
«همت»؛ «شهید همت». این نام برای همه ما آشناست. خیلیها هر روز آن را میشنوند. شاید چندین بار. عکسهایش هم هست. نصب شده در چند بزرگراه، خیابان، کوچه. جوانی لاغراندام را نشان میدهند که لباسی رنگ و رو رفته به تن دارد و با لبخندی محو چشمهایش را به زیر انداخته است.
عکسها، کمتر نشانی از یک جوان 29 ساله را دارد. جنگ که آغاز شد بی هیچ ادعایی، برای «دفاعی مقدس» از مرزها و وجب به وجب این خاک، شتافت. در خط مقدم فرمانده عملیات بودن، شب و روز پا به پای رزمندهها و بلکه بیشتر از آنها رنج کشیدن و این سو به آن سو زدن، خون دل خوردن که مبادا ساعتی بخوابد و دشمن یک قدم پیشروی کند، در جوانی پیرش کرد.
آن سالها آشنای همه بود، اما زندگی را غریبانه میخواست. عشق به شهادت و برای خدا بودن بیتابَش میکرد. 17 اسفندماه 62، در آخرین عملیات، آگاه از اینکه شهید میشود، دو کودکش را در آغوش گرفت، دل برید و رفت. برای خود هیچ نخواست. با «سر» شتافت و بی «سر» بازگشت.
همت عارفانه زیست و عاشقانه رفت؛ در عملیات خیبر، جزیره مجنون.
همسرش میگوید: وقتی میرفتیم سردخانه، باورم نمیشد. به همه میگفتم «من او را قسم داده بودم هیچ وقت بدون ما نرود.» همیشه با او شوخی میکردم و میگفتم «اگر بدون ما بروی، میآیم گوشَت را میبرم!» بعد کشوی سردخانه را میکشند و میبینی اصلاً سری در کار نیست، میبینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده، همهچیز بوده …
مادر شهید همت در خاطراتی از او که در کتاب «برای خدا مخلص بود» نیز آمده، نقل کرده است که: «پاییز سال 1333 بود که با همسرم و جمعی از دوستان، قصد زیارت امام حسین(ع) را کردیم و راهی کربلا شدیم. آن موقع ابراهیم را باردار بودم. خیلیها مرا از این سفر منع میکردند، اما به خدا توکل کردم و به شوق زیارت اباعبدالله(ع) راهی کربلا شدم. با اتوبوس تا کرمانشاه آمدیم و از آنجا به مرز خسروی رفتیم. راه بسیار سخت و طاقتفرسایی بود، با جادههای خاکی و ماشینهای قراضه.
صبح روز بعد، مأموران مرزی عراق اجازه دادند که حرکت کنیم. هوا بسیار گرم بود و راه هم پر از دستانداز. از طرفی گرد و غباری که داخل ماشین میپیچید، کم کم حال مرا دگرگون کرد. تمام روز در راه بودیم و بالاخره پیش از مغرب به کربلا رسیدیم. چشمهایم سیاهی میرفت و حالم به کلی بد شده بود. با زحمت مرا پیش یک دکتر بردند. دکتر پس از معاینه گفت: "بچه از بین رفته و تلف شده". مقداری هم قرص و کپسول نوشت و گفت: "اگه با این، بچه سقط نشد، حتماً بیاریدش تا عملش کنم".
حرفهای دکتر مثل پتکی توی سرم کوبیده شد. خیلی ناراحت و دل شکسته شده بودم. علیاکبر (همسرش) خانهای نزدیک حرم اجاره کرده بود و من پانزده روز تمام کنج خانه، توی رختخواب افتاده بودم. لب به هیچ قرص و کپسولی هم نمیزدم. پیش خودم گفتم: "این همه راه اومدی تا اینجا که امام حسین(ع) رو زیارت کنی، حالا اگه قرار باشه بچه رو هم از دست بدی، مردن یا موندن چه اهمیتی داره؟"
به علیاکبر گفتم که میخواهم بروم حرم. اما او مخالفت کرد و گفت: "حال تو مساعد نیست، بیشتر استراحت کن تا به سلامتی کامل برسی". هرچه او اصرار کرد، فایده نداشت. دیگر دلم بدجوری هوای حرم را کرده بود و طاقت در خانه ماندن نداشتم.
بالاخره علیاکبر مرا به حرم برد. تا نیمههای شب آن جا بودیم. آقا را با دلی شکسته صدا زدم و از او شفاعت خواستم. حسابی با امام حسین(ع) درد دل کردم و به او گفتم: "آقا من شفامو از شما میخوام. به دکتر هم کاری ندارم. من به شوق دیدار و زیارت شما رنج این راه رو به جون خریدم، حالا از شما توقع یه گوشه چشمی دارم". بعد هم به رواق کوچک ابراهیم رفتیم و لحظاتی را هم در آنجا سپری کردیم.
حسابی سبک شدم و به منزل برگشتیم. خسته شدم بودم و خوابم گرفته بود. خوابیدم. در خواب خانمی را دیدم که لباس عربی به تن داشت و مثل همه مردم زیارت میکرد. آن خانم بلندبالا که بچهای روی دستش بود، به طرف من آمد و بچه را به من سپرد و گفت: "این بچه رو بذار لای چادرت و به هیچکس هم نده، برش دار و برو". من آن بچه را توی چادرم پنهان کردم و آمدم.
همان موقع از خواب پریدم. گریه امانم را بریده بود. از شدت خوشحالی زار میزدم. خواب را که برای مادر علی اکبر تعریف کردم، گفت: "این خواب یه نشونهست". بعد گفت: "خیالتون راحت باشه که بچه سالمه. فقط نیت کن اگه بچه پسر بود، اسمشو بذاری محمد ابراهیم".
