
فاش نیوز - عصر پنج شنبه 16 بهمن روز میهمانی لاله ها بود . من در این میهمانی شرکت کردم . قبل از ورود به گلزار شهدا از دور می شنیدم صدای موزیک و آهنگ های انقلابی و نوحه هایی که در سوگ شهیدان به گوش می رسید ، در هم شده است . صدای طبل ها حتی از فاصله دور هم باعث شده بود که لرزشی در وجود من به وجود آید. من همیشه صبح های جمعه به دیدار برادران شهیدم می روم تا در لحظه دیدار فقط من باشم و آنها ....ارتباط قلبی ومعنوی بین من و آنها به حدی است که می توانم بگویم آنها از دیدن من در روز میهمانی خیلی بیشتر خرسند شدند ..چون می دانستند اینبار رفته بودم تا در حد توانم چهره ی زیبای حماسه آنها را از غبار زمان پاک کنم ....و نگذارم یادشان به فراموشی سپرده شود تا دیگر مدیران و فرمانداران غافل و جاهل جرأت نکنند باز هم بگویند .......!!!
پابه پای همراهم وارد گلزار شهدا شدم . معدودی از خانواده های شهدا توانسته بودند از ترافیک بگذرند و خود را به گلزار شهدا برسانند . مثل همیشه به سمتی رفتیم که برادران شهیدم آرمیده بودند . بعد از ذکر فاتحه به روح پاک چند شهید ، به سمت مزاری رفتیم که دو خانم در کنارآن نشسته بودند . از خانمی مسن تر پرسیدم : شما با شهید چه نسبتی دارید ؟ گفت : من مادر شهید مجتبی و مصطفی مسعودیان هستم. بعد از عرض ادب گفتم مادر پسرانت در چه عملیاتهایی شهید شدند؟ گفت : فقط یادم است یکی در عملیات فتح خرمشهر بود . اگر اشتباه نکنم یکی هم در عملیات والفجر .. مجتبی 9 ماه زودتر شهید شد . یکی بسیجی بود و یکی هم پاسدار.
به راه خود در بین ردیف مزار شهدا ادامه دادیم ...در ردیف بعدی دختر جوانی دسته ای بزرگ از گل ها را بر روی مزار شهیدی پرپر می کرد. از خانمی که بعد فهمیدم مادر دختر است خواستم درباره شهید بگوید . گفت : شهید حمیدرضا شلمزاری برادر من است که بسیار خوب ، باخدا و درسخوان بود . او اهل تئاتر بود و در آخرین فعالیتش نقش شهید را بازی کرد . برادرم در منطقه دب حردان در عملیاتی که سال 10/2/61 صورت گرفت در اثر برخورد با مین به شهادت رسید ... بی اختیاربغضی وجودم را فرا گرفت و ادامه تکلم را برایم سخت کرد .... از دختر جوان پرسیدم از ویژگی های دایی شهیدت چقدر می دانی ؟ گفت : تنها چیزی که از دایی ام می دانم از وصیت نامه اش است که نوشته بود دوست دارم روزی برسد که ببینم وقتی دخترانی که از کوچه ما رد می شوند با حجاب حضرت فاطمه س باشند. به سختی از ریختن اشک هایم جلوگیری می کردم.
در ادامه راه به خانمی رسیدیم که او نیز بر روی چهار پایه ای تنها نشسته بود . ایشان در معرفی خود گفت : من خاله شهید مسعود وزیری هستم که در جبهه شلمچه به شهادت رسید. پدر و مادر شهید هم تو راه هستند الان می رسند . ضمن خداحافظی از ایشان گفتم سلام ما را به پدر و مادر شهید برسانید.
از دور دو خانمی را دیدم که با کمک هم مزار شهیدشان را می شستند . وقتی کنار آنها رسیدم ، یکی از خانم ها به من گفت : ببخشید خاکی نشوید ...گفتم: اتفاقا باید غبار مزار این شهیدان عزیز به وجود ما برسد تا بلکه به برکت وجود آنها عاقبت به خیر شویم . شهید جمشید آزاده در جبهه دارخوئین جام شهادت را نوشیده بود .
در همان نزدیکی برادری توجهم را به خودش جلب کرد که با یک دقت خاصی سه مزار شهید چسبیده به هم را غبار روبی می کرد .
صدای خانمی را از پشت سرم شنیدم . به طرف صدا برگشتم . مادر یک شهید بود که با صدای بلند با خودش حرف می زد . او از اینکه فراموش کرده بود قرآن بیاورد رنج می برد . گفتم مادر درباره شهیدت برایم حرف بزن . گفت پسرم کمال ، سید بود . همیشه صبح ها برای نماز جماعت به مسجد می رفت . خیلی مومن و با خدا بود . این پسرم یه چیز دیگه ای بود . حتی یکی از همسایه ها به نیت جد پسرم شفای دخترش را از خدا گرفت . به همین خاطر خیلی مایل بود دخترش را به پسر من بدهد ولی آخرین بار که خواست برود جبهه گفت مادر به فلانی بگو حالا که خواستگار برای دخترش آمده منتظر من نباشند ...و دیگر پسرم برنگشت ..
دو ردیف پایین تر به مزاری رسیدیم که یک مادر شهید زیر لب با فرزندش نجواهای سوزناکی داشت . او مادر شهید محمد مختاری گندمانی بود که در 21 سالگی در عملیات والفجر 1 به شهادت رسیده بود .
چهلمین روز شهادت سردار تقوی نیز مصادف شده بود با مهمانی لاله ها .. گروههای زیادی سر مزارش جمع شده بودند برای عرض ادب و تسلیت ..
وقتی چشمم به مزار اولین شهید مسجد محله مان خورد ، گفتم : مصطفی به بچه ها بگو من امروز حالم خوب نیست ..زود خودشونو نشون بدن که خیلی دنبالشون نگردم ...آخه با اینکه برادران شهیدم در فاصله ای نزدیک به هم قرار دارند چون چشمم ضعیف است به سختی آنها را پیدا می کنم . نگو چرا از عینکت استفاده نکردی که نمی توانم بگویم ! اسم و مشخصات روی مزار برادران شهیدم خیلی از بین رفته !!... من نمی دانم چه کسی متولی تعویض و تعمیر سنگ مزار شهیدان است ؟؟؟؟؟
همیشه بعد از زیارت قبردو برادر شهید محمد و یعقوب کریمیان که از فامیل های ما هستند آخرین مزاری را که زیارت می کنیم ، مزار شهید محمود جشن مریم است . سلام و درود به روان پاکتان ای شهیدان خدایی ...چه خوش است رنج و محنت به ره وفا کشیدن ...
گزارش از جعفری.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)