
فاش نیوز - بسیجی شهید و مهندس نخبه "مجتبی عبادتی"،جوانی بوده که در کنار تحصیل و فعالیتهای اجتماعی، به خانواده و اطرافیانش توجه ویژهای داشت. خانوادهاش او را جوانی خوشاخلاق، شوخطبع، مسئولیتپذیر و علاقهمند به فعالیتهای مذهبی، انقلابی و اجتماعی به یاد میآورند.
در این گفتوگو، پدر و مادر شهید از دوران کودکی و نوجوانی، رابطه صمیمانه او با خانواده، علت عضویتش در بسیج، ولایتمداری، مسیر تحصیل و فعالیتهایش و چگونگی اطلاع از شهادتش در جنگ رمضان به ما گفتند...
لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید...
بنده محمدرضا عباتی، پدر شهید مجتبی عبادتی هستم.
اصالتان برای کدام شهر یا استان هستید؟
- استان مرکزی اراک، شهرستان گلپایگان
شهید عبادتی متولد چه سالی و کجا بودند؟
- متولد ۲۶ بهمنماه سال ۱۳۷۹ و اهل تهران بود.
از دوران کودکی و نوجوانی ایشان برایمان بگویید. از نظر اخلاقی و رفتاری چه ویژگیهایی داشتند؟
- از همان کودکی و نوجوانی، فعالیتهای مذهبی و اجتماعی داشت. اکثر اوقات در نمازهای جمعه و جماعات شرکت میکرد و همچنین در مراسم و مناسبتهای انقلابی بهخصوص راهپیمایی ۲۲ بهمن و روز قدس حضور بسیار فعالی داشت و گاهی ما را هم همراه خودش میبرد. به این فعالیتها بهشدت علاقهمند بود و با جدیت دنبالشان میکرد.
شهید از لحاظ اخلاقی چگونه بودند و رابطهاش با خانواده و بستگان چگونه بود؟
از لحاظ اخلاقی واقعاً پسر خوبی بود. با پدر و مادر، خواهر و برادر و دیگر اعضای خانواده رابطه بسیار صمیمانهای داشت. با فامیل هم خوب و مهربان بود و با کسی مشکل نداشت. اهل شوخی و خوشصحبتی بود و جمع خانواده را شاد میکرد.
رابطه ایشان با شما چگونه بود؟ آیا در تصمیمهای مهم زندگی با شما مشورت میکردند؟
- بله، احترام زیادی برای ما قائل بود و در تصمیمهای مهم با ما مشورت میکرد. حتی درباره مسائل تحصیلی و انتخاب مدرسه هم نظر ما را میپرسید. مثلاً بررسی میکرد که مدرسه دولتی برود یا مدرسهای که امکانات بیشتری دارد، اما هزینهاش بالاتر است. درباره این مسائل با هم صحبت میکردیم و تصمیم میگرفتیم.
در مجموع، ارتباطمان بسیار خوب بود. در کارهای مختلف هم اگر از دستش برمیآمد، به دیگران کمک میکرد و نسبت به اطرافیانش بیتفاوت نبود.

تحصیلات دانشگاهی ایشان در چه رشته و دانشگاهی بود؟
- در دانشگاه شهید بهشتی و در رشته کامپیوتر تحصیل میکرد.
از فعالیتهای کاری ایشان هم خاطرهای دارید؟
- بله. سال دوم دانشگاه بود که یک روز به من گفت: «بابا، جایی از من دعوت کردهاند که برای همکاری بروم، اما خودم دقیق نمیدانم آنجا چه کاری انجام میدهند. بیا با هم برویم و ببینیم کجاست.» صبح با هم راه افتادیم و به ساختمانی که نشانیاش را داده بودند رفتیم. آنجا با استقبال خوبی از ما پذیرایی کردند و برخوردشان بسیار محترمانه بود.
ایشان عضو فعال بسیج یکی از مساجد هم بودند، درسته؟
- بله
کدام مسجد؟
- مسجد سیدالشهدا (ع) تهرانپارس
هدفش از عضویت در بسیج چه بود؟
به دو دلیل وارد بسیج شدند؛ دلیل اول این بود بهشدت به بسیج علاقه داشت، دلیل دوم برای دفاع از ارزشهای انقلاب و ولایت... و بهشدت هم در این زمینه فعال بودند.

شما با عضویت ایشان در بسیج مخالفتی نداشتید؟
- نه ابداً... نهتنها مخالفتی نداشتم؛ بلکه بهشدت موافق عضویت ایشان در بسیج هم بودم.
علت موافقتان چه بود؟
- چون که هم خودم هم انقلابی بوده و هستم و هم اینکه قبلاً رزمنده و بسیجی بودم.