از روز بعد دیگر اصلاً درد و ناراحتی نداشتم. هیچکس باور نمیکرد. همان روز دوباره پیش دکتر رفتیم. دکتر پس از معاینه با تعجب تمام گفت: "امکان نداره؛ حتماً معجزهای شده!" ما عربی بلد نبودیم و حرفهای دکتر را یکی از دوستانمان برایمان ترجمه میکرد. دکتر پرسید: "شما کجا رفتین و دوا درمون کردین؟ این کار کدوم طبیبه؟ الان باید مادر و بچه، هر دو از بین رفته باشن، یا حداقل بچه تلف شده باشه! شما چی کار کردین؟" علیاکبر گفت: "ما رفتیم پیش دکتر اصلی".
دکتر وقتی شنید که عنایت آقا امام حسین(ع) است، تمام پولی را که بابت ویزیت و نسخه به او داده بودیم، به ما بازگرداند و مقداری هم داروی تقویتی برایم نوشت و گفت: "خیلی مواظب خودتون باشین".
وقتی مطمئن شدم که بچه سالم است، از علیاکبر خواستم که در کربلا بمانیم. رفتن و دل کندن از آنجا با توجه به مسایلی که پیش آمده بود، خیلی سخت بود. چند بار جوازمان را تمدید کردیم و بعد از چهار ماه به ایران برگشتیم. نیمه بهمن بود که سرخوش از سفر کربلا، رسیدیم به شهرضا. دوازدهم فروردین 1334 پسرمان به دنیا آمد.»
علیاکبر همت - پدر محمدابراهیم - هم خاطراتی از جوانی پسرش دارد: «همیشه میگفت: "این دو سال سربازی از بدترین ایام عمر من بود". علت آن را هم عدم وجود تقوا عنوان میکرد.در زمان سربازی به خاطر سرعت عملش، مسئول آشپزخانه شده بود. خودش تعریف میکرد: "ماه رمضان بود، من به آشپزخانه گفتم که برای بچهها سحری درست کنند؛ حدود سیصد نفر. ناجی که فرماندهمان بود، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه سربازها به خط شوند. او آب آورده بود و سربازها را یکی یکی مجبور میکرد تا آب بخورند. آن روز همه، روزههایشان باطل شد و من چنین بیدینی در عمرم ندیده بودم. به خدا گفتم خدایا، اگه ما برای تو روزه میگیریم، این، این جا چی میگه؟ خدایا خودت سزای او رو بده"؛ و خدا هم سزایش را داد.
روز بعد دستور آمد که آشپزخانه را کاملاً تمیز کنند. بعد از اینکه کف آشپزخانه حسابی تمیز شد، رفتم و روغن آوردم و به کف آشپزخانه مالیدم. میدانستم ناجی آن شب حتماً برای سرکشی به آنجا میآید و میخواهد مطمئن شود که غذایی پخته نمیشود. همان هم شد، ناجی آمد و سر دیگها رفت و وقتی خیالش راحت شد، موقع برگشتن چنان لیزی خورد که افتاد و پایش شکست. او را به بیمارستان منتقل کردند و ما تا آخر ماه رمضان از دستش در امان بودیم. هر شب هم برای بچهها سحری درست میکردیم و به این ترتیب توانستیم روزههایمان را بگیریم.»
پدرش همچنین میگفت: «به او گفتیم: "نمیخوای زن بگیری؟" گفت: "چرا نمیخوام؟" تعجب کردیم. فکر نمیکردیم به این سادگی پیشنهاد ازدواج را قبول کند. مادرش گفت: «ننه، کیو میخوای؟ بگو تا واست بگیرم." گفت: "من یه زن میخوام که بتونه پشت ماشین با من زندگی کنه". مادرش گفت: "این دیگه چه صیغهایه؟ پشت ماشین دیگه یعنی چی؟" گفت: "یعنی این که من بشینم جلو، اون هم عقب زندگی کنه، یعنی این". مادرش گفت: "مادر، آخه کدوم دختری حاضره یه همچو زندگی داشته باشه؟!" گفت: "اگه میخواین من زن بگیرم، شرطش همینه که گفتم". اول فکر کردیم چون خانهای برای تشکیل زندگی ندارد، چنین حرفی میزند. با برادرش خانهای برای او ساختیم و گفتیم: "ما توی همین شهر برای تو زن میگیریم، این هم خونه و زندگیات هر جا میخوای بری، برو و به کارت برس". گفت: "من زنی میخوام که شریک و همدم زندگیام باشه و هر جا میرم، اون هم باید دنبالم بیاد". حرفش یک کلام بود. مدتی بعد که از پاوه آمد، گفت: "کسی رو که دنبالش میگشتم، پیدا کردم". به او گفتم: "به همین سادگی؟" گفت: "نه، همچین سادهام نبود. بیچارهام کرد تا بله رو گفت". گفتم: "یعنی قبول کرد که پشت ماشین با تو زندگی کنه؟" خندید و گفت: «تا اونور دنیا هم برم، دنبالم میاد". گفتم: "مبارکه".»
دختر مورد علاقه او از دانشجویانی بود که برای خدمت در مناطق محروم، شهر و دیار خود را رها کره و عازم کردستان شده بود. حاجی چند بار از او خواستگاری کرده، اما جواب رد داده بود.
ولیالله همت، برادرش، از مراسم خواستگاری محمدابراهیم اینگونه تعریف کرده است که: «روزی که برای خواستگاری رفته بودیم، بعد از اینکه همه حرفها زده شد، دست آخر، مادرم گفت: "یه شرط دیگه هم میذاریم و اون اینکه ابراهیم قول بده که دیگه سیگار نکشه". تا مادرم این را گفت، ابراهیم کمی خودش را جمع کرد و چشم غرهای به من و مادرم رفت. همسرش با شنیدن این حرف، گفت: "مجاهد فی سبیلالله که نباید سیگار بکشه. دور از شأن و منزلت شماست که سیگار بکشین".
