تاریخ : 1394,دوشنبه 25 خرداد14:31
کد خبر : 35212 - سرویس خبری : زنگ خاطره

غواصان گردان ابوذر


غواصان گردان ابوذر

 
وقتی با بچه های غواص گردان ابوذر لشکر المهدی (عج) به موانعی که دشمن در سواحل اروند گذاشته بود رسیدیم ، با هر زحمتی که بود یه معبر بین خورشیدی ها و سیم خاردارها باز کردیم. 
 
کم کم وارد نیزار ها شده بودیم که در همین موقع بچه های گردان فجر که سمت چپ ما بودند با عراقی ها درگیر شدند. 
 
عراقیها تمام ساحل را زیر آتش گرفتند. 
همه جا مثل روز روشن شده بود. جلو معبر ما یک سنگر کمین بود که تیربارش شروع به تیراندازی کرد! 
 
در همین لحظه یه تیر به پهلوی هادی خورد و در حالی که زیر لب ذکر یازهرا (س) و یا مهدی (عج) می گفت افتاد روی گل و لای و نیزار ها! 
 
هنوز موضع ما لو نرفته بود. 
من هادی را کشیدم کنار دسته نیزاری و دلداری دادم. 
 
او همچنان درد میکشد و ذکر یا زهرا (س) می گفت. 
 
هر جوری که بود باید تیربار رو خاموش می کردم. دو تا نارنجک گرفتم توی دستم و سینه خیز به طرف سنگر تیربار رفتم. 
 
چند متری جلوتر نرفته بودم که دیدم صدای ناله هادی داره بلندتر میشه. 
 
ممکن بود موضعمون لو بره; دوباره برگشتم و رفتم کنار هادی.
خون خیلی زیادی ازاو رفته بود. درد زیادی می کشید ...
 
یواش در گوشش گفتم: هادی جان یه کم تحمل کن ، اگه موضعمون لو بره معبر هم لو میره. 
اینو گفتم و برگشتم به طرف سنگر تیربار دشمن. 
 
با یه نارنجک تیربار خاموش کردم و سریع برگشتم طرف هادی.
 
به هادی که رسیدم دیدم سرش رو توی باتلاق ها فرو کرده بود تا صداش در نیاد و موضع بچه ها لو نره و با همان وضع به شهادت رسیده بود.
 
به یاد شهید هادی نعمتی