تاریخ : 1393,دوشنبه 15 ارديبهشت11:51
کد خبر : 26783 - سرویس خبری : زنگ خاطره

نذر شهدا



مهدی اسدزاده ج 70% - دلم بدجوری زیرورو شده بود. آرامشی داشتم که هیچ جای این شهر بزرگ و شلوغ نمیتونم اون رو پیدا کنم. کوچکترین نسیمها هم صورتم رو نوازش میداد و قلبم رو بالا و پایین میکرد. چند دقیقه ای میشد کنارش اومده بودم. عطر شمیم بدنش رو حس میکردم حتی با اون همه مانع بین تن من و تن اون. ایکاش میتونستم بغلش کنم، بوسش کنم... اما نمیشد.

یکدفعه دیدم سه نفر دارند میایند سمت ما... سریع بلند شدم رفتم به سمتشون .. ظرف رو بردم جلو گفتم: بفرمایید. نفری یکی برداشتند گفتند: خدا بیامرزدشون. لبم پرشکر شد .. کلی ذوق کردم. رفتم گشتی زدم یکی دیگه رد میشد. باز رفتم جلوش تعارف زدم. اونم برداشت و گفت: خدا رحمتش کنه.. براش فاتحه میخونم.
دیدم اون طرفتر یک خانمی نشسته زل زده به کسیکه فکر کنم پسرش میشده. آروم آروم رفتم جلو. چه عطر خوبی به پسرش زده بود. آهسته گفتم حاج خانم... حاج خانم... ببخشید...بفرمایید. چشمهای خیسش رو به من دوخت گفت: ممنونم پسرم. یک دونه برداشت گرفت تو دست پیرش و شروع کرد فاتحه خوندن. به عکس روبروش نگاه کردم دیدم چقدر شبیه مادرشه.

رسیدم جایی که اسمی روشون نبود. هرکی برمیداشت میگفت: خدابیامرزدش...خدا رحمتش کنه. وای خدا وقتی کسی اینو بهم میگفت چه لذتی میبردم.
ظرفش تموم شد .. نذرم ادا شد. دیگه باید میرفتم...دلم نمیومدش.

یک حاجت بزرگ از خدا داشتم از ته قلب میخواستم بهش برسم. شنیده بودم نذر شهدا خصوصاً شهدای گمنام خیلی اثر داره. منم چندتا نذر کردم یکیش هم اینکه خرما بگیرم برای شادی روح شهدا، توی گلزار شهدا راه برم بین مردم پخشش کنم. وقتی حاجتم رو گرفتم چند بسته خرما خریدم رفتم بهشت زهرا گلزار شهدا.. هیچکسی نمیدونست دقیقاً برای کی دارم خرما پخش میکنم. هرکی که بهم میرسید و میگفت خدا بیامرزدش، قند تو دلم آب میشد. انگاری من فرزند همه شهدا بودم و اوناها هم باباهای من. (برگرفته از وبلاگ صدای سکوت)