در راه بازگشت، گفت: "یعنی چی که این مطلبو مطرح کردین؟ نمیشد نمیگفتین؟" او از بس در سرما پشت موتور نشسته بود، سینوزیت گرفته بود. سیگار میکشید که سردردش آرام شود. گفت: "نمیدونین که من به خاطر سینوزیتم سیگار میکشم؟" گفتم: "لازم بود. باید همه چیزت رو میدونستند".
همین که به خانه رسیدیم، دست کرد توی جیبش، سیگارهایش را درآورد و همهشان را زیر پا له کرد. بعدهم گفت: "این هم از سیگار، دیگه کسی دست من سیگار نمیبینه" و تا آخر هم پای حرفش ایستاد.»
از این جا به بعد شاید خاطرات ژیلا بدیهیان، همسر شهید همت، درباره نحوه آشنایی و ازدواج و زندگیشان شنیدنیتر باشد؛ خاطراتی که در بخشهایی از کتاب «نیمه پنهان»، نقل شده است:
«خبر جنگ که آمد، من قم بودم. گفتند گروهکها در کردستان آشوب کردهاند. خودم را رساندم اصفهان و رفتم دانشگاه. آنجا قرار بود عدهای از طریق واحد جذب نیرو اعزام شوند منطقه؛ من هم راه افتادم. در دلم هول عجیبی بود. در دفترچهام نوشتهام احساس میکردم در این جنگ باید خیلی سختی بکشم.
در یکی از جلساتی که داشتیم، صحبت اصلی حاجی (شهید همت) آن روز این بود که منطقه، منطقه سنینشین است، وحدتی که امام گفتهاند باید حفظ شود و ما حق نداریم پیامبر و قرآن را فدای حضرت علی(ع) بکنیم. گفتند "در این منطقه نباید از طرف شما صحبتی از حضرت علی(ع) بشود".
صحبتهای حاجی که تمام شد یکی از آقایان که ظاهراً از روحانیون اهل تسنن بودند وارد جلسه شدند. بعد، به خاطر سؤالی که من کردم، بحثی شد و من به امام علی قسم خوردم! آن روحانی عصبانی شد و رفت بیرون. حاجی هم برگشت و با عصبانیت گفت: "خواهر، من تا حالا برای شما قصه میگفتم؟" برای من خیلی گران تمام شد، بین همه خواهرها و برادرها که آنجا بودند… از جلسه آمدم بیرون، بغض هم کرده بودم. در آن لحظه آرزو داشتم برگردم اصفهان ولی جرأت نداشتم.
برخلاف آن برخوردی که بین من و حاجی پیش آمد، حاجی خصوصیتی داشت که شاید هیچکدام از برادرهای آنجا نداشتند. غذا که میرسید، اول باید برای خانمها میآمد، مطلب و نشریه جدید همینطور؛ اما گاهی که من در اتاق تنها میماندم، حاجی تا دم در هم نمیآمد. یک بار که مأموریت همگروههایم سه روز طول کشید، من هم سه روز گرسنگی کشیدم، چون ظاهراً فقط حاجی بود که به این چیزها توجه داشت.»
نگاهش را دوباره دور تا دور اتاق چرخاند و همان طور که نایلون خالی نان خشکها را سر و ته گرفته بود و با آن بازی میکرد، چانهاش را گذاشت روی کاسه زانویش. فکر کرد: «بیانصافها! نیامدند ببینند این یک نفری که اینجا مانده زنده است یا مرده.» بعد انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد، چند بار پشت سر هم آب دهانش را داد پایین و زمزمه کرد: «اگر آن جلسه اول با همت بحثم نشده بود، حالا به اینجا سر میزد، این قدر زمخت برخورد نمیکرد.»
برخوردهای ایشان (شهید همت) با من تند بود، یا لااقل به نظر من اینطور میآمد. به نظرم میآمد ایشان خیلی جدی و حتی بداخلاق است.
یک شب، از مناطقی که اعزام شده بودیم برگشتیم به ساختمان خودمان. من متوجه شدم دو نفر نیروی جدید به اتاق اضافه شدهاند؛ دو دختر جوان 15 - 16 ساله. اینها مقدار زیادی طلا دستشان بود، وسایل فیلمبرداری و دوربین گرانقیمت با خودشان داشتند و عجیبتر اینکه یکیشان وقتی کیفش را باز کرد، پر بود از پولهای زمان شاه. من احساس کردم شرایط و رفتار اینها مشکوک است ولی به روی خودم نیاوردم. فقط عبوس نشستم گوشه اتاق. کمی که گذشت کاغذی از کیف دستی یکی از اینها افتاد روی زمین. من دولا شدم کاغذ را بردارم و بدهم به او، اما دخترک که ظن نمیبرد من بخواهم کاری برایش انجام دهم و لابد فکر کرده بود لو رفتهاند، حمله کرد و کاغذ را از دست من کشید و پاره کرد و خورد. من آن تکه کاغذ را که دستم مانده بود دادم به یکی از برادرها و گفتم: "به برادر همت بگویید علت این مسائل مشکوک که در این اتاق اتفاق افتاده چیست؟" کمی که گذشت ایشان فرستادند دنبال من. خیلی عصبانی بودند. با لحنی که فقط کتک زدن داخلش نبود، گفتند: "شما چرا متوجه نیستید چه افرادی میآیند داخل اتاق و همنشینتان میشوند؟" من هم که خسته بودم و تازه از راه رسیده بودم که این اتفاقات پیش آمد، گفتم: "اتفاقاً من میخواهم این انتقاد را به شما بکنم، چون مسئولیت ساختمان ما با شماست. آن موقع که اینها وارد ساختمان شدهاند ما اصلاً اینجا نبودیم، اعزام شده بودیم روستاهای اطراف". اما ایشان همان طور با حالت پرخاش ادامه داد که "احتمالاً این نقشه بمبگذاری باشد … شما باید تا صبح مواظب این دخترها باشید". من گفتم: "نه، این کار را نمیکنم، چون - بیتعارف - میترسم با اینها توی یک اتاق بمانم". بعد حاجی آمد آن دو دختر را از ما جدا کرد.
