
با لبخند شهدا
یاد شهدای عملیات فتح المبین
برای غلامرضا و برادر دو قلویش دو دست کت و شلوار نو خریده بود. اما کمی که از آغاز مدرسه ها گذشت، متوجه شدیم غلامرضا برخلاف برادرش کت و شلوارش را تا زده و زیر تشک پنهان می کند و با لباس های کهنه و قدیمی اش به مدرسه می رود. وقتی اصرار کردیم تا علت این کار را بگوید گفت: «در کلاس، در کنار من پسری می نشیند که پدرش دست فروش است و لباس هایش کهنه است و مندرس. من خجالت می کشم با کت و شلوار نو کنار او بنشینم، شاید دل او بشکند، از من نخواهید با لباس نو به مدرسه بروم!»
در سخت ترین و حساسترین لحظات نبرد هم حاضر نبود از کلاه خود استفاده کند. می گفت: «ممکن است رزمنده ای کلاه نداشته باشد یا آن را گم کرده باشد، صلاح نیست من که فرمانده ام محافظ داشته باشم و او بی محافظ باشد.»
معتقد بود ممکن است رزمنده ای باشد که آروزی داشتن فانسقه، کلاه یا پیراهن گرم داشته باشد، روا نیست که من با این تجهیزات بگردم؛ برای همین همیشه با تک پیراهنی که از شیراز آمده بود در منطقه می گشت!
از کار های عجیبش در منطقه که نشان از روح لطیف او داشت، این بود که وقتی به جنازه مزدوران بعثی و صدامی می رسید؛ آنها را غسل و کفن می کرد، بعد هم دفن می کرد و بر قبر آنها دعا و قرآن می خواند و برایشان طلب آمرزش می کرد!
منطقه سخت و پیچیده ای بود. نزدیک بیست ماه بود که در آن منطقه عملیاتی نشده بود و دشمن حسابی نیرو و تجهیزات آنجا مستقر کرده بود. حرف عملیات که پیش آمد، غلامرضا دست گذاشت روی همین نقطه. عملیات ساعت 12.5 شب شروع شد. غلامرضا در سنگر فرماندهی از دور نیروها را کنترل می کرد، ساعت 4.5 صبح بود که یکی از گروهان ها خبر داد که مهمات ندارند و در محاصره افتاده اند. غلامرضا دیگر طاقت ماندن در اتاق فرماندهی را نداشت. یک جعبه 30 کیلویی، فشنگ تفنگ کلاش را روی دوش گذاشت و به سمت منطقه رفت. هرچه اصرار به ماندنش کردیم فایده نکرد، می گفت: «وقتی نیروهای من در خطر هستند، من نمی توانم اینجا نفس بکشم!»
رفت و محاصره را شکست. هم محاصره نیروهایش را، هم محاصره این جسم خاکی را. وقتی بعد از هفت روز جسدش را به عقب آوردند، معطر بود، بوی گلاب می داد، بدون هیچ پژمردگی و ناراحتی. گویی همین لحظه و همین ساعت روح از جسمش جدا شده بود.
هدیه به شهید غلامرضا سلطانی صلوات
تولد: 1336
سمت: فرمانده گردان
شهادت:2/1/1361 - شوش - عملیات فتح المبین