
بهروزساقی - به نام آن که مرگ و زندگی ما در دست اوست. انسان وقتی درست نگاه می کند درهمه آن چیزهایی هم که به ظاهر بلا و مصیبت و بیماری و ازاین دست چیزهاست خیرها و فرصت های بسیاری نهفته است که اگر به اکتشاف آنها از عمق خروارها ظواهر وعادات همت کنیم، ثروت هایی را کشف کرده ایم که نه تنها آن به ظاهر بلایا ومصیبت ها را جبران می کند بلکه اصلا" دیگر بلا و درد وغمی نمی ماند و جز خیر و صلاح و حکمت چیز دیگری دیده نمی شود. آن موقع است که آدمی تازه شمه ای از کلام بلند " ما رأیت الا جمیلا" ی حضرت زینب سلام الله علیها را به شهود می نشیند که چطور آن ام المصائب از زیر آوار مصائب و کربات عظیم، آن گنج لایزال را استخراج می کند و چطور از مرگ، زندگی، از غم، شادی و از بلا، ابتلایی که نمره قبولی خدا پای آن خورده است متبلورمی شود.
البته من کمترین ذره ای هم درقیاس با آن خورشید های همیشه تابنده نیستم ولی از آنجا که گفته اند:
"با بال شوق ذره به خورشید می رسد"
شاید به لطف شوق عشق این مهرهای تابان، جرقه ای از حقیقت افکار آنان دراوج بیماری برقلب مریضم درخشیدن گرفته که به دعای دوستان، خداوند ایام بستری بودن دربیمارستان را از ارزشمند ترین دوران زندگی ام قرارداد و این آتش را برایم گلستان کرد. همانطور که دوران پس ازمجروحیتم و وضعیت به ظاهر سخت ودشوار خودرا - گذشته از خطا ها ولغزش هایی که خلاف جهت ایثارگری ام خدایی نکرده داشته ام- لطف خدا برخود می دانم.
با حادثه ای که برایم پیش آمد خداوند توفیق داد بیشتر به کوچکی خود و بزرگی اش پی ببرم. چرا که درطول عمربی ارزش خود خداوند بارها مهلت دوباره ای به من عطا کرده که چه بسا همانجا می توانست نقطه پایان عمر دنیایی ام باشد. افرادی مثل من خیلی وقت است که در وقت اضافه بسر می بریم. چه رسد به این که اصل وجود ما هم موهبتی است که لطف و منت او برماست و ما هیچ طلبی از او نداریم. بلکه وام و امانتی ازجانب خداوند به ماست که همه ما می دانیم امانت دارخوبی نبوده ایم و جزفرصت سوزی هیچ گلی به سرمان نزده ایم.
ازطرفی چون قلب، منطقه ای خودمختار درجسم ماست وقتی دچارعارضه وتهدید می شود آدمی حضورمرگ را درنزدیکی خود حس می کند. خوشبختانه از این بابت هم بروز این وضعیت توفیقی بود که خود را درمواجهه با این واقعیت بزرگ اما مغفول، بسنجم و الطاف خدا را درآن موقعیت که تصورات دهشتناکی از آن دراذهان وجود دارد به عینه ببینم وبفهمم که خداوند اگر اول وآخر هر چیزی ست " هو الاول والاخر"، یعنی این که اگرخودمان بخواهیم او از اول تا آخر باما هست و خواهد بود. یعنی کافی ست ما خود بفهمهم ومتوجه باشیم، دراین حالت است که لحظه آخربه مثابه اجابت دعای "الهی هب لی کمال الانقطاع الیک" رخ می نماید و آماده می شوی از پل مهیبی که درسرحدات دنیا زده اند درمعیت این همراه اول و آخرعبورکنی و دنیا را همچون فیلمی دوساعته که درآن ایفای نقش کرده ای، با تماشاگران مبهوتش تنها بگذاری.
ازطرفی توفیق حضور درمیدان جهاد در راه خدا ودین و میهن ومجروحیت دراین راه الحق اگربفهمیم تولد دوباره ای بوده است. به هرتقدیر وقتی توفیق می یابی با عنوان جانباز درجامعه شناخته و معروف شوی شاید خدایی نخواسته غرور به سراغت بیاید که واقعا" کاری برای اسلام ومسلمین وجهان و جهانیان کرده ای و اگرمثل من ضعیف النفس هم که باشی، از زمین و زمان طلبکار خواهی شد که ما حق حیات بر شما داریم و......
در بیمارستان خاتم که محل مراجعه جانبازان با مجروحیت های گوناگون و اقشار مختلف ایثارگران است،کسانی را می بینی که هرچه هم مجروحیتت شدید و وضعیتت دشوار باشد درمقابل درد مندی و مظلومیت وغربت آنان درراه خدا، خود را کوچک و ناچیز می یابی و باد غرورت می خوابد که خدایا شکرت، ظرفیت ما را خوب مد نظرداشته ای!
