تاریخ : 1393,شنبه 13 دي17:31
کد خبر : 30544 - سرویس خبری : زنگ خاطره

اومدم بکشمت!


اومدم بکشمت!

فرستنده تبسم- ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛ بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

خاطره از شهید دکتر مصطفی چمران


کد خبرنگار : 15