادثه رسید که دیگر سپهرش زیر آوار زنده نبود.

پدر سپهر که خود نیز برادر شهید است، در آن لحظات سخت، با تمام توان برای نجات فرزندش تلاش کرد؛ شاید به این امید که مادر، برادر و دیگر اعضای خانواده با آنچه بر سر علیاکبر خانه آمده بود، روبهرو نشوند. در ادامه، روایت تلخ این حادثه را از زبان پدر شهید میخوانید.
«محسن کریمقلیپور»، پدر شهید «سپهر کریمقلیپور»، گفت: «هجدهم اسفندماه بود و به دلیل شرایط خاص آن روزها، ساعت کاری تغییر کرده بود. من تا ساعت یک بعدازظهر سر کار بودم. ماه رمضان بود و روز نوزدهم ماه را میگذراندیم. همسرم با من تماس گرفت و گفت برای شب به خریدهایی نیاز داریم. گفتم باشد، در مسیر تهیه میکنم.»
او ادامه داد: «وقتی میخواستم به خانه برگردم و قرار بود در مسیر خرید کنم، همسرم دوباره تماس گرفت و گفت دلش شور میزند؛ چیزی نخرم و زودتر به خانه برگردم. کانالهای خبری عربی نوشته بودند که موشکها به سمت تهران شلیک شدهاند. ما از محل حمله فاصله داشتیم و گفتم حالا از کجا معلوم؛ اما خودم هم دلشوره داشتم.
صحبتم که تمام شد، با خودرو نزدیک پل سیدخندان بودم که صدای شش، هفت انفجار به گوش رسید. سعی کردم هرچه زودتر به خانه برسم تا همسرم نگران نشود. همان موقع باجناقم تماس گرفت و گفت فکر میکند خانه ما مورد اصابت قرار گرفته است؛ چون چند بار تماس گرفتهاند، اما کسی پاسخ نمیدهد. من هم با تلفن همراه و تلفن ثابت خانه تماس گرفتم. تلفنهای همراه پاسخ نمیدادند و تلفن خانه هم بوق اشغال عجیبی داشت.»

پدر شهید افزود: «وقتی به محله رسیدم، باور نمیکردم خانه خودمان باشد. مسیر خیابان بسته بود و پیاده وارد کوچه شدم. آنجا بود که دیدم آپارتمان ما مستقیماً هدف قرار گرفته است. صحنهای جهنمی بود؛ همهجا را دود، غبار و خاک گرفته بود و مردم هراسان به اینسو و آنسو میدویدند. خانه ما ویران شده بود و ضلع شمالی ساختمان کاملاً از بین رفته بود.
یکی از پسرهای همسایه از بالا آمد و گفت همسرت زنده است. چند دقیقه بعد، امدادگران مشغول کمک به همسرم بودند. همسرم میگفت صدای صدرا را میشنود، اما سپهر جواب نمیدهد. خودم از نردبان بالا رفتم. همهچیز تخریب شده بود. امدادگران اصرار داشتند جاهای دیگری را بگردیم. بعدها فهمیدم آنها بر اساس تجربهشان میدانستند چه اتفاقی افتاده است، اما من آن زمان نمیدانستم.»