نصف شب بود که دیدم یکی به پنجره اتاق ما میزند. بین همه، من بیدار شدم، آمدم دم پنجره دیدم حاجی اسلحه به دوشش دارد و خیلی نگران است. انگار همه این ساعتها را همان اطراف ساختمان ما کشیک میداده. گفتند: "الآن یک خواهری توی تاریکی رفت به سمت پایین. شما بروید ببینید این کسی که رفت، از خواهرهای خودمان بود یا یکی از آن دو نفر". حالا، آن پایین که ایشان میگفت دستشویی و این چیزها بود کنار یک باغ. جای ترسناکی بود، اصلاً منطقه حالت ترسناکی داشت. من مانده بودم تو رودربایستی. میترسیدم! با چه وحشتی رفتم پایین و زدم به دل تاریکی. یک لحظه برگشتم گفتم حتماً حاجی دارد دنبال من میآید که نترسم. دیدم نه، اصلاً از ایشان خبری نیست، من را رها کرده! خودم تنها رفتم و معلوم شد آن خانم یکی از نیروهای اعزامی خودمان است.
کمی بعد از این ماجرا ایشان از من خواستگاری کردند. البته به واسطه خانم یکی از دوستانشان. برای من همه اینها غیرمنتظره بود. آن موقعها من از خود «برادر همت» هم حزباللهیتر بودم. فکر میکردم اگر کسی به من بگوید بیا ازدواج کنیم عین توهین است. دلم جای دیگر بود، شهادت و … به جز اینها، هنوز از برخورد اول حاجی دلخور بودم. وقتی صحبت خواستگاری شد از حرص آن جلسه هم که بود گفتم «نه». خودشان البته خیلی اصرار میکردند که حداقل با هم صحبت کنیم. من پیغام دادم "آدم که نمیخواهد چیزی بخرد وارد مغازه نمیشود. من نمیخواهم ازدواج کنم، دلیلی ندارد صحبت کنم". بعد هم تصمیم گرفتم برگردم اصفهان، اما مریضی سختی گرفتم. منطقه آلوده بود. بیشتر بچهها حصبه گرفته بودند. حالم وخیم شد و در بیمارستان بستری شدم. دوستان و همگروههایم دستهجمعی میآمدند ملاقاتم. حاجی هم آمد. دو بار، و تنها.»
سرش را که از بالش برداشت و نیمخیز شد، همت را دید. مثل دفعه قبل همان جا در قابِ در ایستاده بود. کفشهایی شبیه گالش به پا داشت و خاک و گل تا پاتاوههایش میرسید؛ لابد تازه از منطقه میآمد. دختر خواست تعارفش کند بیاید تُو، اما نتوانست، گلویش خشک شده بود، از او میترسید فقط زیر لب سلامش را علیک گفت و هر دو ساکت شدند. همت این پا و آن پا شد و به موهایش که از گرد و غبار قدری کدر بود، دست کشید. بعد با متانت شروع کرد به صحبت کردن: "امروز این قدر کشته شدند، چند نفر اسیر گرفتیم، چه مناطقی آزاد شدند …"؛ همه را توضیح داد و از همان دمِ در برگشت. دختر خندهاش گرفت. با خودش فکر کرد "مگر من فرماندهاش هستم که آمد و همهچیز را به من گزارش داد؟!"
«وقتی برگشتم اصفهان فکرش را هم نمیکردم که دیگر تا آخر عمرم برادر همت را ببینم. یک روز رفتم دانشگاه. بچههایی که با آنها منطقه بودم سراغ مرا گرفته بودند. فکر کردم لابد کاری هست. آنجا که رسیدم، هنوز احوالپرسیمان تمام نشده بود که حاجی از در آمد تُو. فهمیدم قرار است با ایشان صحبت کنم و خودشان این برنامه را چیده بودند. خُب، عصبانی شدم و برخورد تندی کردم. حاجی گفت: "شما همهاش از جهاد حرف میزنید. فکر کردهاید من خشکهمقدسم، شما را توی خانه زندانی میکنم؟ نه؛ من اصلاً دوست دارم خانمم چریک باشد، زن خانهدار نمیخواهم!" اولین بار بود که خودش رو در رو از من خواستگاری میکرد. گفتم "نه!" و خدا میداند که آن روزها اصلاً نیت ازدواج نداشتم و راستش از حاجی هم میترسیدم. صدایش را که میشنیدم تنم میلرزید. این را رویم نشد به حاجی بگویم؛ بگویم هیچ دختری با کسی که از او میترسد، ازدواج نمیکند.
یک سال بعد برگشتم پاوه. اتفاقات عجیبی دست به دست هم داد تا من پاوه بروم و نه جای دیگر. قبل از رفتن، برای هرجا استخاره کردم بد آمد، اما برای مناطق کردستان بسیار خوب آمد. من به دوستم که همراهم بود گفتم: "فرمانده سپاه پاوه برادر همتنامی است که یک زمانی از من خواستگاری کرده. من آنجا نمیآیم. میرویم سقز. وقتی رسیدیم آموزش و پرورش باختران و پرسیدند کجا میخواهید اعزام شوید، همین را میگویی؛ هرجا به جز پاوه!"
یک روز بارانی سخت رسیدیم باختران. از یک دستفروش دو جفت پوتین خریدیم و رفتیم آموزش و پرورش. آنجا آن آقای مسئول پرسید: "خُب، خواهرها کجا میخواهید بروید؟" دوست من گفت "پاوه!" آن بنده خدا هم نوشت پاوه. من زبانم بند آمده بود. به هرحال حکم را زدند و ما همان روز عصر راه افتادیم سمت پاوه. من تمام راه گریه میکردم. آدم بعضی وقتها نمیداند گریهاش برای چیست؛ مثل دوستم که خودش هم نمیدانست چطور شد که بعد از آن همه سفارشهای من، اسم پاوه را به زبان آورد.
