تاریخ : 1405,شنبه 16 آبان12:00
کد خبر : 128604 - سرویس خبری : شهدا

آچار فرانسه یعنی این آقا



فاش نیوز - شهید نبی احمدی از نیروهای مهندسی هوافضای سپاه بود که خستگی برایش معنا نداشت. نیروی همه‌فن حریف بود. به گفته همکارانش «نبی در کار تخصصی محل کار حرفه‌ای بود. در واقع او آچار فرانسه محل کار بود.»

خبرگزاری فارس؛ نهم اسفند که جنگ شروع شد، دائم بین این پایگاه و آن پایگاه با موتور در حرکت بود. هوا خیلی سرد بود و سوز اطراف کرج هم خیلی نامرد. اما تمام فکر و ذکرش این بود که نباید به‌خاطر عقب افتادن تعمیر تسلیحات صدای شلیک قطع شود.
برادر شهید نبی احمدی می‌گوید: «نبی از همان نوجوانی هم خلاق بود و هر چیزی که دوست داشت، می‌ساخت. لیفتراک چوبی، تریلر با تکه‌های پلاستیک و تا دلتان بخواهد عشق آب کردن سرب را داشت که در قالب بریزد و چیزی بسازد. تقریبا وقت زیادی را صرف کارهای الکتریکی و کلنجار رفتن با آرمیچر، سیم و هویه می‌کرد.»
این عکس مربوط به جنگ رمضان است. شهید احمدی بدون استراحت کار می‌کرد. در این عکس بعد از تعمیر تجهیزات همانجا خوابش برد و همکارانش از او عکس گرفته‌اند.
آقا نبی بیشتر کارها را تا حد حرفه‌ای بلد بود؛ نجاری، سیم‌کشی برق، آهنگری، تابلوسازی، طراحی و ساخت ام‌دی‌اف، کاشی‌کاری، سرامیک‌کاری، دیوارکشی و بنایی، نصب کاغذ دیواری، خیاطی، ساخت ماکت، مکانیکی، کشاورزی، رانندگی خودرو سنگین و… به گفته همکارانش «نبی در کار تخصصی محل کار حرفه‌ای بود. در واقع او آچار فرانسه محل کار بود.»
به گفته همسرش، «آقا نبی، همه‌فن‌حریف بود. در هر کاری که دست می‌زد، از آهنگری و نجاری گرفته تا تعمیرات و کارهای برقی، مهارت داشت. انگار هیچ کاری نبود که از پسش برنیاید و همیشه آماده بود تا گره از کارها باز کند. او چنان تسلطی بر کارهای فنی داشت که در خانه هرگز نیازی به آمدن متخصص یا کمک از بیرون احساس نمی‌شد. چون تمامی کارها از ریزترین تعمیرات گرفته تا پیچیده‌ترین کارهای تأسیساتی را خودش با مهارت تمام انجام می‌داد.»
روزهای آخر جنگ رمضان، خستگی در تمام چهره‌اش موج می‌زد. صورت و دست‌های پر از دوده و خاکی که حکایت غریبی داشت. دست‌هایی که زخم و خراش روی آن نشسته بود اما آقانبی توجهی به آنها نمی‌کرد. مردی که می‌گفت: «تا من هستم، صدای غرش لانچر باید بلند باشد.» او سرانجام ۷ فروردین ۱۴۰۵ مزد جهادش را گرفت و به شهادت رسید.

و امروز کارهای ماندگاری از عمو نبی به جا مانده. از مسجد محله تا محل کار. یکی از اهالی محله درباره کار تعمیرات در یک مجموعه فرهنگی می‌گوید: «به شهید نبی گفتم: عمو نبی برای کارِ قسمت ما، از کی کار را شروع می‌کنی؟ گفت: شب میام‌ که نقشه رو بکشم. شب که آمد برق‌ها قطع شده بود و همه‌جا تاریک بود. قرار شد باهم برویم میله و آهن بیاوریم که کار را از روز بعد شروع کنیم. شب بعد آمد، دیدم خیلی خسته‌ست. گفتم: ‌عمو نبی می‌خواهی از فردا صبح بیایی انجام‌ بدهی؟

گفت: صبح سرکارم. شروع کرد به انجام کار و برش زدن آهن‌ها. تا دیروقت کار کردیم. من دیگر توان نداشتم. ولی لحظه به لحظه انگار نبی با کار کردن انرژی می‌گرفت. تا ساعت ۳ کار کردیم و کار را تا حدودی به نتیجه رساندیم. ساعت ۳ رفت که تا ۶ استراحت کند و بعد برود محل کارِ خودش. دوباره آخر شب برگشت و دیدم باز خسته‌ است و از بی‌خوابی چشمهایش قرمز شده. گفتم: عمو نبی برو خانه استراحت کن. گفت: چای بیار بخوریم خیلی کار داریم.»