او با اشاره به ادامه بمبارانها گفت: «آن روز بسیار سختی بود. بمبارانها ادامه داشت و نیروهای امدادی را هر چند وقت یکبار فرا میخواندند تا برای کمک به محلهای جدید بمبارانشده بروند. از طرفی، احتمال اصابت دوباره موشک به همان مناطق هم وجود داشت. من مرتب میرفتم و برمیگشتم.
حدود ساعت دهونیم تا یازده شب بود که پیکر سپهر از زیر آوار بیرون آمد. آواربرداری و جستوجو از ساعت دوونیم بعدازظهر تا حدود دوازده شب طول کشید و به دلیل ادامه حملات، کار امداد و جستوجو چند بار متوقف و دوباره از سر گرفته شد. پیکر فرزندم را یک بار در همان محل شناسایی کردم و بار دیگر در معراج شهدا در بهشت زهرا.»
جزئیات تخریب؛ از ضلع شمالی تا انباری و پارکینگ
پدر شهید درباره ابعاد تخریب ساختمان گفت: «ضلع شمالی خانه ما مورد اصابت قرار گرفته بود؛ همان بخشی که سپهر در پذیرایی آن خوابیده بود. همه کسانی که در این ساختمان آسیب دیدند، در همان بخش شمالی بودند. شدت انفجار بهقدری بود که آثار آن تا پارکینگ و حتی انباری زیرزمین هم رسیده بود. راهرو سالم مانده بود، اما در کنار آن بخشی از ساختمان تخریب شده بود.
مشخص بود که ساختمان ما دقیقاً هدف قرار گرفته است؛ این موضوع کاملاً مشهود بود، چون خانههای اطراف به این شکل تخریب نشده بودند. خانه بغلی، که میان خانه ما و همسایه قرار داشت، نیز آسیب دید و چیزی از آن باقی نماند. سقف و کف ساختمان هم تخریب شده بود.
مدت زیادی را در شرایطی گذراندیم که همسرم مجروح بود و پانسمان زخمهایش هم عفونت کرد و باعث شد دوباره ده روز در بیمارستان بستری شود. در این مدت، بدون هیچ وسیلهای، با پسر مجروح دیگرم و در حالی که یکی از فرزندانم را از دست داده بودم، روزگار میگذراندیم.»
پدر شهید درباره وضعیت خانواده گفت: «همسرم و صدرا را به بیمارستان منتقل کردند. دست همسرم آسیب شدیدی دیده بود و نمیتوانست کارهای درمانیاش را انجام دهد. او را در بیمارستان پیامبر (ص) عمل کردند و بعد به بیمارستان الغدیر منتقل شد. صدرا هم در همان بیمارستان بستری بود.
چارهای نداشتم؛ باید به مادرم خبر میدادم. آن شب، سهشنبه بود. همسرم حدود ده تا دوازده روز در بیمارستان بستری بود. پس از بازگشت به خانه، زخمهایش دوباره عفونت کرد و ناچار شد بار دیگر در بیمارستان بستری شود.»

سپهر؛ نوجوانی علاقهمند به برنامهنویسی
پدر شهید با اشاره به شخصیت و علایق فرزندش گفت: «سپهر سال ۱۳۸۷ به دنیا آمد؛ در واقع، شب عید فطر بود و تولدش هم در ماه رمضان اتفاق افتاد. هنگام شهادت ۱۷ سال داشت و در پایه یازدهم هنرستان درس میخواند. بیشتر تمرکزش روی برنامهنویسی کامپیوتر بود.
خیلی دوست داشت کسب درآمد کند و مدام به دنبال راههای جایگزین بود. با برادر کوچکترش در سایتهای بازی، مثل ماینکرفت، بازی میکردند و کوینهایی را که به دست میآوردند، به دیگران میفروختند. بهطور کلی، کار با کامپیوتر را خیلی دوست داشت.»

روایت پدر از فیلمها؛ درسی برای انسانیت
پدر شهید در بخشی از گفتوگو، با اشاره به علاقه سپهر به فیلمهای مفهومی گفت: «با هم فیلم میدیدیم. یکی از فیلمهایی که سپهر خیلی به مفهومش علاقه داشت، داستان زندانی چندطبقهای بود که غذا از طبقات بالا به پایین میرسید و هرچه پایینتر میرفتی، سهم غذا کمتر میشد.
سپهر درباره این فیلم حرف میزد و معتقد بود که داستان، ذات انسان را نشان میدهد؛ اینکه کسی که در طبقه بالا نشسته، با وجود اینکه میتواند به دیگران کمک کند، غذا را به طبقات پایین نمیفرستد و گاهی حتی ظرف غذا را به هم میزند. میگفت این فیلم نشان میدهد آدمها وقتی در شرایط محدودیت و کمبود منابع قرار میگیرند، چگونه تغییر میکنند.»
او ادامه داد: «سریال دیگری مثل «واکینگ دد» را هم دنبال میکرد. در این سریال، شخصیتهایی که در شرایط بحرانی قرار میگیرند، برای محافظت از خانواده یا منابع خود دست به کارهایی میزنند که در شرایط عادی از آنها انتظار نمیرود.
سپهر این آثار را با دقت تماشا میکرد و از آنها درس میگرفت تا بتواند در شرایط سخت هم انسانیتش را حفظ کند. این دقت او در توجه به مفاهیم و علاقهاش به شناخت ذات انسان، برای من بسیار ارزشمند بود.»

