فاش نیوز - گاهی یک بشقاب غذای نامرغوب میتواند سوژه یکی از شیرینترین خاطرات رزمندگان شود! تابستان ۱۳۶۵، در ایستگاه صلواتی اندیمشک، سیبزمینیهای غول پیکر و بدپخت، صدای اعتراض مهدی حقیقی را بلند کرد.

تابستان ۱۳۶۵، اندیمشک؛ همراه چند نفر از دوستان راهی ایستگاه صلواتی شهر شدیم؛ ایستگاهی که در ساختمانی قدیمی، کنار بازار برپا شده بود. وقت نماز بود. نماز را خواندیم و بعد، نوبت ناهار رسید.
از بس در پادگان غذاهای عجیبوغریب خورده بودیم، دلمان لک زده بود برای یک غذای درستوحسابی؛ غذایی که بتوانیم با خیال راحت یک شکم سیر بخوریم. اما ظاهراً قرار نبود آن روز هم بخت با ما یار باشد! ناهار ایستگاه صلواتی چیزی نبود جز سیبزمینی آبپز! پیرمردی که مسئول توزیع غذا بود، کنار دیگ بزرگی ایستاده بود و سیبزمینیها را میان بچهها تقسیم میکرد. عرق از لبههای زیرپیراهنیاش سرازیر میشد و داخل دیگ میچکید؛ به قول مهدی حقیقی، همین عرقها هم لابد نمک غذایمان را تأمین میکرد!
سهم هر دو نفر، یک سیبزمینی بود؛ البته سیبزمینیهایی بهاندازه یک هندوانه! معلوم نبود در کدام مزرعه و با چه آبی کشت شده بودند که اینقدر غولپیکر از آب درآمده بودند. تازه، ظاهراً چند روزی هم بود که دستبهدست شده بودند. زیر پوستشان آب انداخته بود و معلوم بود که حسابی از مرحله پخت گذشتهاند!
مهدی که دیگر طاقت نیاورده بود، نگاهی به سیبزمینی درشت توی دستش انداخت و رو به پیرمرد گفت:ـ حاجیجون! چیز دیگهای نداری بخوریم؟پیرمرد با بیحوصلگی جواب داد:ـ نه!
مهدی دوباره پرسید، اما پیرمرد این بار با لحنی تند گفت:ـ خیر! میخوای براتون جوجهکباب سفارش بدم؟! بیتالماله، نمیشه بریزشون دور که! یکی باید اینا رو بخوره!
مهدی بیشتر عصبانی شد و گفت:ـ کشتی ما رو با این بیتالمالت! این سیبزمینیها رو گاو بخوره، تا صبح به اَروغ زدن میافته! اونوقت میدی ما بخوریم که توی بیتالمال اسراف نشه؟!دیگر کسی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. بچههایی که پشت سر ما در صف ایستاده بودند، یکباره زدند زیر خنده. حرف مهدی آنقدر بامزه و بهجا بود که خستگی و دلخوری از ناهار عجیب ایستگاه، برای لحظاتی از یادمان رفت.
مهدی هم که انگار تکلیفش را با آن دیگ بزرگ و سیبزمینیهای غولآسا روشن کرده بود، رو به من کرد و گفت:ـ آقا حمید! مثل این که باید دوباره به جیبمون زحمت بدیم و یه سوسیسبندری مشتی بزنیم به این شکم وامونده!
و اینگونه بود که بهجای خوردن ناهار بیتالمالی، راه ساندویچی میدان مرکزی شهر را در پیش گرفتیم تا با هزینه شخصی، شکمی از عزا دربیاوریم!
مهدی محمدی حقیقی، متولد ۱۳۴۴، روز یکشنبه ۲۱ دیماه ۱۳۶۵، در عملیات کربلای ۵، منطقه شلمچه، به شهادت رسید. پیکر مطهرش پس از سالها، در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۳۷۸ در قطعه ۵۰، ردیف ۳۷، شماره ۱۰ بهشت زهرا(س) آرام گرفت.
این روایت، گوشهای از کتاب «تبسمهای جبهه»، نوشته حمید داوودآبادی است.