
جانباز شیمیایی 1 - رفته بودم برای خرید لباس و رنگ خاصی مد نظرم بود که به راحتی پیدا نمی شد. عاقبت بعد از ساعت ها گشتن، راضی شدم از فرط خستگی و بی حوصلگی یکی را که نه جنس و نه ظاهرش چنگی به دل میزد، نه رنگش، اما قیمت ارائه شده از جانب فروشنده که لباس مورد نظر حتی یک صدم آن هم نمیارزید، دود از سرم بلند کرد. از چرایی قیمت بی موردش که پرسیدم گفت لباس مربوطه، مارک است. مارکش را که گرفتم و گفتم: «این که به لباس گره شده و من هم میتوانم این کار را بکنم» شروع کرد به ناراحتی و سروصدا که خریدار نیستی و اگر بودی به این مسائل کاری نداشتی.
بگذریم، چرا که بحثم با این مغازه دار بی منطق به جایی نرسید. اما آن چه عجیب است که فکر میکنم سابق بر این در وجود مردم چیزی به نام «صداقت» آن است. صداقتی که این روزها مرتب کم و کم رنگ تر میشود و آن چه به جای آن مینشیند استفاده، یا بهتر بگویم سوءاستفاده از فرصت هاست. این فرصت میتواند هر چیزی باشد و این که چه چیزی باشد، تا وقتی که سود و بازدهی داشته باشد اصولا برای خیلی از انسانهای جوامع امروزی مهم نیست. شرافت به تنها چیزی که خلاصه شده، دم زدن از آن است و در عمل، همه به فکر میکنیم که اندازه کلاهی که به سر یکدیگر گذاشته ایم، چه قدر بزرگ بوده و چه اندازه سود کردهایم که آن را در جیبمان بچپانیم و شکر خدا کنیم.