جانبازانی را می دیدم که زندگی بسیار پربارتر و مؤثرتری از من داشته و دارند درحالی که با دردها و مشکلات بیشتری نسبت به من دست و پنجه نرم می کنند. جانبازان شیمیایی را می دیدم که ظاهرا" چیزیشان نبود ولی سرفه امانشان نمی داد "خدایاشکرت" را به تمامی ادا کنند. آن هم درچنان مظلومیت وغربتی که من جانباز نخاعی بیمارقلبی را شرمنده می کرد و از فرط شرمندگی، منفعلانه از خدا می خواستم از درد آنان بکاهد و به دردهای من بیفزاید!
یاد شعرمولوی می افتادم که:
مرد را دردی اگرباشدخوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
و با سرافکندگی می دیدم که چقدر اینها مردند وخیلی از ماها فقط عنوان مردی را یدک می کشیم.
جانبازان شهرستانی و از نقاط دور افتاده - و نه آن هایی که درمناطق روستایی و دورافتاده درگوشه بی ادعایی وکنج فقر و بی اطلاعی و بی پارتی وسفارش با دردهای انبوه خود می سوزند ومی سازند- بی هیچ سروصدایی می آیند و درسخت ترین شرایط، تنها عیادت کننده وملاقاتیشان خدا و حضرت صاحب الزمان هستند و من این را از نجوا هایشان فهمیدم!
من که از تهران و درتهران، نزدیک خانه وکاشانه خود غرق در الطاف ومحبت های بی شائبه دوستان بیشماری از وزیر و وکیل گرفته تا فامیل ودوست و همکار وآشنا بودم و افراد بسیاری بصورت حضوری یا تلفنی یا پیام و پیامک و کامنت و غیره جویای احوالم بودند وفضایی عزتمندانه را درمیان خلق خدا برایم رقم زده بودند، درمقابل آنان که محیط مظلومیت وغربت وتنهائیشان را یاد ونام خدا وامام زمان پرکرده بود، احساس حقارت وکوچکی می کردم. شرمنده می شدم که خدایا ما را قدردان دردها و تحمل های خالصانه و مخلصانه آنان قرار بده !
اما این ها همه باعث نمی شود من از تمام کسانی که نسبت به این بنده حقیر، با این قلب مریض! اظهار محبت کردند و من ضعیف را درآن حال موردلطف خود قرار دادند و به هرمیزان، متحمل زحمت شدند قدردانی نکنم. چه آنها که بر بالینم قدم رنجه کردند، چه آن ها که تماس گرفتند، چه آنان که پیام یا پیامک فرستادند، آنان که با نیت رعایت حالم تماس هم نگرفتند و حتی آنان که به دلیل گرفتاری و مشغله دعا گویم بوده اند که بس، از رسانه های تصویری وصوتی ومکتوب، وسایت ها و وبلاگ ها و....
اما تشکر ویژه دارم از دوستان و ولی نعمتان ایثارگرم از اقشار مختلف که با نوشتن مطلب و ارسال کامنت درسایت خودشان فاش نیوز نسبت به این کمترین خادم خود کمال محبت ومهربانی را مبذول داشتند. عبارات و عناوینی را که من لایق هیچ کدام از آن ها نبودم نثارم کردند که اینها از نیت پاک و زلالشان سرچشمه می گیرد و نه از لیاقت من!
در انتها باید عرض کنم به لطف دوستان و دعای خوبان حال جسمی و روحی و روحیه ام نسبت به گذشته به مراتب بهتر است و ان شاءالله پس از سپری کردن دوره نقاهت، پرانرژی تر از گذشته تا جان بی مقدار دربدن دارم به کار اعتقادی خود که از اعتقادات شما عزیزان جدا نیست ادامه خواهم داد و به توصیه دلسوزانه بعضی از دوستان که به صلاحدید خواسته بودند بخاطرسلامتی کار و تلاش را کنار بگذارم، جسارتا" توجه نخواهم کرد. چرا که سلامتی برای کار و تلاش در راه خدا و بندگانش معنا پیدا می کند و ما فقط باید تلاش کنیم که کار و تلاشمان دراین مسیر باشد. انشاءالله.
برای حسن ختام شعری وصف حال از حافظ را تقدیم می کنم که:
صلاح از ما چه می جوئی که مستان را صلا گفتیم
به دورنرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
درمیخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی! خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
اگربرمن نبخشایی پشیمانی خوری آخر
به خاطردار این معنی که درخدمت کجا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید
جزای آن که از زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت
ز بد عهدی گل گویی حکایت با صبا گفتیم