تاریخ : 1393,چهارشنبه 14 آبان16:16
کد خبر : 29665 - سرویس خبری : ادبیات ایثار و شهادت

باران چرا برای تسلی نیامدی؟



پرستو - باران که آمد دلمان را حسابی سوزاند. همه می دانستیم به حرمت و آبروی حسین(ع)، خداوند باران را فرستاده ... ولی همه مان به تنها چیزی که فکرکردیم این بود که باران چرا آن روز در کربلا ... نیامد!

باران می آید و شب سرد محرم است

فصل عزای سید مظلوم عالم است

بااینکه تر شده ست بیابان این دلم

اما هنوز در تب گرمای ماتم است

باران! چرا در آن دل گرما نیامدی؟

بر روی پر خجالت سقا نیامدی؟

وقتی که مشک پاره شد و آبرو بریخت

باران چرا برای تسلی نیامدی؟


بی آبی و تلذی و لب تشنگی... عطش

ترس از اسارت و کتک و بردگی... عطش

آن روزها که دل ز حرارت کباب بود

یک چیز بود معنی هر زندگی... عطش !

باران! چرا به حال سکینه دلت نسوخت؟!

بر غربت غریب مدینه دلت نسوخت؟!

وقتی که شمر بر تن خورشید می نشست

بر داغی و غریبی سینه دلت نسوخت؟!

باران نیا! دلم ز غمش می شود کباب

از غصه و غم دل تفتیده رباب

از گریه های کودک شش ماهه ای که سوخت

از بی بصیرتی و جهالت... نه قحط  آب...!


ای آسمان! دلت ز محرم گرفته است؟

از فکر اشک های دمادم گرفته است؟

باران! ببار بر دل دلتنگ و خشکمان

کاین سینه را هوای پر از غم گرفته است