جبهه هم بودید؟
- بله...
چند مدت؟
- ۴۵ ماه
کدام لشکر؟
- لشکر ۱۴ امام حسین (ع) اصفهان
آقا مجتبی در چه روزی و در کجا به شهادت رسیدند؟
- یازدهم اسفند در فلکه چهارم تهرانپارس
چگونه از شهادت ایشان مطلع شدید؟
- برای پیگیری و کمک به آنجا (محل شهادت) رفته بودم. جمعیت زیادی حضور داشتند و خانوادهها هم آمده بودند. بعضیها به دلداری و همراهی نیاز داشتند. در آن شرایط، خودم هم درگیر پیگیری وضعیت بودم. البته خودم قبلاً از اتفاقی که افتاده بود خبر داشتم .
آن موقع چه احساسی داشتید؟
- شرایط بسیار سختی داشتم...
پیکر مطهرشان در کجا دفن شده؟
- در گلزار شهدای گلپایگان
اگر بخواهید مهمترین ویژگی اخلاقی شهید را بیان کنید، به چه چیزی اشاره میکنید؟
- واقعاً پسر بسیار خوبی بود. هم در خانواده و هم در ارتباط با فامیل، رفتار و اخلاقش زبانزد بود. احترام میگذاشت، اهل مشورت بود و هرجا میتوانست به دیگران کمک میکرد. حضورش برای همه ما عزیز بود.
از آخرین دیدار یا آخرین خاطرهای که از ایشان در ذهن دارید، برایمان بگویید...
- شب آخری که داشت میرفت وصیت میکرد میگفت بابا این کار رو بکن اون کار رو بکن، فلان کار رو انجام بده، فلان کار رو انجام نده و من هم فکر میکردم که با من داره شوخی می کنه!
بهش گفتم از این شوخیها نکن مجتبی، گفت که بابا من رو حلال کن! اون شب اصلاً تا صبح نخوابید... همهاش میرفت و میآمد و نماز میخواند و بابا من رو دعا کن باباجان... من هم بهش میگفتم مجتبی با من از این شوخیها نکن، من طاقتش را ندارم... اصلاً حواسم به شهادت و این چیزها نبود...

*****
مادر شهید
حاجخانم! آیا از اینکه فرزندتون به شهادت رسیده و او را دیگر در کنار خود نمیبینید پشیمان و ناراحت نیستید؟
- نه هرگز... چرا که پسرم در راه خدا شهید شده و خدا مجتبی را بهعنوان هدیه به ما داده بود و خودش هم پس گرفت. در کل راضی به رضای خدا هستم.
رابطه فرزند شهیدتان با شما چگونه بود؟
- خیلی خوب بود، بهشدت متواضع و تابع بود و احترام خاصی برای مادرش قائل بود.

چگونه از شهادت آقا مجتبی باخبر شدید؟
- پدرش زنگ زد و گفت اینجا همه چی خراب شده و مجتبی هم به شهادت رسیده...
عکسالعمل و واکنش شما در آن لحظه چه بود؟
- در آن لحظه هیچی نفهمیدم و فقط نشستم و بهشدت گریه کردم .
از آخرین دیدار و یا آخرین خاطرهای که از فرزند شهیدتون دارید برای ما بگویید...
- آخرین دیدار ما با آقا مجتبی روزی بود که رهبرمون شهید و جنگ هم شروع شده بود، وضعیت کشور هم جنگی شده بود و به همین خاطر به مجتبی گفتم؛ جنگ شروع شده و همهجا را دارند میزنند، بهتر است که دیگه بریم گلپایگان چرا که آنجا امنتر از تهران هست. اما ایشان خواسته من رو قبول نکرد و گفت مادر! شما اگر میخواهید به گلپایگان بروید، بروید... ولی من اینجا میمانم که در همان لحظه یکدفعه یکی از همکارانش بهش زنگ زد...
بعد از اینکه صحبتش با همکارش تمام شد، گفت؛ مادر بهم زنگزدن و من باید بروم. بعدش که برگشتم بعداً درباره اینکه به گلپایگان برویم یا نرویم با هم صحبت میکنیم که دو روز بعد خبر شهادتشان آمد.
واکنش شهید به شهادت آقای شهید...؟
- وقتی خبر شهادت حضرت آقا رو شنیدند خیلی ناراحت شدند و گریه کردند... علاقه شدید و خاصی به رهبری داشتند، همیشه میگفت هر چه آقا گفت باید همان شود و باید همه ما تابع امر ولیفقیه باشیم و...
