
افسر عراقی بسیار خشن بود. میگفت: هیچ کس با ایرانی ها حرف نزند.
هر بار برای تفحص می رفتیم به ما می خندید و مسخره می کرد.
این بار هم از حضرت زهرا سلام الله علیها خواستیم تا مشکل ما حل شود.
مشغول خارج کردن استخوانهای شهید بودیم که همه متوجه بوی عطر شدند. استخوان های شهید فضا را معطر کرده بود!
به افسر عراقی نگاه کردم او با تعجب از نزدیک این صحنه را مشاهده می کرد.
بوی عطر شهید را حس کرده بود.
کم کم حال درونی او عوض شد.
روز بعد شهیدی پیدا کردیم که در حالت سجده و رو به قبله شهید شده بود.
پیشانی بند یا زهرا هنوز سالم بر پیشانی او نقش بسته بود.
افسر عراقی التماس می کرد.
سربند یازهراسلام الله علیها را امانت می خواست!
می گفت: در خانه مریض دارم. برای تبرک می برم و بر می گردانم...
کتاب مهر مادر صفحه۱۴۰