حاجی اما پاوه نبود، رفته بود مکه. ما جا نداشتیم و اتاقی را که ایشان کارهای اداریاش را انجام میداد موقتی به ما دادند تا خودشان برگشتند. تا آن وقت من در مدرسهای در پاوه مشغول شدم. بعد از یکی از عملیاتها بود که ما در مدرسهمان برنامهای گذاشتیم تا یکی از برادرها بیاید درباره نحوه عملیات، موقعیتها و شرایط آن برای بچهها صحبت کند. مدیر مدرسه حاج همت را پیشنهاد کرد. من چون با او مسأله داشتم، مُصر بودم به جای او فرماندار پاوه بیاید.
یک ساعت به شروع برنامه تلفن زدند که آقای فرماندار حالشان بد است، نمیتوانند بیایند. مدیر مدرسه هم حاجی را که تازه از حج آمده بود و فرمانده سپاه منطقه بود خبر کرد. من برای این که با ایشان برخورد پیدا نکنم رفتم کتابخانه مدرسه که یک زیرزمین بود.
پیرمرد سرایدار در را باز کرد و مثل دو دفعه قبل، از پلههای زیرزمین که خواست پایین بیاید، کف دستش را گذاشت روی کلاه پیچش، انگار میترسید از سرش بیفتد. بعد هم به اندازه دو دفعه قبل به خودش فشار آورد تا جملهاش را به فارسی و طوری که او بفهمد ادا کند: آقای مدیر گفتند بیایید، الان که برادر همت میخواهند بیایند شما در دفتر باشید!»
دختر نمیفهمید چه اصراری هست او هم برود دفتر. به چشمهای پیرمرد که معلوم نبود چرا مدام از آنها آب میآمد نگاه کرد و غیظش را خورد. چادرش را زد زیر بغلش و بیآنکه چیزی بگوید پلهها را دو تا یکی رفت بالا. تقهای به در دفتر زد که خودش هم نشنید و آن را باز کرد که بگوید "من کار دارم، نمیتوانم بیایم"، اما قبل از آن که حرفی بزند چشمش افتاد به همت. ناخودآگاه چادرش را جلوتر کشید. دیگر به سختی او را میدید. اول فکر کرد اشتباه گرفته. چقدر فرق کرده بود! سرش را تراشیده بود؛ لاغر و آفتاب سوخته. نگاهش زیر بود، مثل همیشه. جلو پای او بلند شد و به قامت ایستاد. گفت "خوش آمدید! خوب کردید دوباره تشریف آوردید پاوه!"
«فردا شب همین روز بود که خانم یکی از دوستانشان را فرستادند برای خواستگاری مجدد. ظاهراً برای حاجی سنگین بود که این کار را بکند، چون آن خانم در اصل آمده بود با من اتمام حجت کند. گفت "فقط یک چیز را به شما بگویم؛ ایشان حتماً شهید میشوند، سر شهادتشان خیلیها قسم خوردهاند".
من مانده بودم چه کار کنم. خسته شده بودم. احساس میکردم فشار زیادی به من وارد میشود. خوابهایی میدیدم که بیشتر نگرانم میکرد.
نیت چهل روز روزه و دعای توسل کردم. با خودم گفتم بعد از این چهل شب اولین کسی که آمد خواستگاری جواب میدهم. شب سیونهم یا چهلم بود که حاجی مجدد خواستگاری کردند و من جواب مثبت دادم. دلم گرم بود. استخارهام آیهای از سوره کهف آمد و تفسیرش چیزی بود که با حال و هوای من جور میآمد: "بسیار خوب است. شما برای کاری که میخواهید انجام دهید مصیبت زیاد میکشید اما نهایت به فوزی عظیم دست پیدا میکنید". به حاجی گفتم: "خانواده من تیپ خاص خودشان را دارند. چندان مذهبی نیستند و از سپاهیها هم خوششان نمیآید. احتمالاً پدر و مادرم مخالفت خواهند کرد. صحبت با اینها با خود شما. دیگر اینکه، من میخواهم بدون مهریه ازدواج کنم. شما وقتی میروید پدرم را راضی کنید، مِهر تعیین نکنید". ایشان گفتند: "من وقت این کارها را ندارم". گفتم: "خُب، شما که وقت این کارها را ندارید، ازدواج نکنید. شما را به خیر و ما را به سلامت!" و بلند شدم. حاجی گفت: "درست است که من وقت ندارم، ولی به خدا توکل دارم". بعد مکث کرد، گفت: "فقط به شما بگویم خطبه عقد ما جاری شده. من حج که بودم هر بار خانه خدا را طواف کردم شما را هم کنار خودم میدیدم. آن موقع فکر میکردم این نفس من است که اینجا هم نمیگذارد به عبادتم برسم، ولی بعد که برگشتم منطقه و دیدم شما اینجا هستید، ایمان پیدا کردم که آن، قسمت من بوده که در طواف کنارم میآمده". بعد دیگر چیزی نگفتند. مکثشان آن قدر طولانی شد که من فکر کردم صحبتی نیست و باید بروم. اما ایشان با لحن خاصی گفتند: "اگر من اسیر شوم یا مجروح، شما خیلی آزار میبینید؛ باز هم حاضرید با من ازدواج کنید؟" گفتم: "من آرم سپاه را، خونی میبینم. من به پای شهادت شما نشستهام".»
