
راوی : سردار علی فضلی
وقـتی شهید ملکی خـود را برای اعزام به جبهههای حق علیه باطل معرفی کرد ، به او گفتند باید به گردان حضرت زینب (س) بروی .
شهیـد ملکی با این تصـور که گردان حضرت زینب (س) متعلـق به خواهران است ، بـه شدت بـا این امر مخالـفت کـرد و خواستار اعزامبه گـردان دیگری شـد امـا با اصرار فرمانده ناچار به پـذیرش دستور ورفتن به گردان حضرت زینب (س) شـد .
هنگامی که میخواست به سمـت گردان حضرت زینب (س) حرکت کند ،فرمانده به او گفت این گردان غواص در حوالی رودخانه دز مستقر است .
شهید ملکی بعـد از شنیدن اسم “غواص” بـه فرمانده التماس کرد که به خاطر خدا مـرا از اعزام به این محل عفو کنید ، مـن را به گـردان علیاصغر (ع) بفرستید ، گردان علیاکبر (ع) گردان امام حسین (ع)این همه گردان ، چرا من باید برم گردان حضرت زینب ؟! اما دستور فرمانده لازم الاجرا بود .
شهید ملکی در طول راه به این میاندیشید که ” خدایا من چه چیزی را باید به این خواهران بگویم ؟! اصلا اینها چرا غواص شدهاند ؟!یا ابوالفضل (ع) خودت کمکم کن . ”
هـوا تاریک بود کـه بـه محل استقرار گردان حضرت زینب رسید ، شهید ملکی از ماشین پیاده شد ، چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که یکدفعه چشمانش را بست و شروع به استغفار کـرد .
راننده کـه از پشت سر شهید ملکی میآمـد ، با تعجب گفت : حاج آقا چـرا چشماتونـو بستیـن ؟!
شهیـد ملـکی بـا صدایی لرزان گفت : ” والله چی بگـم ، استغفرالله از دست این خواهرای غواص …
راننده با تعـجب زد زیر خنده و گفت : کدوم خواهر حاج آقـا ؟ اینـا برادرای غواصن کـه تازه از آب بیرون آمدند و دارنـد لباساشونو عوض میکنند .
اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان
حضرت زینب چیه !!!