
زندگی غم انگیز جانبازی که ترکش دارد ولی پرونده اش نزد خداست
تقاضای زن جانباز: سربازی تنها پسرم را ببخشند. وبه شوهرم کمک کنند.
گزارش: ارسلان رسولی

زن با چشمانی اشک آلود به دفتر فرماندار کلاردشت آمد تقاضای کمک داشت. فرماندار شماره ای برای رایزنی گرفت تا بلکه کمکی کرده باشد.
زن نگران ازمن به عنوان شاهد داستان غم انگیز شوهر جانبازش نام برد. خاطرم نیامد، لازم دیدم برای تهیه گزارش به منزل این جانباز بروم.
به روستای واحد رفتم. به خانه سیاوش عسگرزاده، جانبازی که هیچ کس ادعای وجود ترکش را در بدنش باور نمی کرد. تا اینکه درتاریخ دوم آبان سال 91 نامه ای به شماره ( 1097 /918 / 3 /12 /ک /س ) از کمیسیون پزشکی سپاه کربلای مازندران به معاونت نیروی انسانی سپاه کربلا – ایثارگران، وجود سه ترکش را درقفسه سینه و شکم وی تأیید می کند.
سیاوش در رختخواب بود. اورا شناختم. اوایل دهه هفتاد بود که از من می خواست تا درد دلش را ازاینکه ترکش وموج انفجار خمپاره زمان جنگ اذیتش می کند. او بارها ازمن خواست ولی من کوتاهی کردم.
درد دل باسیاوش جانبازی که با وجود ترکش وموجی بودنش پرونده ای دربنیاد شهید ندارد.
ماه رمضان سال 61 داوطلبانه برای آموزش نظامی به پادگان منجیل رفتم. یک ماه بعد از آموزشی راهی جبهه جنوب شدم. هفده سال بیشتر نداشتم. سه ماه گذشت به خانه آمدم. با اینکه نامزد داشتم طاقت نیاوردم. اول عید سال 62 به تنهایی راهی جبهه های جنگ شدم.
بعد از 9 ماه حضور داوطلبانه ام در جبهه زمان سربازی ام نیز فرا رسید. بهانه ای شد تا درجبهه بمانم.
سیاوش آهی می کشد واز نحوه مجروح شدنش می گوید، مهرماه سال 63 درشلمچه یکی ازمناطق جنگی جنوب نگهبان بودم. جمعی از فرماندهان لشگر 21 حمزه هم برای شناسایی آمده بودند که دیده بان عراقی ما را دید. دقایقی بعد خمپاره 60 به طرف ما شلیک شد. ترکش خمپاره وموج انفجار مارا گرفت. وقتی بهوش آمدم که چند ساعتی از وقت انفجار گذشته بود.
سیاوش آرام وقرار ندارد. می گوید، بیشتر از 30 سال است که ازمجروحیتم می گذرد، بارها به بنیاد ایثارگران وبنیاد شهید مراجعه کردم می گویند بایستی صورت سانحه داشته باشی. بخدا عقلم قد نمی داد که برای خودم مدرک جمع کنم. عشق من روستایی اسلام بود واطاعت ازامام. خیلی از کارهایی که می کنم دست خودم نیست. ازاین کارمن همسرم اذیت می می شود. اثرات انفجار هنوز هم بامن هست. دهیار برای کمک به من وخانواده ام اجازه داده هفته ای دو روز در دهیاری کار کنم ولی اعصاب ندارم، شب وروز مجبورم برای آرام شدن خودم قرص آرام بخش زیادی بخورم. حالاهم که فراموشی خفیف گرفته ام. درآمدم با کارگری است. قادر به کارگری هم نیستم. تنها پسرم کنارم بود برایم خوب بود. می توانستم به او تکیه کنم ولی الآن او سرباز است ومن تنها.
حال سیاوش بد می شود.
خانم ام البنین عسگرزاده همسر این جانباز بی نام ونشان رشته کلام را بدست می گیرد واز رشادت های همسرش می گوید. ما باهم نامزد بودیم که سیاوش مجروح شد. 9 ماه به عنوان بسیج داوطلبانه درجبهه بود. سال 63 هم که به عنوان سرباز فعالیتش رادرخط مقدم ادامه داد. سیاوش تنها نان آور خانه من است. خدا به ما دوتا فرزند داد. دخترم ازدواج کرد ورفت. تنها پسرم سه ماه است که درخدمت سربازی است. وقتی که پسرم بود کمک حالم بود. سیاوش شب ها بی اختیار خانه را ترک می کند. بخدا خسته شده ام. توان تر و خشک کردن شوهرم که هنوز چند ترکش در بدن ومهره گردنش هست، هنوز آثار موج انفجار شوهرم را آثار می دهد.
ازاو خواستم از دولت چه می خواهد، گفت، سربازی تنها پسرم را ببخشند. وبه شوهرم کمک کنند.





منبع: پایگاه خبری تحلیلی کلارنا