چقدر ادعا داشت آن روزها! چقدر خودش را حزب اللهیتر از حاجی میدانست! وقتی قرار شد قبل از عقد با هم صحبت کنند، او را قسم داد و گفت: "زندگی من باید همه چیزش برای خدا باشد. اگر میخواهید با من ازدواج کنید، صحبت کنیم". اما حالا میداند، یعنی احساس میکند که اینها نبود. عشق و عاشقی هم نبود؛ از حاجی تا همان لحظه عقد خوشش نمیآمد، حتی بدش میآمد! یک جور توفیق بود یا رحمت، یک خوبیای که خدا خواست و به او رسید؛ انگار سهم او باشد.
«پدرم گفت: "تو هرجا رفتی آبروی مرا بردی. حالا جوان مردم هرجا برود مردم میگویند جای حلقه برایش یک انگشتر عقیق صد و پنجاه تومنی خریدهاند!" حاجی که زنگ زد خانهمان، بابا عذرخواهی کرد و گفت: "شما بروید حلقه تهیه کنید؛ انشاءالله بعد با هم صحبت میکنیم". حاجی گفت: "این از سر من هم زیاد است! شما دعا کنید در زندگی مشترک با دختر شما بتوانم حق همین را ادا کنم". به من میگفت: "هر بار که میگفتی کفش نمیخواهم، لباس نمیخواهم، خدا را شکر میکردم. توی دلم میگفتم این همان است! همان است که دنبالش میگشتم".
آخر، حاجی دست مرا موقع خرید باز گذاشته بود که هرچه میخواهم انتخاب کنم، اما من فقط یک حلقه هزار تومانی برداشتم. هیچ مراسم خاصی نداشتیم. برای عقد که میرفتیم، یک جفت کفش ملی بندی پایم بود و مقنعه مشکی سرم که خانم برادر حاجی آن را برداشت و جایش یک روسری کرد سرم. گفت: "شگون ندارد!" حاجی هم با لباس سپاه آمد؛ البته لباس سپاه برادرش، چون به کهنگی لباس خودشان نبود، هرچند به قد او کمی بلند بود و حاجی پاچههای شلوار را برای آن که اندازه شود گِتر کرده بود. اگر کسی ایشان را میدید فکر میکرد اعزام است برای جبهه. به حاجی گفتم: "من فقط یک درخواست دارم؛ برای عقد برویم پیش امام". ایشان آن لحظه حرفی نزدند اما یکی - دو روز بعد آمدند و گفتند: "شما هر تقاضایی دارید انجام میدهم، ولی از من نخواهید لحظهای از عمر مردی را که باید صرف این همه مسلمان شود برای عقد خودم اختصاص بدهم. سر پل صراط نمیتوانم این قصور را جواب بدهم".
بالاخره همان اصفهان عقد کردیم و موقع عقد پدرم دوباره روی مسأله مهریه پافشاری کرد. به حاجی گفتم: "قرار بود شما صحبت کنید". گفت: "آخر خوب نیست آدم به پدر دختری بگوید من میخواهم دخترتان را بدون مهریه عقد کنم". پدرم هم کوتاه نمیآمد. من دلخور شدم و به قهر بلند شدم بیایم بیرون. اما حاجی اشاره کرد که بنشینم. رو کرد به پدرم و گفت: "من جفت خودم را پیدا کردهام، به خاطر این چیزها هم از دست نمیدهم". به قول برادرم جاذبه کلامی حاجی زیاد بود و پدر در نهایت گفتند: "هر طور میدانید مسأله را حل کنید". شبی که عقد کردیم، رفتیم خانه پدری حاجی، چون قرار بود ایشان فردا برگردند کردستان. آن شب حاجی تا صبح گریه میکرد. نمیدانم شاید احساس گناه داشت، شاید یاد بسیجیهای کم سن و سالی افتاده بود که شهید شده بودند. گریه کرد و قرآن خواند. مخصوصاً این سوره «یس» را با سوز عجیبی میخواند.
بعد از نماز صبح از من پرسید: "دوست داری کجا برویم؟" گفتم: "گلزار شهدا". سرش را به حالت شکر رو به آسمان کرد و گفت: "میترسیدم غیر از این بگویی". چند ساعت آنجا بودیم. حاجی دلش نمیآمد برگردیم. از هرکدام از شهدای آنجا خاطرهای داشت، شرح و تفصیل میداد، زمزمههایی میکرد و اشک میریخت. من گوش میدادم و نگاهش میکردم. به او حسودیم میشد. صبح روز بعد با هم آمدیم پاوه.»
ماشین که دوباره ایستاد و حاجی برای پیاده شدن نیمخیز شد، دیگر طاقت نیاورد. گفت: "تا پاوه میخواهید همینطور سوار و پیاده شوید؟ توی این بارون؟" حاجی چیزی نگفت، پیاده شد. او هم پیاش. قطرههای باران روی کتفهای حاجی میخورد و سرازیر میشد پشتش. دلش آرام نگرفت. بلند گفت: "کاش بادگیرتان را برداشته بودیم"؛ اما او حواسش نبود. چشمش که به بچهها و سنگرها میافتاد دیگر حواسش به هیچچیز نبود. چند نفر که بیرون بودند جلو دویدند و شروع کردند بدن و لباس حاجی را دست کشیدن و بوییدن. یکیشان، انگار همت پدرش باشد، پشت او را بوسید و با دل تنگی گفت: "این چند روز که نبودید سنگرهامان را آب گرفت، خیلی اذیت شدیم". حاجی با حوصله گوش میداد و دستهایش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها. انگار میخواست همهشان را در حلقه دو دستش جا بدهد.
وقتی برمیگشتند داخل ماشین، حس کرد حاجی هول و ولا دارد. بخار نفسش را میدید که تند تند در فضا گم میشود. گفت: "پیشانیتان خیس عرق است، آرامتر برویم". حاجی گفت: "باید هرچه زودتر خودمان را برسانیم پاوه".