رابطهی پدر و پسری؛ صمیمی و دوستانه
پدر شهید گفت: «رابطه من و سپهر بسیار دوستانه بود. به دلیل نوع کارم، بیشتر اوقات سر کار بودم و کمتر میتوانستم با خانواده وقت بگذرانم. حالا این خلأ را بیشتر احساس میکنم. خاطراتم از سپهر، بیشتر به همان لحظههای ساده و معمولی زندگی برمیگردد.»
او درباره تواناییهای درسی سپهر نیز گفت: «در درس ریاضی و فیزیک خیلی خوب بود. اگر نکتهای به او میگفتم و توضیح میدادم که مسئله باید به چه شکلی حل شود، آن را یاد میگرفت و در حل سؤالهای امتحانی به کار میبرد. اگر معلم نکته یا فرمول دیگری هم مطرح میکرد، سپهر سر جلسه امتحان میتوانست ترکیبی از آنها را به کار بگیرد. اینطور نبود که تصور کند حتماً باید مسئله را فقط از همان راهی حل کند که قبلاً یاد گرفته است.»

آخرین خریدها؛ موبایل و صندلی کامپیوتر
پدر شهید با اشاره به روزهای پیش از حادثه گفت: «مدتی پیش از این اتفاقات، موبایل سپهر خراب شد. آن را دو سه جا بردیم، اما نتوانستند درستش کنند. میگفت به اطلاعات داخل گوشی نیاز دارد و باید تعمیر شود. به او گفتم یک موبایل دیگر انتخاب کند. گفت صندلی کامپیوتر هم میخواهد.
من خودم از قبل به کامپیوتر علاقه داشتم. قطعاتش را میخریدیم و سپهر خودش سیستم را سرهم میکرد. یک روز با هم رفتیم مادربرد و هارد خریدیم و او سیستم را سرهم کرد؛ خیلی تمیز و مرتب.
وقتی قرار شد موبایل بخرد، گفت رم کمتری میگیرد تا بتواند صندلی هم بخرد. در نهایت، یک صندلی اداری گرفتیم و فقط دو روز بعد، این اتفاقات رخ داد.»
تولد سپهر؛ هدیهای پس از سفر مشهد
پدر شهید درباره تولد فرزندش گفت: «برای تولد سپهر اتفاق خاصی نمیافتاد. ما صاحب فرزند نمیشدیم؛ سفری به مشهد رفتیم و بعد از بازگشت از مشهد، خدا این بچه را به ما داد.
سال گذشته، یعنی سال ۱۴۰۳، هم به مشهد رفتیم و عکسی که از آن سفر داریم، مربوط به خود مشهد است. در مهمانسرای حرم غذا گرفتیم. سپهر غذایی را که قرار بود به کسی بدهد، خودش نمیخورد و نسبت به این موضوع خیلی حساس بود؛ حتی اگر قاشقی به غذا زده شده بود، دیگر به آن دست نمیزد. معتقد بود این غذا به کسی که آن را میگیرد، حاجت میدهد. این رفتار او برای من بسیار ارزشمند بود.»

پدر شهید در پایان گفت: «سپهر بچهای نبود که زیاد بیرون برود. واقعاً بچهای بود که فرصت گناه پیدا نکرده بود؛ هنوز به آن مرحله نرسیده بود. برای همه آرزوی شهادت دارم، اما این بچه واقعاً پاک بود.
حالا از او جز چند چیز محدود که از آن خانه باقی مانده، چیزی ندارم؛ چیزهایی مثل کیف تحصیلی و تعدادی تصویر. دو لپتاپ، سیستم کامپیوتر و هاردهای اکسترنالش هم از بین رفتند. بخشی از زندگیام با این حادثه از بین رفت.»
عمو و برادر زاده دوشهید این سوی و آن سوی خیابانی در گلزار شهدا
پیکر شهید سپهر کریمقلیپور در قطعه ۴۲ گلزار شهدا به خاک سپرده شد. عموی او نیز در قطعه ۲۴، نزدیک مزار شهید چمران، آرمیده است. قطعه ۲۴ در آن سوی خیابان و در فاصلهای اندک از قطعه ۴۲ قرار دارد. پدر سپهر میگوید: «من همیشه به برادرم میگویم: سپهر را اینجا به تو سپردم.»