
محمدرضا عسکری - نگو که نمی شناسیش؟ خدا کند دیروز هیچ مادری به استقبال نیامده باشد... قیامت می شد. مادر آغوش باز می کرد... اما دست ها ی فرزند بسته بود!... حسرت در آغوش کشیدن را چه می کرد؟! عجب حکایتی بود دیروز...
ای عاشقان ... نه، ای خود عشقهای دست بسته!!!... وای دست بسته های« دست باز»! خصم زبون، چه می پنداشت که شما عزیزانِ یک ملت را اینگونه به مسلخ عشق بُرد؟ آیا می پنداشت که شما را از اوج رشادت به گودال ذلالت خواهد رساند؟ حاشا و کلا که:
اکنون پس از سال ها غربت و تنهایی، باشکوه و جبروت و با صلابتی بی نظیر و ستودنی به آغوش ملت خویش بازگشته اید.
بیچاره دشمن ... دستش به دلتان نرسید، دستانتان را بست تا زمینگیرتان کند تا مبادا اوج پرواز، مقهور یک کرشمه نگاهتان شود.
بیچاره دشمن که ققنوس بودن شما را، توان باور کردن نداشت و اوج گرفتنتان را پس از این همه سال، نمی دید.!...
اینک در حرم 175 پروانه، میلیونها دل، از پیله خواب زدگی، بیرون پریدهاند تا شما ای ماهیان تا همیشه راهی دریا؛ دلتان تازه شود از تماشای این همه غواص دریای دلدادگی و قدرشناسی.
و به راستی که خوب موقعی آمدید ... تا ببینید آنکه تا همیشه تاریخ زنده به گور است، دشمن است ... دشمن.