«همین که رسیدیم پاوه، ایشان مرا گذاشت داخل همان ساختمانی که قبلاً با گروه خودمان بودیم و رفت. بعد فهمیدم آن طور با عجله به سپاه رفته، برای پیگیری مشکلات آن بچهها که سنگرشان آب افتاده بود. راستش من تعجب کردم. حاجی را آدم خشنی میدانستم. اما همان جا در کردستان با آن که مدتش کوتاه بود و ما چندان کنار هم نبودیم، متوجه شدم این حاجی چقدر با آن «برادر همت» که من میشناختم و حتی با همه آدمها فرق دارد. اصلاً محبتها فرق کرده بود. شاید خطبه عقد از معجزات اسلام باشد؛ وقتی جاری میشود خیلی چیزها تغییر میکند. یادم میآید ایشان رفته بود برای پاکسازی ارتفاعات "شمشیر" و من برای کاری رفتم باختران. موقع برگشتن حاجی دیده بود پاوه نیستم، آمد آنجا دنبالم. من وقتی چشمم افتاد به او شروع کردم گریه کردن. به من میگفت: "چرا این قدر گریه میکنید؟" و من فقط اشک میریختم، نمیتوانستم صحبت کنم. حاجی هم گذاشت من خوب گریه کردم. بعد گفتم: "در این چند شب همهاش خواب تو را میدیدم. خواب میدیدم وسط یک بیابان تاریک یک کلبه است. من این طرف، تو آن طرف. من مدام میخواهم تو را صدا بزنم؛ یا حسین، یا حسین میکنم و تو نمیفهمی. همهاش فکر میکردم از این عملیات زنده برنمیگردی".
حاجی آن شب مرا برد خانه عمویش. گفت: "اگر خدا توفیق بدهد میخواهم برای عملیات بروم جنوب". من خیلی بیتابی کردم. گفتم: "با شما میآیم". اما ایشان اجازه نمیدادند. مقدمات عملیات فتحالمبین بود و حاجی سختی آن شرایط را میدانست. نمیخواست چیزی به من بگوید، فقط میگفت "من اصلاً راضی نیستم شما با من بیایید". زمستان بود که حاجی رفت و من سخت مریض شدم، اما دلم آرام نگرفت. به نیت این که سالم برگردد سه روز روزه گرفتم. ظهر جمعه، نماز جناب جعفر طیار میخواندم که دیدم حاجی یکی را فرستاده دنبال من که بروم دزفول.»
کمی گردن کشید و از بالای شانه پاسداری که جلو نشسته بود خیابان را نگاه کرد. حاجی چند متر جلوتر ایستاده بود، سرش پایین بود و تسبیح میگرداند. با خودش فکر کرد "انگار نه انگار منتظر کسی است … اصلاً ما را ندید". تا ماشین ایستاد و بقیه پیاده شدند و حاجی آمد بالا، به نظرش یک عمر طول کشید. حاجی همین که نشست گفت: "اولین بار بود که فهمیدم چشمانتظاری چقدر تلخ است! فهمیدم بدون تو چقدر غریبم!"
دوست داشتم به او بگویم "پس حالا میفهمی من چه میکشم"، اما دلم نیامد. میدانستم نگران و ناراحت میشود.
به دو هفتهای که بعد از این در دزفول ماندم دوست ندارم فکر کنم؛ از آن روزها بدم میآید. بعدها روزهای خیلی سختتری به ما گذشت، اما در ذهن من آن دو هفته زیبا نیست. ما جایی برای اسکان نداشتیم و رفتیم منزل یکی از برادرهای بسیج. خُب، زمان جنگ بود؛ هرکس هنر میکرد زندگی خودش را میتوانست جمع و جور کند. من احساس میکردم مزاحم این خانواده هستیم. یک روز رفتم طبقه بالا دیدم اتاقی روی پشت بام هست که صاحبخانه آن را مرغداری کرده. چون منطقه را دائم بمباران میکردند و معمولاً کسی از طبقه بالا استفاده نمیکرد، من کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم. حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز پرده زدیم که بشود دو تا اتاق. بعد هم با پول توجیبیام کمی خرت و پرت خریدم؛ دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا کاسه و یک سفره کوچک. یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم. یادم هست حتی چراغ خوراکپزی نداشتیم، یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلاً غذای پختنی نخوردیم. این شروع زندگی ما بود و سخت گذشت.
من ناراحتی ریه پیدا کردم، چون آن اتاق آلوده بود. مدام سرفه میکردم. صاحبخانه هم همین که نزدیک عملیات شد گذاشت و رفت و من در آن ساختمان که بزرگ هم بود، تنها ماندم. شهر را درست بلد نبودم و حاجی گاه دو - سه روز میگذشت و نمیآمد.»
نگاهش دوید روی ساعت. دو ساعت از نیمه شب رفته بود. هول برش داشت. پرسید: "کیه؟" صدای حاجی را شناخت؛ اما وقتی در را باز کرد و دید کسی بیرون نیست. ترسید. با دودلی پایش را گذاشت داخل کوچه و با پای دیگرش در را نگه داشت که پشتش بسته نشود. دید حاجی خودش را چسبانده سینه دیوار، انگار قایم شده باشد. پرسید: "چرا داخل نمیآیید؟" حاجی گفت: "خجالت میکشم! بعد از چند روز که نیامدهام حالا با این وضع…" و آمد زیر نور ایستاد. پوتینهایش را که از گل سنگین بود، چند بار کوبید زمین و گناهکارانه سر تا پای خودش را ورانداز کرد. پر از خاک بود. نگاهش را از حاجی گرفت. گفت "عیبی ندارد. حالا بیایید…" و بقیه حرفش را خورد. در قلبش آن قدر غرور، محبت و غم بود که ترسید اگر یک کلمه دیگر بگوید، اشکش سرازیر شود.
«من مردهای زیادی را میدیدم؛ شوهرهای دوستانم که در راحتی و رفاه بودند، اما چقدر سر زن و بچه ادعا داشتند. حاجی بزرگوار بود. با آن همه سختی که میکشید جا داشت از ما طلبکار باشد، اما همیشه با شرمندگی میآمد خانه. آن شب به خاطر این که آن طور نیاید بنشیند، رفت زیر آب سرد. آب گرم نداشتیم. من دیدم خیلی طول کشید و خبری نشد. دلواپس شدم. حاجی سینوزیت حاد داشت. فکر کردم نکند اصلاً از سرما نفسش بند آمده باشد. آمدم در حمام را زدم. چون جوابی نیامد، کمی آن را باز کردم و دیدم آب گلآلود راه افتاده. آن وقت صدای او آمد که "میخواهی این آب گلآلود را ببینی مرا بیشتر شرمنده کنی؟"
به خودش سختی میداد اما طاقت نداشت ما سختی ببینیم. به محض آنکه در جنوب صحبت عملیات شد، حاجی مُصر شد که من برگردم. گفت "اگر خدای نکرده موفق نشویم، عراقیها خیلی راحت دزفول را با خاک یکسان میکنند". گفتم: "خُب، من هم مثل بقیه مردم. هر اتفاقی برای اینها بیفتد من هم کنارشان هستم". حاجی گفت: "تو باید برگردی اصفهان. مردم اینجا بومی همین منطقهاند. اگر بهشان سخت بیاید با خانوادههاشان میروند مناطق اطراف. از اینها گذشته به خاطر اسلام تو باید بروی. اگر اینجا باشی من دیگر در خط آرامش ندارم". این را که گفت راضی شدم. یعنی عقل آدم این طور وقتها راضی میشود، وگرنه از وقتی نشستم داخل اتوبوس، تا اصفهان گریه کردم. نمیدانم فکر میکردم دیگر حاجی را نمیبینم. البته یک ماه بعد که عملیات انجام شد ایشان آمدند؛ صحیح و سالم.
دیگر با حاجی منطقه نرفتم تا آقا مهدی، پسر بزرگمان دنیا آمد، صبح روزی که مهدی میخواست دنیا بیاید حاجی از منطقه زنگ زد. خیلی هم بیقرار بود. دائم میپرسید: "من مطمئن باشم حالت خوب است؟ مسألهای پیش نیامده؟" گفتم: "نه، همه چیز مثل قبل است". مادرشان اصرار کردند بگویم که بچه دارد دنیا میآید؛ اما دلم نیامد. ترسیدم این همه راه را بیاید و دلنگران برگردد.
همان روز بعدازظهر مهدی دنیا آمد و تا حاجی خبردار شود، سه روز طول کشید. روز چهارم ساعت سه صبح بود که خودش را رساند. ایام محرم بود و حاجی از در که آمد یک شال مشکی هم دور گردنش بود. به نظرم خیلی زیباچهره آمد. برایش جا آماده کردیم که بخوابد، اما آمد کنار من و مهدی نشست. گفت: "میخواهم پیش شماها باشم". و آن قدر خسته بود که همانطور نشسته خوابش برد. نزدیکیهای صبح مهدی را بغل گرفت. گفت: "با بچهام خیلی حرف دارم، شاید بعدها فرصت نباشد". عجیب بود. انگار مهدی یک آدم بزرگ باشد. من خیلی وقتها دلم برای آن لحظه تنگ میشود.»
ململ سپیدی را که سر بچه بود با احتیاط کنار زد و لبهایش را گذاشت دم گوش او. زمزمه کرد: "بابا! میدانی چرا اسمت را میگذارم مهدی؟" و اشکهایش تند تند ریخت. او دید قطرههای درشت اشک حاجی رو صورت مهدی میافتد؛ فکر کرد "حالاست که بیقراری کند"، اما بچه سر به راه و ساکت بود و تو دستهای حاجی کم کم خوابش برد.
«گفتم: "من میخواهم با شما بیایم". حاجی، مهدی را نگاه کرد. گفت: "من راضی نیستم شماها بیایید. من نگرانم". انگار تکیه کلامش این بود: "من نگران شما هستم". اما این بار کمی قلدری کردم. گفتم: "من دیگر اینجا نمیمانم. تا حالا فقط حق خودم بود و از آن گذشتم، اما از حق بچهام نمیگذرم. معلوم نیست تو تا کی هستی. میخواهم لااقل تا خودت هستی دست محبتت روی سر بچهام باشد".
مهدی چهل روزش نشده بود که حاجی آمد دنبالمان و ما را با خودش برد جنوب و در منزل عموی حاجی ساکن شدیم. آنها خودشان هم دو تا بچه کوچک داشتند و با همه محبتی که در حق من و مهدی میکردند، آنجا یک احساس شرمندگی دائمی داشتم. فکر میکردم به هر حال ما آنها را به زحمت انداختهایم. یک روز که حاجی آمد خانه هر چه با من حرف زد جواب ندادم. هم عصبانی بودم و هم میدانستم اگر یک کلمه حرف بزنم اشکم درمیآید. او هم دید من چقدر ناراحتم، رفت بیرون و دو ساعت بعد با یک وانت برگشت. چند تا وسیله جزئی داشتیم که نصف وانت را به زور پر کرد، سوار شدیم و رفتیم اندیمشک به خانههای بیمارستان شهید کلانتری. آنجا حاجی به من گفت: "ببین! من کلید این خانه را شاید نزدیک به یک ماه است که دارم، ولی ترجیح میدادم به جای من و تو بچههایی که واجبتر هستند بیایند اینجا ساکن شوند. من و تو هنوز میتوانستیم خانه عمویم سر کنیم. اصرار تو باعث شد من کاری را که دوست نداشتم انجام بدهم". من چیزی نگفتم، یعنی حرفی برای گفتن نداشتم. دیگر فهمیده بودم مسلمانی حاجی با ما فرق دارد. به قول یکی از د